دفتر خاطرات آينده من كجاست ؟ خسته شدم از بس دفتر خاطرات گذشته را ورق زدم. من چه زود پير شده ام.كاري كه عادت پيران است. خاطرات گذشته را همه ديده اند و نوشتن آنها كاري ندارد. اگر من ننويسم، ديگري مي نويسد.
هر كس مداد داشته باشد مي تواند بنويسد. اما مي ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنويسم، تازه خاطرات گذشته همه تكراري است. امروز، سه شنبه، از سر كار برگشتم، بي حوصله بودم، روزنامه ها را ورق زدم، خوابيدم، بيدار شدم ... اما خاطرات فردا حتماً تكراري نيست. اگر باشم كه آنها را خواهم ديد، ديگر لازم نيست بنويسم، اما اگر نباشم و آنها را نبينم، حسرت آور است؛ و يا كسي نباشد كه آنها را بنويسد. خاطرات ناراحت مي شوند از اينكه كسي آنها را به رسميت نمي شناسد و ثبت نمي كند و آنها را جدي نمي گيرد. اگر بگويند خاطرات آينده كه نيستند، هنوز وجود ندارند، چگونه آنها را بنوسيم، مي گويم از اين نظر خاطرات گذشته هم ديگر نيستند. اگر وجود خارجي ندارند و فقط در ذهن ما هستند ، خوب خاطرات آينده نيز چنينند، نيستند، وجود خارجي ندارند، تنها مي توانند در ذهن ما باشند. همان طور كه براي يادآوري خاطرات گذشته بايد به ذهن فشار آورد، براي ياد آوري خاطرات آينده نيز مي توان اندكي به ذهن فشار آورد. تازه خاطرات گذشته را نوشتن هنر نيست، هر كسي كمي حافظه داشته باشد، مي تواند تقلب كند و از روي آنها رونويسي كند. هر شاگرد تنبلي مي تواند از روي كتابي كه مي بيند بنويسد، مشق بنويسد و نوشتن خاطرات گذشته خيلي رنج آور است، تكراري است، يكبار آدم آنها را ديده است، تجربه كرده است، انجام داده است، شنيده است و نوشتن آنها به نظر خسته كننده و بيهوده مي آيد و خيلي هم بي رحمانه، زيرا يك « واو» را هم نمي شود جابجا كرد، چون اول خود آدم مي فهمد كه دروغ گقته است، بعد هم ديگران ممكن است بفهمند و ممكن است خيلي هم جالب نباشد، هنر هم نيست. هنر يعني دخل و تصرف در واقعيت. ولي در واقعيتي كه اتفاق افتاده به سختي مي توان تغيير داد زيرا ديگر شكل گرفته اند و سخت و سفت شده اند و قالبي! و ضمناً همه هم نظير آنها را ديده اند و هيچ تازگي ندارد، تكرار مكررات است. اما چه زيباست خاطرات آينده را نوشتن ... زيرا فقط خود آدم از آنها خبر دارد، و هنوز هيچ كس نمي تواند دست آدم را رو كند. هيچ كس نمي تواند بقيه اش را حدس بزند، هيچ كس نمي تواند بگويد راست مي گويي من هم آن روز آنجا بودم ...
بالاخره روزي مي فهمي مادر يعني چه؟ حتي شايد بهتر از من هم بفهمي، چون من هر چه تلاش كنم فوقش معني پدر را بفهمم و مادر را فقط بايد از دور احساس كنم . به من قول بده روزي اگر نويسنده يا شاعر شدي و توانستي مادري را بفهمي و توصيف كني، آن را براي من هم - اگر زنده بودم - و براي ديگران معني كن! البته از حالا حسودي ات گل نكند، براي تو هم بايد هديه بياورند.
شايد براي همين بود آن روز كه به بيمارستان آمدم ، تو و مادرت در يك اتاق خلوت با هم پچ پچ مي كرديد و من غافلگيرتان كردم و نور پنجره به صورت تو و مادر افتاده بود و درست شبيه تابلوهاي مريم و مسيح شده بوديد و در يك كادر مثلثي كاملاً جا گرفته بوديد ، من، بعد از اينكه پيشاني پوسته پوسته و قرمز تو را بوسيدم، خم شدم و دست مادرت را هم بوسيدم، چون تازه به مقام مادري نائل شده بود و داشت همكار خدا مي شد و پرتوي از صفت « ربّ » را منعكس مي كرد. جلوه اي از اسم خدا بود. من بر آن پرتو كه بر روي دستش و گريبانش افتاده بود بوسه زدم، مي فهمي دخترم؟ چه قدر خوب است كه مي توانم بگويم دخترم! اين يعني احساس پدر بودن! اين احساس را هم تو به من داده اي، اگر تو نبودي من هم به پدري نمي رسيدم. راستي راستي تو از همين حالا آن قدر قدرت داري كه به ديگران مقام اعطا مي كني، تو خيلي قدرت ها داري كه خودت هم از آنها بي خبري، تو مي تواني آيينه اي باشي كه من موهاي كودكي ام را در تو شانه بزنم. گريه هاي كودكي خود را در شب هاي دور بشنوم. خودم را از فاصله سي و پنج سال پيش ببينم.
كودكي خودرو و بي تشريفات خودم را تجربه كنم. تو حتي مي تواني منِ منْ را به من بشناساني، و انسان را كه چه قدر ضعيف خلق مي شود. تو اين قدرت را داري كه ضعف انسان را نمايش دهي يعني يك آيه خدا را تفسير كني، آيه قدرت خدا را، تو مي تواني غبار عادت را از چشم هاي من بروبي، گفتم بروبي! مثل اينكه از همين حالا خانه داري و جارو كردن را شروع كرده اي. تو حيرت فراموش شده مرا به من باز مي گرداني، چه طور اين همه زندگي در دو وجب خلاصه شده است، عروسكي كه مرا مي شناسد، تكرار مؤنث من!
نامه هاي پيش از ميلاد - نامه هاي پيش از شناسنامه - زندگي پيش از ميلاد - زندگي بدون شناسنامه - زندگي در خواب - نامه را براي كسي مي نويسند كه بتواند بخواند و جواب بدهد. ولي من تا موقعي كه نمي تواني جواب بدهي برايت مي نويسم. بعداً مي توانم حرف هايم را برايت بگويم. نيازي به نامه نوشتن نيست. اما اگر اين حرف ها را حالا برايت نگويم از دست مي روند. آنها را در صندوق دفترم پس انداز مي كنم براي روزي كه خودت بتواني آنها را باز كني و بخواني، شايد روزي هم كه تو بتواني جواب بدهي من نباشم. تو هم اگر حرفي داشتي حتماً بنويس و مطمئن باش كه من آنها را از زير خاك مي خوانم. آن وقت تو هرچه دلت خواست بنويس چون مطمئن هستي كه من نمي توانم جواب بدهم. اين به آن در! البته اين دنيايي است كه من مي بينم و نمي خواهم دنياي خودم را به چشم هاي قشنگ تو تحميل كنم. تو هم حق داري دنيا را آن جور كه خودت مي خواهي تجربه كني. اگر خواستي مي تواني به تجربه هاي من هم بينديشي. شايد بعضي از آنها به دردي بخورند اگر چه درمان نباشند ولي دردي در آنها هست. از درد آب خورده اند. همان طور كه من با تو در تاريخ پيش از ميلادت حرف زده ام. تو هم مي تواني با من در زندگي پس از وفات حرف بزني! من از ديروز با تو كه فردايي حرف مي زنم. از ديروز تو با تو در هر فردايي كه اين ها را مي شنوي يعني مي خواني. فردايي كه امروز توست. مي بيني كه هيچ كدام از اينها معلوم نيست و تو مي تواني انتخاب كني كه اين فردا كدام امروز تو باشد ...
باز آن احساس گنگ و آشنا
در دلم سير و سفر آغاز كرد
باز هم با دست هاي كودكي
سفره ي تنگ دلم را باز كرد
باز برگشتم به آن دوران دور
روزهاي خوب و بازي هاي خوب
قصه هاي ساده ي مادر بزرگ
در هواي گرم شب هاي جنوب
رختخوابي پهن، روي پشت بام
كوزه هاي خيس، با آب خنك
بوي گندم، بوي خوب كاهگل
آسمانِ باز و مهتاب خنك
از فراز تپه مي آمد به گوش
زنگ دور و مبهم زنگوله ها
كوچه هاي روستا ، تنگ غروب
محو مي شد در غبار گله ها
هاي و هوي كوچه هاي شيطنت
دست دادن با مترسك هاي باغ
حرف هاي آسمان و ريسمان
حرف هاي يك كلاغ و چل كلاغ
روزهاي دسته گل دادن به آب
چيدن يك دسته گل از باغچه
جست و جوي عينك مادر بزرگ
توي گرد و خاك روي طاقچه
فصل خيش و فصل كشت و فصل كار
فصل خرمنجا و خرمن كوب بود
خواندن خط هاي در هم توي ماه
خواب هاي روي خرمن خوب بود
روزهاي خرمن افشاني كه بود
خوشه ها در باد مي رقصيد شاد
دانه هاي گندم و جو را زكاه
پاك مي كرديم با آهنگ باد
در دل شبهاي مهتابي كه نور
مثل باران مي چكيد از آسمان
مي كشيديم از سر شب تا سحر
بارهاي كاه را تا كاهدان
آسمان ها در مسير كهكشان
ريزه هاي ماه را مي ريختند
اسب ها از بارشان ، در طول راه
ريزه هاي كاه را مي ريختند
ريزه هاي كاه خطي مي كشيد
از سر خرمن به سوي كاه دان
كهكشاني ديده مي شد در زمين
كهكشانِ ديگري در آسمان
توي خرمنجاي خاكي كيف داشت
بازي پرتاب « توپ آتشي »
« دوز » بازي هاي بي دوز و كلك
جنگ با « تير و كمان هاي كِشي »
جنگ مردان مثل جنگ واقعي
جنگ با سنگ و تفنگ و چوب بود
جنگ ما مانند « جنگ زر گري »
گرچه پر آشوب، اما خوب بود
مرگ ما يك چشم بستن بود و بس
خون ما در جنگها بي رنگ بود
هفت تير چوبي ما بي صدا
اسب هاي چوبي ما لنگ بود
آسياهاي قديمي خوب بود
دوستي هاي صميمي خوب بود
گر چه ماشينهاي ما كوكي نبود
باز « ماشينهاي سيمي خوب بود»
ظهر ها بعد از شنا و خستگي
ماسه هاي نرم كارون كيف داشت
وقت بيماري كه مي رفتيم شهر
سينماي گنج قارون كيف داشت
روزها در كوچه هاي رو ستا
ديدن ملاي مكتب ترس داشت
ديدن جن توي حمام خراب
ديدن يك سايه در شب ترس داشت
چشم ها، هول و هراس ثبت نام
دست ها، بوي كتاب تازه داشت
گر چه كيف ما پر از دلشوره بود
باز هم دلشوره ها اندازه داشت
« باز باران با ترانه » مي گرفت
دفتر« تصميم كبري » خيس بود
« خاله مرجان » و خروس ساده اش
كه پر و بالش سرا پا خيس بود
روز هاي باد و باران تگرگ
تيله بازي هاي ما با آسمان
تيله هاي شيشه اي از پشت بام
صاف، غِل مي خورد توي ناودان
بعضي از شب ها كه مهمان داشتيم
گرم و روشن بود ايوان و اتاق
مي نشستيم از سر شب تا سحر
فال حافظ بود و گرماي اجاق
« هفت بند » كهنه ي « كاكا علي »
ناله اش مثل صداي آب بود
شاهنامه خواني « عامو رضا »
داستانش رستم و سهراب بود
ياد شربت هاي شيرين و خنك
توي ظهر داغ عاشورا به خير !
ياد آشِ نذري همسايه ها
روضه ها و نوحه خواني ها به خير!
ياد ماه روزه و شب هاي قدر
ياد آن پيراهن مشكي به خير!
ياد آن افطارهاي نيمه وقت
روزه هاي كله گنجشكي به خير!
قهرها و آشتي هاي قشنگ
با زبان آشناي « زرگري »
يك دوچرخه، چند چشم منتظر
بعد از آن هم بوي چسب پنچري
چال مي كرديم زير يك درخت
لاشه ي گنجشك هاي مرده را
" چينه " مي داديم نزديك اجاق
جوجه هاي زرد سرما خورده را
خواب مي رفتيم روي سبزه ها
سير مي كرديم روي آسمان
راه مي رفتيم روي ابرها
تاب مي بستيم بر رنگين كمان ...
ناگهان آن روزها را باد برد
روزهايي را كه گل مي كاشتيم
روزهايي كه كلاه باد را
از سرش با خنده برمي داشتيم
بال هاي كاغذي آتش گرفت
قصه هاي كودكي از ياد رفت
خاك بازي هاي ما را آب برد
بادبادك هاي ما بر باد رفت
آه، آيا مي توان آغاز كرد
باز اين راهِ به پايان برده را؟
مي توان در كوچه ها احساس كرد،
باز بوي خاكِ باران خورده را؟
مي توان يك بار ديگر باز هم
بال هاي كودكي را باز كرد؟
چشم ها را بست و بر بالِ خيال
تا تماشاي خدا پرواز كرد؟
در احتضار غروب از كار بازگشت؛ با غبار سنگين خستگي و كوله بار خاكهاي نمونه برداري شده، شبح سياه ساختمان، گم شده در مهي غليظ و وهم انگيز از دور، خودنمايي كرد.
هراسي گنگ دلش را چنگ زد، ايستاد . ناگهان شبح ساختمان گم شد، چند قدم ديگر با ترديد. دوباره پيدا شد. به ساختمان رسيد. دستي به ديوار زد و آن را لمس كرد. وجود داشت. از كنار در، بسته ي غذا و روزنامه را كه پير مرد برايش آورده بود، برداشت. پير مرد يا جوان يا هر كس ديگر كه تاكنون او را نديده بود. «پير مرد يا جوان چكارش دارم. او كارش را انجام مي دهد، من هم كارم را. ولي بايد پير مرد باشد. كلمات كه بيخودي بر زبان آدم نمي آيند.»
كليد را كه در قفل چرخاند، پشتش لرزيد. از ترس اينكه پشت در كسي باشد؛ كسي شبيه خودش در اتاقي تنها يا كسي كه روي صندلي افتاده و سرش روي شانه اش خم شده، درِ اتاق را به سرعت باز كرد. كسي نبود. ديوارهاي اتاق، او را محاصره كردند. اتاق كار يا آزمايشگاه. با نفسي عميق بوي گند مردار تا عمق ريه هايش دويد. باز هم بوي تعفّن، بوي لاشه ي حيواني كه مدتي پيش مرده و كركسها بر لاشه اش جشن گرفته اند. شايد از پنجره باشد. پنجره، بسته بود لباسهايش را عوض كرد. خودش را روي صندلي انداخت، پشت به پنجره، نگاهي به عكس نيمرخ خودش روي ميز؛ عكس ضد نور. پشت به پنجره ي يك غروب؛ غروب روزهاي جواني. نگاهي از روي شانه به پنجره. هوا هنوز باور نكرده بود كه خورشيد، غروب كرده است. و خودش را با خاطره ي نزديك آخرين ذرات نور، گرم مي كرد. بدون نگاه كردن مي دانست كه ساعت هفت است. «اول شام، بعد قهوه. بعد هم كار و آزمايش و يادداشت نتيجه ها. آن وقت خواب.» كلمه ي خواب، او را به ياد كابوس انداخت. كركسها هر شب از پنجره مي آمدند. از همين پنجره، پنجره را مي بست. كركسها خودشان را ديوانه وار به شيشه ي پنجره مي كوبيدند. تمام پنجره، سياه از بال كركسها، شيشه را مي شكستند. كسي شبيه خودش روي صندلي افتاد. سرش روي شانه اش خم شد ...
روزنامه را برداشت. بدون نگاه كردن، صفحه ي آگهيها را بيرون كشيد. بقيه اش را دور انداخت. صفحه را روي زمين پهن كرد. بسته ي غذا را روي آن گذاشت. شام را خورد. باقيمانده ي غذا را از روزنامه جمع كرد. ناگهان بدون اجازه ي چشم، نگاهش به اسم خودش افتاد. دوباره نگاه كرد. خودش بود. در صفحه ي آگهيهاي ترحيم و تسليت:
«آقاي ناسي، با نهايت تأسف، مرگ پدر جناب عالي را به شما تسليت عرض مي كنيم.»
(همكاران شما در اداره ي خاكشناسي جهان)
دوباره آن را خواند. درست بود. تاريخ روزنامه، همان روز،«عجب، پس پدرم مرد!»
منتظر بود كه هنوز جمله را تمام نكرده، مثل همه گريه اش بگيرد، يا چنانكه خوانده بود يا شنيده بود، زانوهايش بلرزد، و بغض گلويش را بفشارد، ولي نشد. تنها كمي تعجب كرده بود كه در اين بيابان دور افتاه، بعد از چند ماه، اسم خودش و اين خبر را در روزنامه هايي كه هيچوقت نمي خواند، ببيند. «شايد ديگران هم همين احساس تعجب را با گريه عوضي مي گيرند. نه، من خودم ديده ام كه ديگران در اين مواقع گريه مي كنند.»
براي سومين بار و چهارمين بار جمله را خواند. خبري نشد. با صداي بلند، آن را تكرار كرد. چيزي اتفاق نيفتاد. «خوب است خاطرات گذشته را كه با پدرم داشته ام مرور كنم. شايد گريه ام بگيرد. مثلاً آن وقتها كه كوچك بودم، به من پول تو جيبي مي داد. مرا به مدرسه مي برد... خوب، هر پدري وظيفه دارد اين كارها را بكند. من او را دوست داشتم؟ يا نداشتم؟ خوب همه پدرشان را دوست دارند؛ براي اينكه خودشان را دوست دارند، و او را هم براي خودشان مي خواهند. همه را براي خودشان مي خواهند.» به چشمانش فشار آورد. بلند بلند اداي گريه كردن را در آورد. از صداي خودش خجالت كشيد «نه، نمي شود. آدم مي تواند به دروغ براي هر جوك بي مزّه اي يا براي خوشايند هر كسي بخندد، ولي گريه ي مصنوعي نمي شود. خنده دار است...»
هر چه فكر كرد به يادش نيامد آخرين باري كه گريه كرده بود چند وقت پيش بوده است. دوران نوجواني، شايد هم كودكي.
احساس خفگي مي كرد. پنجره را باز كرد. هجوم بوي مردار، بوي گند لاشه ي حيوانات. پنجره را بست. همچنان بوي جسد باد كرده. «شايد از داخل باشد. موش مرده، غذاي مانده...» غذاي مانده را جمع كرد. كتري قهوه را برداشت. روي صندلي افتاد. جرعه جرعه قهوه ي تلخ و داغ را مي خورد و دود سيگار را با قهوه مخلوط مي كرد و مي بلعيد. به روزنامه نگاه مي كرد.
«حالا چكار بايد كرد؟ ديگران در اين وقتها چكار مي كنند؟ لابد بايد به شهر برگردم. نه، هيچ وقت! بعد از آن همه جان كندن، اين مأموريت را گرفته ام. حالا نيمه تمام رها كنم؟ تازه، برگردم كه چه؟ مرده كه زنده نمي شود. كسي هم كه مرده، ديگر نمي فهمد كه كي در مراسم تدفين شركت كرده، كي نكرده. بعد هم با آن همه تسليت عرض مي كنم و متأسفم چه كنم؟
چطوري حرف بزنم؟ چطوري نگاه كنم؟ دستهايم! را كه هميشه در اين لحظه ها بي كار مي مانند، كجا بگذارم؟ توي جيبم؟ نمي شود. زير بغلم؟ مصنوعي است. بعد هم كه من بلد نيستم گريه كنم. شايد موقع جواب دادن به تسليت ها يكدفعه خنده ام بگيرد. آن وقت حسابي افتضاح مي شود. خوب است تنها تسليتي بفرستم؛ يك تسليت تلگرافي، من كه همه ي زندگيم تلگرافي بوده، اين يكي هم باشد. به همين پير مرد بدهم ببرد. ولي براي كي؟ زنم كه خودش همه چيز را مي داند. اصلاً همين او بود كه نگذاشت پدرم را بفرستيم؛ به خِرِفخانه، چه مي دانم، خانه سالمندان. كاش او را فرستاده بوديم، الآن ديگر اين دردسرها را نداشتم. نه خبري از زندگيش، نه از مرگش. خوب به من چه؟ او براي خودش مرده. من هم براي خودم زنده ام، و براي خودم مي ميرم؟ نه، مگر او براي من تسليت مي فرستد؟ هر كسي براي خودش... مگر مجبور بود اين قدر زندگي كند تا بميرد...»
احساس كرد دوباره دارد حرفهاي غير عادي مي زند. سردش شد. كابوس؛ كابوس كركسها. از كنار پنجره برخاست. چشمش به ساعت افتاد. نه و ده دقيقه.
«دير شده، من الآن بايد مشغول كار باشم، نشسته ام با خودم حرف مي زنم، با اين همه كار، خوب معلوم است كه آدم وقت ندارد گريه كند. اصلاً گريه مال آدمهاي احساساتي و بي كار است. تازه هر چيزي هم جايي دارد. جاي گريه توي گورستان، جاي خنده هم جدا. آدم كه در حال مأموريت در يك اتاق، تك و تنها توي بيابان گريه نمي كند، براي كي؟ خوب است كه كسي اينجا نيست وگرنه خيال مي كردند ديوانه شده ام كه بعد از خبر مرگ پدرم، به جاي اينكه گريه كنم، دارم ورّاجي مي كنم. راستي چرا همه چيز من برعكس ديگران است؟ آدمهاي ديگر، از اينكه ناراحت مي شوند گريه مي كنند. من از اينكه گريه نمي كنم، ناراحتم، شايد هم غده هاي اشكي من خشكيده باشند. پس اينهايي كه مي گويند بعد از ديدن فلان صحنه يا شنيدن فلان خبر گريه ام گرفت، همه دروغ مي گويند؟ شايد. شايد هم آنها نمي دانند كه براي خودشان گريه مي كنند، براي اينكه چيزي را از دست داده اند. ولي بالاخره گريه مي كنند. اصلاً اين روزنامه ي نحس چه بود كه من امشب نگاه كردم، شايد روزنامه هاي روزهاي پيش هم اين خبر را نوشته اند. من كه نخوانده ام. كابوسهاي هر شب كم بود، اين هم اضافه شد. كركسهاي لعنتي! شايد سگي يا گربه اي توي بيابان مرده باشد. شايد بوي اين زير سيگاري باشد. بايد از داخل اتاق باشد. شايد هم سرما خورده ام. چند ساعت است كه دارم با خودم حرف مي زنم. مثل ديوانه ها؟ چرا گفتم ديوانه ها؟ نكند ديوانه شده ام؟ بي فايده است. ديوانه ها هيچ وقت گريه نمي كنند. شايد هم تقصير من نباشد. تقصير آنهاست كه از روز اول به من ياد ندادند كه چطوري گريه كنم. تقصير از پدرم بوده، بالاخره هر كاري راهي دارد. من كه فكر كنم اگر خودم هم بميرم، گريه ام نمي گيرد. اصلاً نكند خود من هم مرده باشم و خودم نمي دانم. خوب، آدمي كه بميرد كه خودش هم نمي فهمد مرده است. تا وقتي كه زنده است مي فهمد كه زنده است. همين كه مرد ديگر هيچ نمي فهمد. حتي نمي فهمد كه مرده است. وگرنه آدم زنده بايد مثل همه احساس داشته باشد. گريه كردن هم يك احساس است. من كه از بس توي اين بيابان هزار جور خاك بر سرم كرده ام، از بس با خاك و سنگ سر و كار داشته ام، مثل سنگ شده ام. اين هم شد زندگي، مرده شور...»
ناگهان احساس غريب؛ احساس يك توده هواي منقبض و متراكم در دل، كه مي خواست منفجر شود، از هم بپاشد و تا گلوگاهش هجوم بياورد...
«آهان! همين! مثل اينكه دارد گريه ام... بايد ادامه... نه، رفت...لعنتي...! نشد، مثل ماهي از دستم... مثل اينكه واقعاً داشت گريه ام مي گرفت. خرابش كردم...
پس بُغض كه مي گويند همين جوري است. ببينم، داشتم به چه فكر مي كردم كه اين جوري شد؟ آهان توي اين فكر بودم كه من چه درد بي درماني دارم كه گريه ام نمي گيرد... ولي نه! باز هم اين گريه كه براي پدرم نبوده... گريه ام براي اين بوده كه چرا گريه ام نمي گيرد... يعني براي خودم... من كه گفتم هر كسي براي خودش... اصلاً خود من چرا چند ماه آزگار توي اين بيابان برهوت مانده ام؟ براي خودم. براي اينكه به جايي برسم، به كجا؟ بالاخره آدم بايد زندگي كند. حتي اگر لازم باشد براي ادامه ي زندگي، چند ماه هم بميرد. از ديگران دور باشد. و رابطه اش با زندگي ، تنها يك روزنامه باشد كه هيچ وقت آن را نمي خواند، و يك بسته ي غذا كه هر روز پير مردي يا هر كس ديگري برايش پشت در مي گذارد. قهوه ي تلخ و سيگار زهر مار...»
بلند شد. نگاهي به ساعت، ده و نيم. به سراغ كوله بار خاكهاي نمونه رفت. آن را باز كرد و دوباره به كناري انداخت. روزنامه را برداشت. آن را مچاله كرد و روي تخت افتاد. دوباره روزنامه را آهسته آهسته باز كرد:
«آقاي ناسي؛ با نهايت تأسف مرگ پدر جنابعالي را به شما...»
«نكند اصلاً اين خبر ربطي به من نداشته باشد. توي اين همه آدم كه فقط يك آقاي ناسي نيست. هزار تا آقاي ناسي توي دنيا پيدا مي شود. اما اسم شركت هم همان است؛ اداره ي خاك شناسي جهان. اگر پدر من بود كه من حتماً گريه ام مي گرفت... حتماً يك ناسي ديگر است... شايد هم او پدر من بوده، ولي من پسر او نيستم... دوباره دارم هذيان مي گويم. تب دارم. دارم از تنهايي ديوانه مي شوم. از ترس و تنهايي، سه چهار ماه است كه با كسي غير از خودم حرف نزده ام. اصلاً كسي را نديده ام. شايد هم ديوانه شده باشم. آخر هيچ ديوانه اي كه خودش نمي داند ديوانه است. اگر بداند ديگر ديوانه نيست. توي اين دشت مِه آلود و وحشتناك، توي اين اتاق برزخي... برزخي؟ اين كلمه ديگر از كجا توي ذهنم آمد؟ من كه اعتقادي به اين چيزها نداشتم. حتماً دليلي دارد. كلمات كه بيخودي بر زبان نمي آيند. راستي نكند من به بيابان برزخ تبعيد شده باشم؟ نكند من مدتهاست مرده ام؟. آدم چطور مي تواند بفهمد كه مرده است؟ ديگران بايد بفهمند، اينجا هم كه غير از من كسي نيست. شايد آدم بعد از مرگ، توي برزخ هم زندگي مي كند. مثل اين دنيا، غذا بخورد، كار بكند، بخوابد، كابوس ببيند... ولي من كه اعتقادي به اين حرفها ندارم. خوب، باشد، آدم كه بميرد، ديگر دست خودش نيست. ممكن است او را به جايي ببرند كه اصلاً اعتقادي هم به آن ندارد... مرگ هم مثل خواب است. آدم تا موقعي كه بيدار است، مي فهمد كه بيدار است. وقتي كه بخوابد، ديگر نمي فهمد كه خواب است. خيال مي كند كه بيدار است و همه چيز را در بيداري مي بيند. تازه وقتي كه بيدار شد مي فهمد كه خواب بوده...
اصلاً آدم كي مي فهمد كه مرده است؟ كي قبول مي كند كه ديگر زنده نيست؟ چطوري بايد به آدم بفهمانند كه تو مرده اي؟ چه كسي پيش از همه مي فهمد كه آدم مرده است؟ خود آدم؟ يا ديگران؟ مرگ ديگران را مي شود به كسي اطلاع داد. بهترين راه آن هم همين روزنامه ها و اين جور چيزهاست. اما چطور مي شود مرگ كسي را به خودش اطلاع داد؟
چه مشكل است خبر مرگ كسي را به كسي دادن! و از آن مشكل تر خبر مرگ كسي را به خودش دادن! اصلاً محال است. معمولاً مي گويند خبر مرگ را بايد غير مستقيم به كسي داد. شايد يك كلمه اضافي، يك غلط چاپي...»
پلكهايش سنگين شد و روي هم افتاد. روزنامه، صورتش را پوشاند... كركسها و شيشه ي سياه پنجره...
فردا در احتضار غروب از كار بازگشت ؛با غبار سنگين خستگي و كوله بار خاكهاي نمونه برداري شده، شبح سياه ساختمان، گم شده در مهي غليظ و وهم انگيز از دور، خودنمايي كرد. هراسي گنگ دلش را چنگ زد، ايستاد . ناگهان شبح ساختمان گم شد. چند قدم ديگر با ترديد. دوباره پيدا شد. به ساختمان رسيد. دستي به ديوار زد و آن را لمس كرد. وجود داشت. از كنار در، بسته ي غذا و روزنامه را كه پير مرد برايش آورده بود، برداشت. روزنامه را با عجله باز كرد. صفحه ي آگهيهاي ترحيم و تسليت:
«آقاي ناسي، با نهايت تأسف مرگ جناب عالي را به شما تسليت عرض مي كنيم.»
صبح يك روز نوبهاري بود
روزي از روزهاي اول سال
بچه ها در كلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها گرم گفت و گو بودند
باز هم در كلاس غوغا بود
هر يكي برگ كوچكي در دست
باز انگار زنگ انشا بود
تا معلم ز گرد راه رسيد
گفت با چهره اي پر از خنده
باز موضوع تازه اي داريم
« آرزوي شما در آينده »
شبنم از روي برگ گل برخاست
گفت: « مي خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم ، دوباره آب شوم »
دانه آرام بر زمين غلتيد
رفت و انشاي كوچكش را خواند
گفت : « باغي بزرگ خواهم شد
تا ابد سبزِ سبز خواهم ماند »
غنچه هم گفت : « گرچه دلتنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسيم بهار و بلبل باغ
گرم راز ونياز خواهم شد »
جوجه گنجشك گفت: « مي خواهم
فارغ از سنگِ بچه ها باشم
روي هر شاخه جيك جيك كنم
در دل آسمان رها باشم »
جوجه ي كوچك پرستو گفت :
« كاش با باد رهسپار شوم
تا افق هاي دور كوچ كنم
باز پيغمبر بهار شوم »
جوجه هاي كبوتران گفتند :
« كاش مي شد كنار هم باشيم
توي گل دسته هاي يك گنبد
روز و شب زاير حرم باشيم »
زنگ تفريح را كه زنجره زد
باز هم در كلاس غوغا شد
هر يك از بچه ها به سويي رفت
و معلم دوباره تنها شد
با خودش زير لب چنين مي گفت :
« آرزوهاي تان چه رنگين است!
كاش روزي به كام خود برسيد!
بچه ها آرزوي من اين است ! »
پيش از اين ها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره ، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او ، آسمان
نقشِ روي دامن او ، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و طوفان، نعره ي توفنده اش
دكمه ي پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
هيچ كس از جاي او آگاه نيست
هيچ كس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا ، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي ، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي، عذابت مي كند
در ميان آتش، آبت مي كند ...
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم ، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهانِ شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران ِگُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده ي خشمِ خدا ...
نيّت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حل ِّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرفِ فعل ماضي سخت بود
تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديدم، خوب و آشنا
زود پرسيدم : پدر، اين جا كجاست ؟
گفت : اين جا خانه ي خوب خداست !
گفت اين جا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفت و گويي تازه كرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اين جاست؟ اين جا، درزمين؟
گفت : آري، خانه ي او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي ازنشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي ، شيرين تر است
مثل قهرِ مهربانِ مادر است
دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر ما با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهريِ او هم نشان دوستي است ...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديك تر
از رگِ گردن به من نزديك تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره ي دل را برايش باز كرد
مي توان درباره ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
مي توان در باره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا:
« پيش از اين ها فكر مي كردم خدا . . .»
چه شد؟ خاك از خواب بيدار شد
به خود گفت: انگار من زنده ام!
دوباره شكفته است گل از گلم
ببين بوي گل مي دهد خنده ام!
نوشتند چون حرف ناگفته اي
گل لاله را بر لب جويبار
چه شد؟ باز انگار آتش گرفت
همه گل به گل دامن سبزه زار
چنين گفت در گوش گل،غنچه اي:
نسيمي مرا قلقلك مي دهد
زمين زير پايم نفس مي كشد
هوا بوي باد خنك مي دهد
صداي نفس هاي نرم نسيم
به بازيگري گفت اينك منم!
كه با دست هاي نوازشگرم
گلي بر سر شاخه ها مي زنم!
از اين سوره ي سبز و آيات سرخ
كتاب زمين پر علامت شده
زمين گفت: شايد بهشت است اين!
زمان گفت: گويا قيامت شده!
زمين فكر كرد: آسماني شده
كبوتر گمان كرد آبي شده
دل سنگ حس كرد: جاري شده
گل احساس كرد: آفتابي شده
به چشم زمين: برف ها آب شد!
به فكر كوير: آبشار آمده!
به ذهن كلاغان: زمستان گذشت!
به قول پرستو: بهار آمده!
در كتاب چار فصل زندگي
صفحه ها پشت سرِ هم مي روند
هر يك از اين صفحه ها ، يك لحظه اند
لحظه ها با شادي و غم مي روند
آفتاب و ماه ، يك خط در ميان
گاه پيدا، گاه پنهان مي شوند
شادي و غم نيز هر يك لحظه اي
بر سر اين سفره مهمان مي شوند
گاه اوج خنده ي ما گريه است
گاه اوج گريه ي ما خنده است
گريه ، دل را آبياري مي كند
خنده ، يعني اين كه دل ها زنده است
زندگي، تركيب شادي با غم است
دوست مي دارم من اين پيوند را
گر چه مي گويند : شادي بهتر است
دوست دارم گريه با لبخند را
اي كه يك روز پرسيده بودي:
لحظه ي شعر گفتن چگونه است؟
گفتمت: «مثل لبخند گل ها!
حسِ گل در شكفتن چگونه است؟»
باز من گفته بودم برايت
باز از من تو پرسيده بودي
گفتمت: «مثل غم، مثل گريه!»
تو از اين حرف خنديده بودي...
لحظه ي شعر گفتن، برايم
راستش را بخواهي عجيب است
مثل از شاخه افتادن سيب
ساده و سر به زير و نجيب است
باغ سبز خدا در دل ماست
ميوه ي باغ، شعر و ترانه
شعر هم مثل هر ميوه دارد؛
ريشه و ساقه و برگ و دانه
ريشه، احساس و فكر و خيالش
دانه، مضمون ومعناي شعر است
ساقه، اندام و شكل و زبانش
برگ، آهنگ و آواي شعر است
با كمي مهرباني، كمي نور
مي شكوفد پس از چند روزي
در دلِ خانه ها، در سبدها
مي زند بر تو لبخند روزي
فصل سبزِ رسيدن چه خوب است!
ميوه از شاخه چيدن چه خوب است!
از سرِ برگ گل با نسيمي
مثل شبنم چكيدن چه خوب است!
من كه غير از دلي ساده و صاف
در جهان هيچ چيزي ندارم
مثل آيينه گاهي دلم را
رو به روي شما مي گذارم
دست هاي پر از خالي ام را
پيش روي همه مي تكانم
چكه چكه تمام دلم را
در دلِ بچه ها مي چكانم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد