من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

راز زندگي

۳۵ بازديد

 

غنچه با دل گرفته گفت:

«زندگي، لب ز خنده بستن است         گوشه اي درون خود نشستن است.»

گل به خنده گفت:

« زندگي شكفتن است           با زبان سبز راز گفتن است.»

گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه

باز هم به گوش مي رسد...

تو چه فكر مي كني؟

راستي كدام يك درست گفته اند؟

من كه فكر مي كنم 

گل به راز زندگي اشاره كرده است 

هر چه باشد او گل است        

گل يك دو پيرهن         

بيش تر ز غنچه پاره كرده است!


كشف قفس

۳۴ بازديد

 

چرا مردم قفس را آفريدند؟

چرا پروانه را از شاخه چيدند؟

 

چرا پروازها را پر شكستند؟ 

چرا آوازها را سر بريدند؟

 

پس از كشف قفس، پرواز پژمرد

سرودن بر لب بلبل گره خورد 

 

كلاف لاله سر در گم فرو ماند            

شكفتن در گلوي گل گره خورد

 

چرا نيلوفرِ آواز بلبل                      

به پاي ميله هاي سرد پيچيد؟            

 

چرا آواز غمگين قناري                   

درون سينه اش از درد پيچيد؟

 

چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟        

چه شد آن آرزوهاي بهاري؟             

 

چرا در پشت ميله خط خطي شد         

صداي صاف آواز قناري؟

 

چرا لاي كتابي، خشك كردند            

براي يادگاري پيچكي را؟                 

 

به دفترهاي خود سنجاق كردند          

پر پروانه و سنجاقكي را؟

 

خدا پر داد تا پرواز باشد                 

گلويي داد تا آواز باشد                    

 

خدا مي خواست باغ آسمان ها          

به روي ما هميشه باز باشد

 

خدا بال و پر و پروازشان داد           

ولي مردم درون خود خزيدند            

 

خدا هفت آسمان باز را ساخت           

ولي مردم قفس را آفريدند


سفر در هواي تو

۳۳ بازديد

 

اي حُسن يوسف دكمه پيراهنِ تو     دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

جز در هواي تو مرا سير و سفر نيست       گلگشت من ديدار سرو و سوسن تو:

آغاز فروردين چشمت، مشهد من        شيراز من ارديبهشتِ دامن تو

هر اصفهان ابرويت نصف جهانم         خرماي خوزستانِ من خنديدن تو

من جز براي تو نمي خواهم خودم را        اي از همه من هاي من بهتر، منِ تو

هر چيز و هر كس رو به سويي در نمازند       اي چشم هاي من، نمازِ ديدن تو!

حيران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد        منظومه دل بر مدار روشن تو


روياي آشنا

۳۴ بازديد

 

با تيشه خيال تراشيده ام تو را       در هر بُتي كه ساخته ام  ديده ام تو را

از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟        يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را

هر گل به رنگ و بوي خودش مي دمد به باغ         من از تمام گلها بوييده ام تو را

رؤياي آشناي شب و روز عمر من!          در خوابهاي كودكي ام ديده ام تو را

از هر نظر تو عين پسند دل مني          هم ديده، هم نديده، پسنديده ام تو را

زيبا پرستيِ دل من بي دليل نيست          زيرا به اين دليل پرستيده ام تو را

با آنكه جز سكوت جوابم نمي دهي          در هر سؤال از همه پرسيده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبيه برتري       با هيچكس بجز تو نسنجيده ام تو را


هبوط در كوير

۳۵ بازديد

 

اول آبي بود اين دل، آخر اما زرد شد      آفتابي بود، ابري شد، سياه و سرد شد

آفتابي بود، ابري شد، ولي باران نداشت      رعد و برقي زد ولي رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه      آه، اين آيينه كي غرق غبار و گرد شد؟

هرچه با مقصود خود نزديكتر مي شد، نشد      هرچه از هر چيز و هر ناچيز دوري كرد، شد

هر چه روزي آرمان پنداشت، حرمان شد همه      هر چه مي پنداشت درمان است، عين درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود      پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زير و ساكت و بي دست و پا مي رفت دل       يك نظر روي تو را ديد و حواسش پرت شد

بر زمين افتاد چون اشكي ز چشم آسمان      ناگهان اين اتفاق افتاد: زوجي فرد شد

بعد هم تبعيد و زندان ابد شد در كوير       عين مجنون از پي ليلي بيابانگرد شد

كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل      تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد.


معني جمال

۳۵ بازديد

 

اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها      معشوق آشناي همه عاشقانه ها

اي معني جمال به هر صورتي كه هست      مضمون و محتواي تمام ترانه ها

با هر نسيم، دست تكان مي دهد گلي      هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها

هر كس زبان حال خودش را ترانه گفت:      گل با شكوفه، خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز       دريا به موج و موج به ريگِ كرانه ها

باران قصيده اي است تر و تازه و روان       آتش ترانه اي به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخواني تو نيست       شبنم چگونه دم زند از بي كرانه ها

كوچه به كوچه سر زده ام كوبه كوي تو      چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

يك لحظه از نگاه تو كافي است تا دلم      سودا كند دمي به همه جاودانه ها


نشانه پرسش

۳۵ بازديد

 

چرا هميشه همين است آسمان و زمين؟      زمان هماره همان و زمين هميشه همين

اگر چه پرسش بي پاسخي است مي پرسم      چرا هميشه چنان و چرا هميشه چنين؟

چرا زمين و زمان بي امان و بي مهرند؟      زمان زمانه قهر و زمين زمينه كين؟

حديث آدمي و چرخ آسياب زمان       حديث جام بلور است و صخره سنگين

هزار شايد و آيا به جاي يك بايد       گمان كنم، به گمانم نشسته جاي يقين

اگر كه چون و چرا با خدا خطاست، چرا؟       چرا سؤال و جواب است روز بازپسين؟

چرا در آخر هر جمله اي كه مي گويم       تو اي نشانه پرسش نشسته اي به كمين؟


روز ناگزير

۳۲ بازديد
 

اين روز ها كه مي گذرد، هر روز / احساس مي كنم كه كسي در باد / فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا / از عمق جاده هاي مه آلود / يك آشناي دور صدا مي زند

آهنگ آشناي صداي او / مثل عبور نور / مثل عبور نوروز / مثل صداي آمدن روز است

آن روز ناگزير كه مي آيد/ روزي كه عابران خميده / يك لحظه وقت داشته باشند / تا سر

بلند باشند / و آفتاب را / در آسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي / در بستر موازي تكرار / يك لحظه بي بهانه توقف كند / تا

 چشم هاي خسته خواب آلود / از پشت پنجره / تصوير ابرها را در قاب / و طرح واژگونه

جنگل را / در آب بنگرند

آن روز / پرواز دست هاي صميمي / در جستجوي دوست / آغاز مي شود

روزي كه روز تازه پرواز / روزي كه نامه ها همه باز است

روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر / بال كبوتري را / امضا كنيم / و مثل نامه اي بفرستيم

صندوق هاي پستي/ آن روز آشيان كبوترهاست

روزي كه دست خواهش، كوتاه / روزي كه التماس گناه است

و فطرت خدا / در زير پاي رهگذران پياده رو / بر روي روزنامه نخوابد / و خواب نان تازه نبيند

روزي كه روي درها / با خط ساده اي بنويسند: / « تنها ورود گردن كج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور / جز پيش پاي عشق / با خاك آشنا نشود

و قصه هاي واقعي امروز / خواب و خيال باشند / و مثل قصه هاي قديمي / پايان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند / لبخند بي دريغ / لبخند بي مضايقه چشم ها

آن روز / بي چشمداشت بودن لبخند / قانون مهرباني است

روزي كه شاعران/ ناچار نيستند / در حجره هاي تنگ قوافي / لبخند خويش را بفروشند

روزي كه روي قيمت احساس / مثل لباس / صحبت نمي كنند

پروانه هاي خشك شده، آن روز / از لاي برگ هاي كتاب شعر / پرواز مي كنند

و خواب در دهان مسلسل ها / خميازه مي كشد

و كفش هاي كهنه سربازي / در كنج موزه هاي قديمي / با تار عنكبوت گره مي خورند

روزي كه توپ ها / در دست كودكان / از باد پر شوند

روزي كه سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند / هر جا كه دوست داشته باشد / بشكفند

دل ها اجازه داشته باشند / هر جا نياز داشته باشند / بشكنند

آيينه حق نداشته باشد / با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد / بي پنجره برويد

آن روز / ديوار باغ و مدرسه كوتاه است / تنها / پرچيني از خيال

 در دوردست حاشيه باغ مي كشند / كه مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد / از جيب كودكان دبستاني

روزي كه باغ سبز الفبا / روزي كه مشق آب، عمومي است

دريا و آفتاب / در انحصار چشم كسي نيست

روزي كه آسمان / در حسرت ستاره نباشد

 روزي كه آرزوي چنين روزي / محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد! / اي جاده هاي گمشده در مه!

اي روزهاي سخت ادامه! / از پشت لحظه ها به در آييد!

اي روز آفتابي / اي مثل چشم هاي خدا آبي! / اي روز آمدن! / اي مثل روز، آمدنت روشن!

اين روزها كه مي گذرد، هر روز/ در انتظار آمدنت هستم!

اما / با من بگو كه آيا ، من نيز /  در روزگار آمدنت هستم؟


چيستان

۳۴ بازديد

 

ما گنهكاريم، آري، جُرم ما هم عاشقي است

آري اما آنكه آدم هست و عاشق نيست، كيست؟

 

زندگي بي عشق، اگر باشد، همان جان كندن است

دم به دم جان كندن اي دل كار دشواري است، نيست؟

 

زندگي بي عشق، اگر باشد، لبي بي خنده است

بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست

 

زندگي بي عشق اگر باشد، هبوطي دائم است

آنكه عاشق نيست، هم اينجا هم آنجا دوزخي است

 

عشق عينِ آبِ ماهي يا هواي آدم است

مي توان اي دوست بي آب و هوا يك عمر زيست؟

 

تا ابد در پاسخ اين چيستان بي جواب

بر در و ديوار مي پيچد طنينِ چيست؟ چيست؟...


شب اسطوره

۳۳ بازديد

 

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب     پيدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

لبريز ز سرمستي و سرريز ز هستي      درياي تلاطم شده ام در خودم امشب

در هر نفسم بوي گلي تازه شكفته است       يك باغ تبسم شده ام در خودم امشب

تا نورِ تو تابيده به طور كلماتم       موساي تكلم شده ام در خودم امشب

باريده مگر نم نم نام تو به شعرم       باران ترنم شده ام در خودم امشب

هم دانه دانايي و هم دام هبوطم       اسطوره گندم شده ام در خودم امشب