عمري ست تا از جان و دل ، اي جان و دل مي خوانمت
تو نيز خواهان مني ، مي دانمت ، مي دانمت
گفتي اگر داني مرا ايي و بستاني مرا
اي هيچكاه نكجا ! گو كي ، كجا بستانمت
آواز خاموشي ، از آن در پرده ي گوشي نهان
بي منت گوش و دهان در جان جان مي خوانمت
منشين خمش اي جانخوش اين سكني ها را بكش
گر تن به آتش مي دهي چون شعله مي رقصانمت
اي خنده ي نيلوفري در گريه ام مي آوري
بر گريه مي خندي و من در گريه مي خندانمت
اي زاده ي پندار من پوشيده از ديدار من
چو كودك ناداشته گهواره مي جنبانمت
اي من تو بي من كيستي چون سايه بي من نيستي
همراه من مي ايستي همپاي خود مي رانمت
آن كه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چيدن ازين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دريا خبر از يك شب توفاني داشت
گشت و فرياد كشان بال به دريا زد و رفت
چه هوايي به سرش بود كه با دست تهي
پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و رفت
بس كه اوضاع جهان در هم و ناموزون ديد
قلم نسخ برين خط چليپا زد و رفت
دل خورشيدي اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب يلدا زد و رفت
همنواي دل من بود بع تنگام قفس
ناله اي در غم مرغان هم آوا زد و رفت
اي عشق همه بهانه از توست
من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه ي شبانه از توست
من انده خويش را ندانم
اين گريه ي بي بهانه از توست
اي آتش جان پكبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ي تو را زبان نيست
ور هست همه فسانه از توست
كشتي مرا چه بيم دريا ؟
توفان ز تو و كرانه از توست
گر باده دهي و گرنه ، غم نيست
مست از تو ، شرابخانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمت ؟
كاين مستي شادمانه از توست
پيش تو چه توسني كند عقل ؟
رام است كه تازيانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام
آوازه ي جاودانه از توست
چون سايه مرا ز خك برگير
كاينجا سر و آستانه از توست
درين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند
گذر گهي ست پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند
چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات ؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند
امشب به قصه ي دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني
در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست
هشيار و مست را همه مدهوش مي كني
مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين
يادي اگر ز خون سياووش مي كني
گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
با من بي كس تنها شده ، يارا تو بمان
همه رفتند ازين خانه ، خدا را تو بمان
من بي برگ خزان ديده ، دگر رفتني ام
تو همه بار و بري ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر اين نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زين بيابان گذري نيست سواران را ، ليك
دل ما خوش به فريبي است ، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه ي عشاق ، پريشاني رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا ، يارا ، اندوهگسارا تو بمان
سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست
كه سر سبز تو خوش باشد ، كنارا تو بمان
مهي كه مزد وفاي مرا جفا دانست
دلم هر آنچه جفا ديد ازو وفا دانست
روان شو از دل خونينم اي سرشك نهان
چرا كه آن گل خندان چنين روا دانست
صفاي خاطر ايينه دار ما را باش
كه هر چه ديد غبار غمش صفا دانست
گرم وصال نبخشند خوشدلم به خيال
كه دل به درد تو خو كرد و اين دوا دانست
تو غنچه بودي و بلبل خموش غيرت عشق
به حيرتم كه صبا قصه از كجا دانست
ز چشم سايه خدا را قدم دريغ مدار
كه خاك راه تو را عين توتيا دانست
اي دل ، به كوي او ز كه پرسم كه يار كو
در باغ پر شكوفه ، كه پرسد بهار كو
نقش و نگار كعبه نه مقصود شوق ماست
نقشي بلند تر زده ايم ، آن نگار كو
جانا ، نواي عشق خموشانه خوش تر است
آن آشناي ره كه بود پرده دار كو
ماندم درين نشيب و شب آمد ، خداي را
آن راهبر كجا شد و آن راهوار كو
اي بس بسنم كه بر سر ما رفت و كس نگفت
آن پيك ره شناس حكايت گزار كو
چنگي به دل نمي زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگي شب زنده دار كو
ذوق نشاط را مي و ساقي بهانه بود
افسوس ، آن جواني شادي گسار كو
يك شب چراغ روي تو روشن شود ، ولي
چشمي كنار پنجره ي انتظار كو
خون هزار سرو دلاور به خك ريخت
اي سايه ! هاي هاي لب جويبار كن
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت
دوباره گريه ي بي طاقتم بهانه گرفت
شكيب درد خموشانه ام دوباره شكست
دوباره خرمن خكسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاري شد و به شعر نشست
صداي خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهي پسند كماندار فتنه كز بن تير
نگاه كرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
اميد عافيتم بود روزگار نخواست
قرار عيش و امان داشتم زمانه گرفت
زهي بخيل ستمگر كه هر چه داد به من
به تيغ باز ستاند و به تازيانه گرفت
چو دود بي سر و سامان شدم كه برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشيانه گرفت
چه جاي گل كه درخت كهن ز ريشه بسوخت
ازين سموم نفس كش كه در جوانه گرفت
دل گرفته ي من همچو ابر باراني
گشايشي مگر از گريه ي شبانه گرفت
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت
آن كه ايينه ي صبح و قدح لاله شكست
خك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت
سايه ! مكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار
مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد