من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

همنشين جان

۳۳ بازديد
 

بي تو اي جان جهان ، جان و جهاني گو مباش
 چون رخ جانانه نتوان ديد جاني گو مباش
همنشين جان من مهر جهان افروز توست
 گر ز جان مهر تو برخيزد جهاني گو مباش
 يك دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است
 بر وصال دوست عمر جاوداني گو مباش
در هواي گلشن او پر گشا اي مرغ جان
 طاير خلد آشياني خكداني گو مباش
 در خراب آباد دنيا نامه اي بي ننگ نيست
 از منخلوت نشين نام و نشاني گو مباش
چون كه من از پا فتادم دستگيري گو مخيز
چون كه من از سر گذشتم آستاني گو مباش
 گر پس از من در دلت سوز سخن گيرد چه سود
 من چو خاموشي گرفتم ترجماني گو مباش
 سايه چون مرغ خزانت بي پناهي خوش تر است
 چتر گل چون نيست بر سر سايباني گو مباش


افسانه خاموشي

۳۵ بازديد
 

چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
 مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي
 ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
 كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي
مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي
سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
 چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي
نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
 بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي


تنگ غروب

۳۳ بازديد
 

ياري كن اي نفس كه درين گوشه ي قفس
بانگي بر آورم ز دل خسته ي يك نفس
 تنگ غروب و هول بيابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس
 خونابه گشت ديده ي كارون و زنده رود
 اي پيك آشنا برس از ساحل ارس
صبر پيمبرانه ام آخر تمام شد
 اي ايت اميد به فرياد من برس
 از بيم محتسب مشكن ساغر اي حريف
 مي خواره را دريغ بود خدمت عسس
جز مرگ ديگرم چه كس ايد به پيشباز
رفتيم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هواي چشمه ي خورشيد در سر است
 سهل است سايه گر برود سر در اين هوس


اشعار قيصر امين پور

۳۷ بازديد

قيصر امين پور

لينك ورود به اشعار قيصر امين پور

قيصر - امين پور  - قيصر امين پور - قيصرامين پور - اشعار قيصر - اشعارقيصر - اشعار امين پور - اشعارامين پور - اشعار قيصر امين پور - اشعارقيصر امين پور - اشعار قيصرامين پور - اشعارقيصرامين پور  - اشعار كامل قيصر امين پور - وبلاگ قيصر امين پور - وبلاگ اشعار قيصر امين پور - بيوگرافي قيصر امين پور - عكس هاي قيصر امين پور - عكس قيصر امين پور - دست نوشته هاي قيصر امين پور - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وب سايت اشعار كامل شاعران - وبسايت اشعار كامل شاعران

لينك ورود به اشعار قيصر امين پور


دعايم كن

۳۹ بازديد

 

اذان صبح مسجد

بغض تركيده است

سحر گرديد و

از اشك غم ديشب

وضو كردي

تمام سنگ محراب مصلي را

به مژگان سيه جارو نمودي و

تمام صحن مسجد را

به شبنم هاي ديده شستشو كردي

ميان سجده ي عشقت

ز من غافل مشو يك دم

اگر از خاطرت ردشد

خيال من

دعايم كن

در آن لحظه

كه با حق

گفتگو كردي


ترانه

۳۵ بازديد
 

تا تو با مني زمانه با من است
 بخت و كام جاودانه با من است
تو بهار دلكشي و من چو باغ
 شور و شوق صد جوانه با من است
 ياد دلنشينت اي اميد جان
 هر كجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
 شور گريه ي شبانه با من است
 برگ عيش و جام و چنگ اگرچه نيست
 رقص و مستي و ترانه با من است
 گفتمش مراد من به خنده گفت
 لابه از تو و بهانه با من است
 گفتمش من آن سمند سركشم
 خنده زد كه تازيانه با من است
 هر كسش گرفته دامن نياز
 ناز چشمش اين ميانه با من است
 خواب نازت اي پري ز سر پريد
 شب خوشت كه شب فسانه با من است


اشعار منوچهر آتشي

۳۵ بازديد

منوچهر آتشي

لينك ورود به اشعار منوچهر آتشي

منوچهر - آتشي - منوچهر آتشي - منوچهرآتشي - اشعار منوچهر - اشعارمنوچهر - اشعار آتشي - اشعارآتشي - اشعار كامل منوچهر - اشعار كامل آتشي - اشعار منوچهر آتشي - اشعارمنوچهر آتشي - اشعار كامل منوچهر آتشي - اشعاركامل منوچهر آتشي - اشعار منوچهرآتشي - اشعارمنوچهرآتشي - اشعار كامل منوچهرآتشي - اشعاركامل منوچهرآتشي - وبلاگ منوچهر آتشي - وبلاگ منوچهرآتشي - وبلاگ اشعار منوچهرآتشي - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وب سايت اشعار كامل شاعران

لينك ورود به اشعار منوچهر آتشي


زندگينامه قيصر امين پور

۳۵ بازديد

"براي جستجو در اشعار قيصر امين پور كليك كنيد"

قيصر امين پور

قيصر امين‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ايراني . او در سال ۵۸ ، از جمله شاعراني بود كه در شكل‌گيري و استمرار فعاليت‌هاي واحد شعر حوزه هنري تا سال ۶۶ تأثير گزار بود. وي طي اين دوران مسئوليت صفحه شعر هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولين مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر كرد . اولين مجموعه او «در كوچه آفتاب» دفتري از رباعي و دوبيتي بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادي از غزلها و شعرهاي سپيد او را در بر مي‌گرفت

قيصر امين‌پور در ۲ ارديبهشت ۱۳۳۸ در گتوند خوزستان به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد ولي پس از مدتي از اين رشته انصراف داد

قيصر امين‌پور، در سال ۶۳ بار ديگر و اين بار در رشته زبان و ادبيات فارسي به دانشگاه رفت و اين رشته را تا مقطع دكترا گذراند و در سال ۷۶ از پايان‌نامه دكتراي خود با راهنمايي دكتر محمدرضا شفيعي كدكني با عنوان «سنت و نوآوري در شعر معاصر» دفاع كرد. اين پايان‌نامه در سال ۸۳ و از سوي انتشارات علمي و فرهنگي منتشر شد

قيصر امين‌پور، تدريس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز كرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدريس شد. وي همچنين در سال ۶۸ موفق به كسب جايزه نيما يوشيج ، موسوم به مرغ آمين بلورين شد . دكتر امين‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي برگزيده شد . او كه در سال ۱۳۷۶ خورشيدي موفق به دريافت مدرك دكترا از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شد

از وي در زمينه‌هايي چون شعر كودك و نثر ادبي ، آثاري منتشر شده‌است كه به آنها اشاره مي‌كنيم : طوفان در پرانتز (نثر ادبي، ۱۳۶۵) ، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵) ، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸) ، بي‌بال پريدن (نثر ادبي، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵)

از ديگر آثار قيصر امين‌پور ، مي‌توان به مجموعه شعر «آينه‌هاي ناگهان» ۱۳۷۲، «گزينه اشعار» (۱۳۷۸، مرواريد) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مرواريد) ، «دستور زبان عشق» (۱۳۸۶، مرواريد) اشاره كرد. «دستور زبان عشق» آخرين دفتر شعر قيصر امين پور، تابستان امسال در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در كمتر از يك ماه به چاپ دوم رسيد

دكتر قيصر امين پور در بامداد روز سه شنبه هشتم آبان 1386 بر اثر عارضه قلبي در بيمارستان دي تهران در گذشت

وي پس از تصادفي در سال ۱۳۷۸ همواره از بيماري‌هاي مختلف رنج مي‌برد و حتي دست كم دو عمل جراحي قلب و پيوند كليه را پشت سر گذاشته بود و در نهايت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان در بيمارستان دي درگذشت.

  اشعار ، دست نوشته ها و متن هاي ادبي قيصر امين پور


احوالپرسي ( دست نوشته اي از قيصر امين پور )

۳۵ بازديد


لحظه ديدار ( يادداشتي زيبا از قيصر امين پور )

۳۷ بازديد
 

بعضي از كلمات بر گردن آدمي حق حيات دارند وآدمي نمي‌داند كه آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضي از كلمات ٌ پاره هاي بودن ٌ آدميند و چگونه مي توانم ننويسم وقتي كه يكي از پاره هاي بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، يكي از پـاره هاي دلم ، كه ز تمام دلـــم عظيمتر و عزيزتر است، با لهجه اي نجيب در گوشم مي گويد : بنويس!

و چنين است كه پيش ازآنكه ترديد را به تصميم برسانم، دارم مي نويسم: بعضي از كلمات كلمه نيستند، پاره خطي از سرنوشت تو هستند. قطعه اي ازتو، قطره اي ازخون تو… كلماتي كه تو را بزرگ كرده اند.

وبعضي از كتابـها كتاب نيستند. يك دوره از خاطرات دستهاي لـرزان تو بوده اند كه در قطع جيبي پنهان مي كردي. لابلاي برگهاي آن قد مي كشيدي. بعضي از كتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم مي زنند. اين كتابها بر گردن تو حق دارند، بلكه واژهاي آنها در رگهاي گردنت جاري هسـتند. معلم ما بوده اند. معلماني كه بسيار بسيار شاگردان ناشناس دارند كه هيچ گاه آنها را نديده اند.

گيرم كه آن چند جلسه را هم به كلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مركب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجويانه نكرده بودم …كه جوان بودم ولي جوياي نام نبودم. دانشجوي جامعه شناسي بودم و در نتيجه به ادبيات بيشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر كلاس ادبيات معاصر شركت مي كردم. عروض را جند سال پيش از روي چند برگ مجله اي پيدا كرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمي شناختم، تا اينكه اتفاقا مقاله نوعي وزن در شـعر فارسي را مثل يك قاره ناشناخته كشف كردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب كرد.

خلاصه يك نوجوان روستايي كه دانشجوي آن كلاس هم نبود، آن روز وقت كلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب يادم نيست ولي گويا كلماتي از قبيل شعر ، روايت، سمبوليسم، سياست، مردم، عـــوام و خواص و …بين ما رد و بدل مي شد. شايد بـــراي اينكه مي خواستم بگويـم من هم اين چيزها را مي دانم. و او چه مهربانانه كلاس را رها كرده بود تا مرا مجاب كند. مرا كه نگاهم مثل پروانه در فضاي باغ او مي گشت. مرا كه فقط او را مي ديدم و نمي شنيدم. و همين كه حديــث مهربانيش روي با من داشت برايم كافي بود.
يادم هست كه در آخر صحبتهايش پرسيد: تو خودت هم شعر مي گويي؟

من درآنجا چيزي نگفتم، ولي بعد از كلاس دفتري از سياه مشقهايم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه ديدار شاعر ٌ لحظه ديدار ٌ فرا رسيد. روز زيبايي بود. ومــن باز گويي در جهان ديگري بودم. در سايه مجـسمه فردوسي ايستاده بودم كه در آينه نمايان شد / با ابــر گيسوانش در باد و به سان رهنورداني كه در افسانه هـا گويند، گيسوانش را – چو شيري يالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل كيفش دفترم را بيرون آورد و به من داد. ومن از نزديك به هـمان تصوير دور خيره بودم. همان تصويري كه نگاه نوجوانـي مرا بر روي جلد كتابهايش خيره مي كرد. لحظه ديدار مثل لحظه ديدار كوتاه بود.

* * *

مگر مي شود به لبها دستور داد كه درست در ساعت هشت وسي دقيقه وسي ثانيه يك لبخند سي وپنج درجــه اي بزنند؟
مگر مي شود براي شانه هاي شاعر بخشنامه اي صادر كرد درست سر يك ساعت معين را به گريه اختصاص دهند؟
شعر يعني اين! و شاعر يعني دلي كه دستور نمي گيرد. و دستي كه فقط از دل دستور مي گيرد. وگردني كه فقط در برابر راستي خم مي شود.

پس زيبا باش، تا تو را بسرايند!
پس راست باش، تا تو را بسرايند!
تو مي تواني هر شعري را كه تو ر ا خوش نيامد، مچــاله كني و دور بيندازي.
اما شاعر تنها چند برگ از تاريخ نيست كه آن را از شيرازه جدا كنيم و به دورش افكنيم. مثل اين است كه بخواهي پاره اي از پوســــت و گوشت خويش را بركني و به دور بيندازي.
با اين خط كشي كه تو در دست گرفته اي و هر چه را كه از آن بلند تر يا كوتاهتر بنمايد، قطع مي كني. با اين قلمي كه نه، با اين تـــيغ، چه بازوها بايد قلم شوند. بازوهايي كه به راستي انگشت شمارند. اما اين خط كش تو تا قوزك پاي حلاج، نه، تا رد پاي حلاج هم قـد نمي دهد. اگر دست تو بود، نه تنها دست و پاي حلاج مي بريـدي، بلكه از او جز سايه اي بر دارنمي ماند . اگر دست توبودعين القضات و شيخ اشراق را صد بار سنگسـار مي كردي، بر دار مي كردي. و حتي بوعلي و رازي و ملاصدرا و حافظ و مولوي وسعدي و …
چرا يك لحظه فكر نميكني كه مـــــمكن است خط كش تو كوتاه باشد. وگرنه ديگران بي قواره نيستند.

دعا كنيم كه روزي ، چشم، در دور تكامل خود به نقطاي برسد كه ذرات زيبايي را در صورت دشمن ببيند.
كجاست آن چشمي كه بسرايد با مطـــلع : آه دشمن زيباي من، تو را ديدم!
كجاست آن گوشي كه بسرايد: آه ، دشنام زيبا ، تو را شنيدم.