بگذر شبي به خلوت اين همنشين درد
تا شرح آن دهم كه غمت با دلم چه كرد
خون مي رود نهفته ازين زخم اندرون
ماندم خموش و آه كه فرياد داشت درد
اين طرفه بين كه با همه سيل بلا كه ريخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من بر نخيزم از سر راه وفاي تو
از هستي ام اگر چه بر انگيختند گرد
روزي كه جان فدا كنمت باورت شود
دردا كه جز به مرگ نسنجند قدر مرد
ساقي بيار جام صبوحي كه شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
باز ايد آن بهار و گل سرخ بشكفد
چندين مثال از نفس سرد و روي زرد
در كوي او كه جز دل بيدار ره نيافت
كي مي رسند خانه پرستان خوابگرد
خوني كه ريخت از دل ما ، سايه ! حيف نيست
گر زين ميانه آب خورد تيغ هم نبرد
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت
آن كه ايينه ي صبح و قدح لاله شكست
خك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت
منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت
سايه ! مكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار
مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت
مژده بده ، مژده بده ، يار پسنديد مرا
سايه ي تو گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم ، گريه ي خنديده منم
يار پسنديده منم ، يار پسنديد مرا
كعبه منم ، قبله منم ، سوي من آريد نماز
كان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده ي من
اينه در اينه شد ، ديدمش وديد مرا
اينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين كاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملك
گوهري خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشك سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مي نگرم
بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نكشم سر ز هواي رخ او
باش كه صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بي پيرهنم ، جان رها كرده تنم
تا نشوم سايه ي خود باز نبينيد مرا
تا خيال دلكشت گل ريخت در آغوش چشم
صد بهارم نقش زد بر پرده ي گل پوش چشم
مردم بيگانه را ياراي ديدار تو نيست
خفته اي چون روشنايي گرچه در آغوش چشم
وقت آن آمد كه ساغر پر كنيم از خون دل
كز مي لعلت تهي شد جام حسرت نوش چشم
چشم و دل ، ناديده ، بر آن حسم پنهان عاشق اند
آفرين بر بينش دل ، آفرين بر هوش چشم
آتش رخساره روشن كن شبي ، اي برق عشق
تا چراغي بر كنم در خانه ي خاموش چشم
مژده ي ديدار مي آرند ؟ يا پيغام دوست ؟
اشك شوق امشب چه مي گويد نهان در گوش چشم ؟
مي رسد هر صبح بانگ دلنوازت ، ناز گوش
مي كشم هر شب شراب چشم مستت ، نوش چشم
در غبار راه او ، اي سايه ! بينا شو ، كه من
منت صد توتيا دارم ازو بر دوش چشم
بياييد ، بياييد كه جان دل ما رفت
بگرييد ، بگرييد كه آن خنده گشا رفت
برين خك بيفتيد كه آن آلاله فرو ريخت
برين باغ بگرييد كه آن سرو فرا رفت
درين غم بنشينيد كه غم خوار سفر كرد
درين درد بمانيد كه اميد دوا رفت
دگر شمع مياريد كه اين جمع پركند
دگر عود مسوزيد كزين بزم صفا رفت
لب جام مبوسيد كه آن ساقي ما خفت
رگ چنگ ببريد كه آن نغمه سرا رفت
رخ حسن مجوييد كه آن اينه بشكست
گل عشق مبوييد كه آن بوي وفا رفت
نواي ني او بود كه سوط غزلم داد
غزل باز مخوانيد كه ني سوخت ، نوا رفت
ازين چشمه منوشيد كه پر خون جگر گشت
بدين تشنه بگوييد كه آن آب بقا رفت
سر راه نشستيم و نشستيم و شب افتاد
بپرسيد ، بپرسيد كه آن ماه كجا رفت
زهي سايه ي اقبال كزو بر سر ما بود
سر و سايه مخواهيد كه آن فر هما رفت
دلي كه در دو جهان جز تو هيچ يارش نيست
گرش تو يار نباشي جهان به كارش نيست
چنان ز لذت دريا پر است كشتي ما
كه بيم ورطه و انديشه ي كنارش نيست
كسي به سان صدف وكند دهان نياز
كه نازنين گوهري چون تو در كنارش نيست
خيال دوست گل افشان اشك من ديده ست
هزار شكر كه اين ديده شرمسارش نيست
نه من ز حلقه ي ديوانگان عشقم و بس
كدام سلسله ديدي كه بي قرارش نيست
سوار من كه ازل تا ابد گذرگه اوست
سري نماند كه بر خك رهگذارش نيست
ز تشنه كامي خود آب مي خورد دل من
كوير سوخته جان منت بهارش نيست
عروس طبع من اي سايه هر چه دل ببرد
هنوز دليري شعر شهريارش نيست
چشم گريان تو نازم ، حال ديگرگون ببين
گريه ي ليلي كنار بستر مجنون ببين
بر نتابيد اين دل نازك غم هجران دوست
يارب اين صبر كم و آن محنت افزون ببين
مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقيا
چاره ي كار مرا در آب آتشگون ببين
رشكت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
اي گشوده دست يغماي خزان ، كنون ببين
سايه ! ديگر كار چشم و دل گذشت از اشك و آه
تيغ هجران است اينجا ، موج موج خون ببين
نه لب گشايدم از گل ، نه دل كشد به نبيد
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد
نشان داغ دل ماست لاله اي كه شكفت
به سوگواري زلف تو اين بنفشه دميد
بيا كه خك رهت لاله زار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكيد
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در اينه ي جويبار گريه ي بيد
به دور ما كه همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقي غمگين كه بوسه خواهد چيد ؟
چه جاي من ؟ كه درين روزگار بي فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلك ناليد
ازين چراغ توام چشم روشنايي نيست
كه كس ز آتش بيداد غير دود نديد
گذشت عمر و به دل عشوه مي خريم هنوز
كه هست در پي شام سياه صبح سپيد
كراست سايه درين فتنه ها اميد امان ؟
شد آن زمان كه دلي بود در امان اميد
صفاي اينه ي خواجه بين كزين دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشيد
نامدگان و رفتگان ، از دو كرانه ي زمان
سوي تو مي دوند ، هان اي تو هميشه در ميان
در چمن تو مي چرد آهوي دشت آسمان
گرد سر تو مي پرد باز سپيد كهكشان
هر چه به گرد خويشتن مي نگرم درين چمن
اينه ي ضمير من جز تو نمي دهد نشان
اي گل بوستان سرا از پس پرده ها در آ
بوي تو مي كشد مرا وقت سحر به بوستان
اي كه نهان نشسته اي باغ درون هسته اي
هسته فروشكسته اي كاين همه باغ شد روان
مست نياز من شدي ، پرده ي ناز پس زدي
از دل خود بر آمدي ، آمدن تو شد جهان
آه كه مي زند برون ، از سر و سينه موج خون
من چه كنم كه از درون دست تو مي كشد كمان
پيش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
كز نفس تو دم به دم مي شنويم بوي جان
پيش تو ، جامه در برم نعره زند كه بر درم
آمدمت كه بنگرم گريه نمي دهد امان
كنار امن كجا ، كشتي شكسته كجا
كجا گريزم از اينجا به پاي بسته كجا
ز بام و در همه جا سنگ فتنه مي بارد
كجا به در برمت اي دل شكسته كجا
فرو گذاشت دل آن بادبان كه مي افراشت
خيال بحر كجا اين به گل نشسته كجا
چنين كه هر قدمي همرهي فروافتاد
به منزلي رسد اين كاروان خسته كجا
دلا حكايت خكستر و شراره مپرس
به بادرفته كجا و چو برق جسته كجا
خوش آن زمان كه سرم در پناه بال تو بود
كجا بجويمت اي طاير خجسته كجا
چه عيش خوش ز دل پاره پاره مي طلبي
نشاط نغمه كجا چنگ زه گسسته كجا
بپرس سايه ز مرغان آشيان بر باد
كه مي روند ازين باغ دسته دسته كجا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد