من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

سياه و سپيد

۳۳ بازديد
 

شبي رسيد كه در آرزوي صبح اميد
 هزار عمر دگر بايد انتظار كشيد
 در آسمان سحر ايستاده بود گمان
 سياه كرد مرا آسمان بي خورشيد
هزار سال ز من دور شدستاره ي صبح
ببين كزين شب طلمت جهان چه خواهد ديد
 دريغ جان فرورفتگان اين دريا
 كه رفت در سر سوداي صيد مرواريد
 نبود در صدفي آن گوهر كه مي جستيم
صفاي اشك تو باد اي خراب گنج اميد
ندانم آن كه دل و دين ما به سودا داد
 بهاي آن چه گرفت و به جاي آن چه خريد
 سياه دستي آنساقي منافق بين
 كه زهر ريخت به جام كسان به جاي نبيد
 سزاست گر برود رود خون ز سينه ي دوست
 كه برق دشنه ي دشمن نديد و دست پليد
 چه نقش باختي اي روزگار رنگ آميز
 كه اين سپيد سيه گشت و آن سياه سپيد
 كجاست آن كه دگر ره صلاي عشق زند
كه جان ماست گروگان آن نوا و نويد
بيا كه طبع جهان ناگزير اين عشق است
به جادويي نتوان كشت آتش جاويد
 روان سياه كه ايينه دار خورشيد است
 ببين كه از شب عمرش سپيده اي ندميد


چندمين هزار اميد بني آدم

۳۴ بازديد
 

گفتم كه مژده بخش دل خرم است اين
مست از درم در آمد و ديدم غم است اين
 گر چشم باغ گريه ي تاريك من نديد
 اي گل ز بي ستارگي شبنم است اين
 پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت
 پايان شام پيله ي ابريشم است اين
باز اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت
 تنها نه من ، گرفتگي عالم است اين
اي دست برده در دل و دينم چه مي كني
 جانم بسوختي و هنوزت كم است اين
 آه از غمت كه زخمه ي بي راه مي زني
 اي چنگي زمانه چه زير و بم است اين
 يك دم نگاه كن كه چه بر باد مي دهي
 چندمين هزار اميد بني آدم است اين
گفتي كه شعر سايه دگر رنگ غم گرفت
 آري سياه جامه ي صد ماتم است اين


چشمه خارا

۳۲ بازديد
 

 اي عشق مشو در خط خلق ندانندت
 تو حرف معمايي خواندن نتوانندت
بيگانه گرت خواند چون خويشتنت داند
 خوش باش و كرامت دان كز خويش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز كه خواهي جست
تو دام خودي اي دل تا چون برهانندت
از بزم سيه دستان هرگز قدحي مستان
 زهر است اگر آبي در كام چكانندت
 در گردنت از هر سو پيچيده غمي گيسو
تا در شب سرگردان هر سو بكشانندت
 تو آب گوارايي جوشيده ز خارايي
اي چشمه مكن تلخي ور زهر چشانندت
يك عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
 گر جان بدهند اي غم از من نستانندت
 گر دست بيفشانند بر سايه ، نمي دانند
 جان تو كه ارزاني گر جان بفشانندت
 چون مشك پركنده عالم ز تو كنده
 گر نافه نهان داري از بوي بدانندت


هست اي ساقي

۳۳ بازديد
 

شكوه جام جهان بين شكست اي ساقي
نماند جز من و چشم تو مست اي ساقي
 من شكسته سبو چاره از كجا جويم
كه سنگ فتنه سر خم شكست اي ساقي
صفاي خاطر دردي كشان ببين كه هنوز
ز داشت نكشيدند دست اي ساق ي
 ز رنگ خون دل ما كه آب روي تو بود
 چه نقش ها كه به دل مي نشست اي ساقي
درين دو دم مددي كن مگر كه برگذريم
 به سر بلندي ازين دير پست اي ساقي
 شبي كه ساغرت از مي پر است و وقت خوش است
 بزن به شادي اين غم پرست اي ساق ي
 چه خون كه مي رود اينجا ز پاي خسته هنوز
مگو كه مرد رهي نيست ، هست اي ساقي
 روا مدار كه پيوسته دل شكسته بود
 دلي كه سايه به زلف تو بست اي ساقي


كمند مهر

۳۳ بازديد
 

چو شبروان سرآسيمه ، گرد خانه مگرد
 تو خود بهانه ي خويشي پي بهانه مگرد
 تو نور ديده ي مايي به جاي خويش در اي
 چنين چو مردم بيگانه گرد خانه مگرد
 تويي كه خانه خدايي بيا و خود را باش
 برون در منشين و بر آستانه مگرد
زمانه گشت و دگر بر مدار بي مهري ست
 تو بر مدار دل از مهر و چون زمانه مگرد
چو تير گذشتي ز هفت پرده ي چشم
 كنون كه در بن جاني پي نشانه مگرد
 بهوش باش كه هرنقطه دام دايره اي ست
 تو در هواي رهايي درين ميانه مگرد
 كمند مهر نكردي ز گيسوان بلند
دگر به گرد سر من چو تازيانه مگرد
 تو شعر گمشده ي سايه اي ، شناختمت
 به سايه روشن مهتاب خامشانه مگرد


هم آشيان

۲۹ بازديد
 

هنوز عشق تو اميد بخش جان من است
خوشا غمي كه ازو شادي جهان من است
 چه شكر گويمت اي هستي يگانه ي عشق
كه سوز سينه يخورشيد در زبان من است
 اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بيا
 كه همچنان به رهت چشم خون فشان من است
 نمي رود ز سرم اين خيال خون آلود
 كه داس حادثه در قصد ارغوان من است
 بيا بيا كه درين ظلمت دروغ و ريا
 فروغ روي تو آرايش روان من است
حكايت غم ديرين به عشق گفتم ، گفت
 هنوز اين همه آغاز داستان من است
 بدين نشان كه تويي اي دل نشسته به خون
 بمان كه تير امان تو در كمان من است
 اگر ز ورطه بترسي چه طرف خواهي بست
ز طرفه ها كه درين بحر بي كران من است
 زمان به دست پريشاني اش نخواهد داد
 دلي كه در گرو حسن جاودان من است
 به شادي غزل سايه نوش و بخشش عشق
 كه مرغ خوش سخن غم هم آشيان من است


غزل كهنه

۳۳ بازديد
 

ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كني
 ازين سراي كهن راهي كجام كني
درين جهان غريبم از آن رها كردي
 كه با هزار غم و درد آشنام كني
بسم نواي خوش آموختي و آخر عمر
 صلاح كار چه ديدي كه بي نوام كني
چنين عبث نگهم داشتي به عمر دراز
 كه از ملازمت همرهان جدام كني
تو خود هر اينه جز اشك و خون نخواهي ديد
 گرت هواست كه جام جهان نمام كني
 مرا كه گنج دو عالم بهاي مويي نيست
 به يك پشيز نيرزم اگر بهام كني
 زمانه كرد و نشد ، دست جور رنجه مكن
 به صد جفا نتواني كه بي وفام كني
 هزار نقش نوم در ضمير مي آمد
 تو خواستي كه چو سايه غزل سرام كني
 لب تو نقطه ي پايان ماجراي من است
 بيا كه اين غزل كهنه را تمام كني


درد

۳۰ بازديد
 

حكايت از چه كنم سينه سينه درد اينجاست
 هزار شعله ي سوزان و آه سرد اينجاست
 نگاه كن كه ز هر بيشه در قفس شيري ست
 بلوچ و كرد و لر و ترك و گيله مرد اينجاست
 بيا كه مسئله بودن و نبودن نيست
 حديث عهد و وفا مي رود نبرد اينجاست
 بهار آن سوي ديوار ماند و ياد خوشش
 هنوز با غم اين برگ هاي زرد اينجاست
به روزگار شبي بي سحر نخواهد ماند
 چو چشم باز كني صبح شب نورد اينجاست
جدايي از زن و فرزند سايه جان ! سهل است
 تو را ز خويش جدا مي كنند ، درد اينجاست


يگانه

۳۰ بازديد
 

همان يگانه ي حسني اگر چه پنهاني
 و گر دوباره بر ايي هزار چنداني
 چه مايه جان و جواني كه رفت در طلبت
بيا كه هر چه بخواهي هنوز ارزاني
ز دل نمي روي اي آرزوي روز بهي
كه چون وديعه ي غم در نهاد انساني
خراب خفت تلبيس ديو نتوان بود
بيا بيا كه همان خاتم سليماني
 روندگان طريق تو راه گم نكنند
 كه نور چشم اميد و چراغ ايماني
 هزار فكر حكيمانه چاره جست و نشد
 تويي كه درد جهان را يگانه درماني
 چه پرده ها كه گشوديم و آنچنان كه تويي
هنوز در پس پندار سايه پنهاني


خواب و خيال

۳۴ بازديد

 

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 پرده ي خلوت اينغمكده بالا زد و رفت
 كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد
 خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
 درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
 آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت
خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد
 چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت
 بود ايا كه ز ديوانه ي خود ياد كند
 آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
 سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش
 عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت