بود كه بار دگر بشنوم صداي تو را ؟
ببينم آن رخ زيباي دلگشاي تو را ؟
بگيرم آن سر زلف و به روي ديده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل رباي تو را
ز بعد اين همه تلخي كه مي كشد دل من
ببوسم آنلب شيرين جان فزاي تو را
كي ام مجال كنار تو دست خواهد داد
كه غرق بوسه كنم باز دست و پاي تو را
مباد روزي چشم من اي چراغ اميد
كه خالي از تو ببينم شبي سراي تو را
دل گرفته ي من كي چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هواي تو را
چنان تو در دل من جا گرفته اي اي جان
كههيچ كس نتواند گرفت جاي تو را
ز روي خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
كه هم عطاي تو را ديد و هم لقاي تو را
سزاي خوبي نو بر نيامد از دستم
زمانه نيز چه بد مي دهد سزاي تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
كنار سفره ي نان و پنير و چاي تو را
به پايداري آن عشق سربلندم قسم
كه سايه ي تو به سر مي برد وفاي تو را
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد