اي برادر عزيز چون تو بسي ست
در جهان هر كسي عزيز كسي ست
هوس روزگار خوارم كرد
روز گارست و هر دمش هوسي ست
عنكبوت زمانه تا چه تنيد
كه عقابي شكسته ي مگسي ست
به حساب من و تو هم برسند
كه به ديوان ما حسابرسي ست
هر نفسي عشق مي كشد ما را
همچنين عاشقيم تا نفسي ست
كاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و غلغل جرسي ست
آستين بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسي ست
تشنه ي نغمه هاي اوست جهان
بلبل ما اگرچه در قفسي ست
سايه بس كن كه دردمند ونژند
چون تو در بند روزگار بسي ست
دل شكسته ي ما همچو اينه پك است
بهاي درنشود گم اگرچه در خك است
ز چك پيرهن يوسف آشكارا شد
كه دست و ديده ي پكيزه دامنان پك است
نگر كه نقش سپيد و سيه رهت نزند
كه اين دو اسبه ي ايام سخت چالك است
قصور عقل كجا و قياس قامت عشق
تو هرقبا كه بدوزي به قدر ادرك است
سحر به باغ درآ كز زبان بلبل مست
بگويمت كه گريبان گل چراچك است
رواست گر بگشايد هزار چشمه ي اشك
چنين كه داس تو بر شاخه هاي اين تك است
ز دوست آنچه كشيدم سزاي دشمن بود
فغان ز دوست كه در دشمني چه بي بك است
صفاي چشمه ي روشن نگاه دار اي دل
اگر چه از همه سو تند باد خاشك است
صداي توست كه بر مي زند ز سينه ي من
كجايي اي كه جهان از تو پر ز پژوك است
غروب و گوشه ي زندان و بانگ مرغ غريب
بنال سايه كه هنگام شعر غمنك است
دل حزينم ازين ناله ي نهفته گرفت
بيا كه وقت صفيري ز پرده ي رك است
من نه خود مي روم ، او مرا مي كشد
كاو سرگشته را كهربا مي كشد
چون گريبان ز چنگش رها مي كنم
دامنم را به قهر از قفا مي كشد
دست و پا مي زنم مي ربايد سرم
سر رها مي كنم دست و پا مي كشد
گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا مي كشد
گفتم اين گوش تو خفته زير زبان
حرف ناگفته را از خفا مي كشد
گفت از آن پيش تر اين مشام نهان
بوي انديشه را در هوا مي كشد
لذت نان شدن زير دندان او
گندمم را سوي آسيا مي كشد
سايه ي او شدم چون گريزم ازو ؟
در پي اش مي روم تا كجا مي كشد
باز امشب از خيال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شكست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ي خيال تو برخاست در دلم
خاموشي لبم نه ز بي دردي و رضاست
از چشم من ببين كه چو غوغاست در دلم
من نالي خوش نوايم و خاموش اي دريغ
لب بر لبم بنه كه نواهاست در دلم
دستي به سينه ي من شوريده سر گذار
بنگر چه آتشي ز تو برپاست در دلم
زين موج اشك تفته و توفان آه سرد
اي ديده هوش دار كه درياست در دلم
باري اميد خويش به دلداري ام فرست
داني كه آرزوي تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سايه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پيداست در دلم
بود كه بار دگر بشنوم صداي تو را ؟
ببينم آن رخ زيباي دلگشاي تو را ؟
بگيرم آن سر زلف و به روي ديده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل رباي تو را
ز بعد اين همه تلخي كه مي كشد دل من
ببوسم آنلب شيرين جان فزاي تو را
كي ام مجال كنار تو دست خواهد داد
كه غرق بوسه كنم باز دست و پاي تو را
مباد روزي چشم من اي چراغ اميد
كه خالي از تو ببينم شبي سراي تو را
دل گرفته ي من كي چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هواي تو را
چنان تو در دل من جا گرفته اي اي جان
كههيچ كس نتواند گرفت جاي تو را
ز روي خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
كه هم عطاي تو را ديد و هم لقاي تو را
سزاي خوبي نو بر نيامد از دستم
زمانه نيز چه بد مي دهد سزاي تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
كنار سفره ي نان و پنير و چاي تو را
به پايداري آن عشق سربلندم قسم
كه سايه ي تو به سر مي برد وفاي تو را
گل مي رود از بستان بلبل ز چه خاموشي
وقت است كه دل زين غم بخراشي و بخروشي
اي مرغ بنال اي مرغ آمد گه ناليدن
گل مي سپرد ما را ديگر به فراموشي
آه اي دل ناخرسند در حسرت يك لبخند
خون جگرم تا چند مي نوشي و مي نوشي
مي سوزم و مي خندم ، خشنودم و خرسندم
تا سوختم چون شمع مي خواهي و مي كوشي
تو آبي و من آتش وصل تو نمي خواهم
اين سوختنم خوش تر از سردي و خاموشي
رفتم و زحمت بيگانگي از كوي تو بردم
آشناي و دلم بود و به دست تو سپردم
اشك دامان مرا گيرد و در پاي من افتد
كه دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
شومم از اينه ي روي تو مي ايد اگر نه
آتش آه به دل هست نگويي كه فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن اي شمع و بسوزان
من بي دل نتوانم كه به گرد تو نگردم
مي برندت دگران دست به دست اي گل رعنا
حيف من بلبل خوش خوان كه همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدي رام كه شعر خوشت آرم
غزلم قصه ي در دست كه پرورده ي دردم
خون من ريخت به افسونگري و قاتل جان شد
سايه آن را كه طبيب دل بيمار شمردم
با اين دل ماتم زده آواز چه سازم
بشكسته ني ام بي لب دم ساز چه سازم
در كنج قفس مي كشدم حسرت پرواز
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
گفتم كه دل از مهر تو برگيرم و هيهات
با اين همه افسونگري و ناز چه سازم
خونابه شد آن دل كه نهانگاه غمت بود
از پرده در افتد اگر اين راز چه سازم
گيرم كه نهان بركشم اين آه جگر سوز
با اشك تو اي ديده ي غماز چه سازم
تار دل من چشمه ي الحان خدايي ست
از دست تو اي زخمه ي ناساز چه سازم
ساز غزل سايه به دامان تو خوش بود
دو از تو من دل شده آواز چه سازم
چون خواب ناز بود كه باز از سرم گذشت
نامهربان من كه به ناز از برم گذشت
چون ابر نوبهار بگريم درين چمن
از حسرت گلي كه ز چشم ترم گذشت
منظور من كه منظره افروز عالمي ست
چون برق خنده اي زد و از منظرم گذشت
آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
آمد ولي چو باد به خكسترم گذشت
درياي لطف بودي و من مانده با سراب
دل آنگهت شناخت كه آب از سرم گذشت
منت كش خيال توام كز سر كرم
همخوابه ي شبم شد و بر بسترم گذشت
جان پرورست لطف تو اي اشك ژاله ، ليك
دير آمدي و كار گل پرپرم گذشت
خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چكيد
هر آرزو كه از دل خوش باورم گذشت
صد چشمه اشك غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم كه خاطرات تو از خاطرم گذشت
خوش سايه روشني است تماشاي يار را
اين دود آه و شعله كه بر دفترم گذشت
هنوز چشم مرادم رخ تو سير نديده
هوا گرفتي و رفتي ز كف چو مرغ پريده
تو را به روي زمين ديدم و شكفتم و گفتم
كه اين فرشته براي من از بهشت رسيده
بيا كه چشم و چراغم تو بودي از همه عالم
خداي را به كجا رفتي اي فروغ دو ديده
هزار بار گذشتي به ناز و هيچ نگفتي
كه چوني اي به سر راه انتظار كشيده
چه خواهي از سر من اي سياهي شب هجران
سپيد كردي چشمم در انتظار سپيده
به دست كوته من دامن تو كي رسد اي گل
كه پاي خسته ي من عمري از پي تو دويده
ترانه ي غزل دلكشم مگر نشنفتي
كه رام من نشدي آخر اي غزال رميده
خموش سايه كه شعر تو را دگر نپسندم
كه دوش گوش دلم شعر شهريار شنيده
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد