من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گنج گمشده

۳۸ بازديد
 

هواي روي تو دارم نمي گذارندم
 مگر به كوي تو اين ابرها ببارندم
 مرا كه مست توام اين خمار خواهد كشت
 نگاه كن كه به دست كه مي سپارندم
مگر در اين شب دير انتظار عاشق كش
به وعده هاي وصال تو زنده دارندم
 غم نمي خورد ايام و جاي رنجش نيست
 هزار شكر كه بي غم نمي گذارندم
سري به سينه فرو برده ام مگر روزي
چو گنج گم شده زين كنج غم برآرندم
 چه بك اگر به دل بي غمان نبردم راه
 غم شكسته دلانم كه مي گسارندم
 من آن ستاره ي شب زنده دار اميدم
 كه عاشقان تو تا روز مي شمارندم
 چه جاي خواب كه هر شب محصلان فراق
 خيال روي تو بر ديده مي گمارندم
 هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
 چه نقش هاي كه ازين دست مي نگارندم
 كدام مست ، مي از خون سايه خواهد كرد
 كه همچو خوشه ي انگور مي فشارندم


در اوج آرزو

۳۴ بازديد
 

بگذار تا ازين شب دشوار بگذريم
رود رونده سينه و سر مي زند به سنگ
 يعني بيا كه ره بگشاييم و بگذريم
لعلي چكيده از دل ما بود و ياوه گشت
 خون مي خوريم باز كه بازش بپروريم
اي روشن از جمال تو ايينه ي خيال
 بنماي رخ كه در نظرت نيز بنگريم
 درياب بال خسته ي جويندگان كه ما
 در اوج آرزو به هواي تو مي پريم
 پيمان شكن به راه ضلالت سپرده به
 ما جز طريق عهد و وفاي تو نسپريم
 آن روز خوش كجاست كه از طالع بلند
بر هر كرانه پرتو مهرش بگستريم
 بي روشني پديد نيايد بهاي در
 در ظلمت زمانه كه داند چه گوهريم
 آن لعل را كه خاتم خورشيد نقش اوست
 دستي به خون دل ببريم و بر آوريم
 ماييم سايه كز تك اين دره ي كبود
 خورشيد را به قله ي زرفام مي بريم


غريبانه

۳۳ بازديد
 

بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد
 ديرن خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
 جهان لانه ي او نيتس پي لانه بگرديد
 يكي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
 قدح پيش فرستاد كه مستانه بگرديد
 يكي لذت مستي ست ، نهان زير لب كيست ؟
 ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
 يكي مرغ غريب است كه باغ دل من خورد
 به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
 نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
 همين جاست ، همين جاس ، همه خانه بگرديد
 نوايي نشنيده ست كه از خويش رميده ست
 به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشكي كه بر آن خك فشانديم بن تك
 در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
 چه شيرين و چه خوشبوست ، كجا خوابگه اوست ؟
 پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
 بر آن عق بخنديد كه عشقش نپسنديد
 در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
 درين كنج غم آباد نشانش نتوان ديد
 اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
 كليد در اميد اگر هست شماييد
 درين قفل كهن سنگ چچو دندانه بگرديد
 رخ از سايه نهفته ست ، به افسون كه خفته ست ؟
 به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
 گرم باز نياورد ، به شكرانه بگرديد


روشن گويا

۳۱ بازديد
 

ديري ست كه از روي دل آراي تو دوريم
 محتاج بيان نيست كه مشتاق حضوريم
 تاريك و تهي پشت و پس اينه مانديم
 هر چند كه همسايه ي آن چشمه ي نوريم
 خورشيد كجا تابد از اين دامگه مرگ
باطل به اميد سحري زين شب گوريم
 زين قصه ي پر غصه عجب نيست شكستن
هر چند كه با حوصله ي سنگ صبوريم
 گنجي ست غم عشق كه در زير سرماست
 زاري مكن اي دوست اگر بي زر و زوريم
 با همت والا كه برد منت فردوس ؟
از حور چه گويي كه نه از اهل قصوريم
 او پيل دماني ست كه پرواي كسش نيست
 ماييم كه در پاي وي افتاده چو موريم
 آن روشن گويا به دل سوخته ي ماست
 اي سايه ! چرا در طلب آتش طوريم


درست شكسته

۳۳ بازديد
 

شكسته وارم و دارم دلي درست هنوز
وفا نگر كه دلم پاي بست توست هنوز
 به هيچ جام دگر نيست حاجت اي ساقي
كه مست مستم از آن جرعه ي نخست هنوز
چنين نشسته بع خكم مبين كه در طلبت
سمند همت ما چابكاست و چست هنوز
 به آب عشق توان شست پك دست از جان
چه عاشق است كه دست از جهان نشست هنوز
 ز كار ديده و دل سايه بر مدار اميد
 گلي اگرچه ازين اشك و خون نرست هنوز


شبگرد

۳۳ بازديد
 

بر آستان تو دل پايمال صد دردست
 ببين كه دست غمت بر سرم چه آوردست
هواي باغ گل سرخ داشتيم و دريغ
 كه بلبلان همه زارند و برگ ها زردست
 شب است و اينه خواب سپيده مي بيند
بيا كه روز خوش ما خيال پروردست
دهان غنچه فروبسته ماند در شب باغ
 كه صبح خنده گشا روي ازو نهان كردست
 چه ها كه بر سر ما رفت و كس نزد آهي
 به مردمي كه جهان سخت ناجوانمردست
 به سوز دل نفسي آتشين بر آراي عشق
 كه سينه ها سيه از روزگار دم سردست
غم تو با دل من پنجه درفكند و رواست
 كه اين دلير به بازوي آن هماوردست
دلا منال و ببين هستي يگانه ي عشق
كه آسمان و زمين با من و تو همدردست
 ز خواب زلف سياهت چه دم زنم كه هنوز
خيال سايه پريشان ز فكر شبگردست


آيينه عيب نما

۳۴ بازديد
 

رفتي اي جان و ندانيم كه جاي تو كجاست
 مرغ شبخوان كجايي و نواي تو كجاست
 آن چه بيگانگي و اين چه غريبي ست كه نيست
 آشنايي كه بپرسيم سراي تو كجاست
 چه شد آن مهر و وفايي كه من آموختمت
عهد ما با تو نه اين بود ، وفاي تو كجاست
 مردم ديده ي صاحب نظران جاي تو بود
اينك اي جان نگران باش كه جاي تو كجاست
چه پريشانم ازين فكر پريشان شب و روز
 كه شب و روز كجايي و كجاي تو كجاست
 هنر خويش به دنيا نفروشي زنهار
 گوهري در همه عالم به بهاي تو كجاست
چه كني بندگي دولت دنيا ؟ اي كاش
 به خود ايي و ببيني كه خداي تو كجاست
 گرچه مشاطه ي حسنت بهصد ايين آراست
 صنما اينه ي عيب نماي تو كجاست
زير سرپنجه ي گرگيم و جگرها خون است
 اي شبان دل ما ناله ي ناي تو كجاست
 كوه ازين قصه ي پر غصه به فرياد آمد
 آه و آه از دل سنگ تو ، صداي تو كجاست
 دل ز غم هاي گلوگير گره در گره است
سايه آن زمزمه ي گريه گشاي تو كجاست


ازين شب هاي ناباور

۳۵ بازديد
 

من آن صبحم كه ناگاهان چو آتش در شب افتادم
 بيا اي چشم روشن بين كه خورشيدي عجب زادم
ز هر چك گريبانم چراغي تازه مي تابد
 كه در پيراهن خود آذرخش آسا درافتادم
 چو از هر ذره ي من آفتابي نو به چرخ آمد
چه بك از آتش دوران كه خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونين زير اين آوار شب ، اما
 دري زين دخمه سوي خانه ي خورشيد بگشادم
 الا اي صبح آزادي به ياد آور در آن شادي
 كزين شب هاي ناباور منت آواز مي دادم
 در آن وري و بد حالي نبودم از رخت خالي
 به دل مي ديدمت وز جان سلامت مي فرستادم
سزد كز خون من نقشي بر آرد لعل پيروزت
 كه من بر درج دل مهري به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت كه آرام دل سايه ست
 به بندي تن نخواهد داد هرگز جان آزادم


غروب چمن

۳۳ بازديد
 

با اين غروب از غم سبز چمن بگو
 اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو
 انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين
 رمز خيال سوختگان بي سخن بگو
 آن شد كه سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت
 آغوش خك و بي كسي نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
اي باد نوبهار ز عهد كهن بگو
 آن آب رفته باز نيايد به جوي خشك
 با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو
 از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح
 با خامشان غمزده ي انجمن بگو
 زان مژده گو كه صد گل سوري به سينه داشت
 وين موج خون كه مي زندش در دهن بگو
 سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد
 اين ماجرا به اينه ي دل شكن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و كبود شد
 سرو سياه من ز غروب چمن بگو


سياه و سپيد

۳۴ بازديد
 

شبي رسيد كه در آرزوي صبح اميد
 هزار عمر دگر بايد انتظار كشيد
 در آسمان سحر ايستاده بود گمان
 سياه كرد مرا آسمان بي خورشيد
هزار سال ز من دور شدستاره ي صبح
ببين كزين شب طلمت جهان چه خواهد ديد
 دريغ جان فرورفتگان اين دريا
 كه رفت در سر سوداي صيد مرواريد
 نبود در صدفي آن گوهر كه مي جستيم
صفاي اشك تو باد اي خراب گنج اميد
ندانم آن كه دل و دين ما به سودا داد
 بهاي آن چه گرفت و به جاي آن چه خريد
 سياه دستي آنساقي منافق بين
 كه زهر ريخت به جام كسان به جاي نبيد
 سزاست گر برود رود خون ز سينه ي دوست
 كه برق دشنه ي دشمن نديد و دست پليد
 چه نقش باختي اي روزگار رنگ آميز
 كه اين سپيد سيه گشت و آن سياه سپيد
 كجاست آن كه دگر ره صلاي عشق زند
كه جان ماست گروگان آن نوا و نويد
بيا كه طبع جهان ناگزير اين عشق است
به جادويي نتوان كشت آتش جاويد
 روان سياه كه ايينه دار خورشيد است
 ببين كه از شب عمرش سپيده اي ندميد