چند اين شب و خاموشي ؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق يزن در من كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خك در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
خيال آمدنت ديشبم به سر مي زد
نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد
به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت
خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد
شراب لعل تو مي ديدم و دلم مي خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر مي زد
زهي اميد كه كامي از آن دهان مي جست
زهي خيال كه دستي در آن كمر مي زد
دريچه اي به تماشاي باغ وا مي شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر مي زد
تمام شب به خيال تو رفت و ، مي ديدم
كه پشت پرده ي اشكم سپيده سر مي زد
چه غم دارد ز خاموشي درون شعله پروردم
كه صد خورشيد آتش برده از خكستر سردم
به بادم دادي و شادي ، بيا اي شب تماشا كن
كه دشت آسمان درياي آتش گشته از گردم
شرار انگيز و توفاني ، هوايي در من افتاده ست
كه همچون حلقه ي آتش درين گرداب مي گردم
به شوق لعل جان بخشي كه درمان جهان با اوست
چه توفان مي كند اين موج خون در جان پر دردم
وفاداري طريق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زين راه خون آلود برگردم
در آن شب هاي توفاني كه عالم زير و رو مي شد
نهاني شبچراغ عشق را در سينه پروردم
بر آري اي بذر پنهاني سر از خواب زمستاني
كه از هر ذره دل آفتابي بر تو گستردم
ز خوبي آب پكي ريختم بر دست بد خواهان
دلي در آتش افكندم ، سياووشي بر آوردم
چراغ ديده روشن كن كه من چون سايه شب تا روز
ز خاكستر نشين سينه آتش وام مي كردم
اي دوست شاد باش كه شادي سزاي توست
اين گنج مزد طاقت رنج آزماي توست
صبح اميد و پرتو ديدار و بزم مهر
اي دل بيا كه اين همه اجر وفاي توست
اين باد خوش نفس به مراد تو مي وزد
رقص درخت و عشو ي گل در هواي توست
شب را چه زهره كز سر كوي تو بگذرد ؟
كان آفتاب سايه شكن در سراي توست
خوش مي برد تو را به سر چشمه ي مراد
اين جست و جو كه در قدم رهگشاي توست
اي بلبل حزين كه تپيدي به خون خويش
ياد تو خوش كه خنده ي گل خون بهاي توست
ديدي دلا كه خون تو آخر هدر نشد
كاين رنگ و بوي گل همه از نافه هاي توست
پنهان شدي چو خنده در اين كوهسار و باز
هر سو گذار قافله هاي صداي توست
از آفتاب گرمي دست تو مي چشم
برخيز كاين بهار گل افشان براي توست
با جان سايه گرچه در آميختي چو غم
اي دوست شاد باش كه شادي سزاي توست
برسان باده كه غم روي نمود اي ساقي
اين شبيخون بلا باز چه بود اي ساقي
حاليا نقش دل ماست در ايينه ي جام
تا چه رنگ آورد اين چرخ كبود اي ساقي
ديدي آن يار كه بستيم صد اميد در او
چون به خون دل ما دست گشود اي ساقي
تيره شد آتش يزداني ما از دم ديو
گرچه در چشم خود انداخته دود اي ساقي
تشنه ي خون زمين است فلك ، وين مه نو
كهنه داسي ست كه بس كشته درود اي ساقي
منتي نيست اگر روز و شبي بيشم داد
چه ازو كاست و بر من چه فزود اي ساقي
بس كه شستيم به خوناب جگر جامه ي جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود اي ساقي
حق به دست دل من بود كه در معبد عشق
سر به غير تو نياورد فرود اي ساقي
اين لب و جام پي گردش مي ساخته اند
ورنه بي مي و لب جام چه سود اي ساقي
در فروبند كه چون سايه در اين خلوت غم
با كسم نيست سر گفت و شنود اي ساقي
بهار آمد بيا تا داد عمر رفته بستانيم
به پاي سرو آزادي سر و دستي برافشانيم
به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاييم
كه ما خود درد اين خون خوردن خاموش مي دانيم
نسيم عطر گردان بوي خون عاشقان دارد
بيا تا عطر اين گل در مشام جان بگردانيم
شرار ارغوان واخيز خون نازنينان است
سمندر وار جان ها بر سر اين شعله بنشانيم
جمال سرخ گل در غنچه پنهان است اي بلبل
سرودي خوش بخوان كز مژده ي صبحش بخندانيم
گلي كز خنده اش گيتي بهشت عدن خواهد شد
ز رنگ و بوي او رمزي به گوش دل فروخوانيم
سحر كز باغ پيروزي نسيم آرزو خيزد
چه پرچم هاي گلگون كاندر آن شادي برقصانيم
به دست رنج هر ناممكني ممكن شود آري
بيا تا حلقه ي اقبال محرومان بجنبانيم
الا اي ساحل اميد سعي عاشقان درياب
كه ما كشتي درين توفان به سوداي تو مي رانيم
دلا در يال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز
مبادا كز نشيب اين شب سنگين فرومانيم
شقايق خوش رهي در پرده ي خون مي زند ، سايه
چه بي راهيم اگر همخواني اين نغمه نتوانيم
ما قصه ي دل جز به بر يار نبرديم
و ز يار شكايت سوي اغيار نبرديم
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا اين سر سودازده بر دار نبرديم
ما را چه غم سود و زيان است كه هرگز
سوداي تو را برسر بازار نبرديم
با حسن فروشان بهل اين گرمي بازار
ما يوسف خود را به خريدارنبرديم
اي دوست كه آنصبح دل افروز خوشت باد
ياد آر كه ما جان ز شب تار نبرديم
سرسبزي آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبرديم
بي رنگي ام از چشم تو انداخت اگر نه
كي خون دلي بود كه در كار نبرديم
تا روشني چشم و دل سايه از آن روست
از اينه اي منت ديدار نبرديم
چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي ، نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن ماهي كه به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ دير نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري
يارا حقوق صحبت ياران نگاه دار
باهمرهان وفا كن و پيمان نگاه دار
در راه عشق گر برود جان ما چه بك
اي دل تو آن عزيز تر از جان نگاه دار
محتاج يك كرشمه ام اي مايه ي اميد
اين عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار
ما با اميد صبح وصال تو زنده ايم
ما را ز هول اين شب هجران نگاه دار
مپسند يوسف من اسير برادران
پرواي پير كلبه ي احزان نگاه دار
بازم خيال زلف تو ره زد خداي را
چشم مرا ز خواب پريشان نگاه دار
اي دل اگر چه بي سر و سامان تر از تو نيست
چون سايه سر رها كن و سامان نگاه دار
بلندا سرما كه گر غرق خونش
ببيني ، نبيني تو هرگز زبونش
سرافراز باد آن درخت همايون
كزين سرنگوني نشد سرنگونش
تناور درختي كه هر چه ش ببري
فزون تر بود شاخ و برگ فزونش
پي آسمان زد همانا تبرزن
كه بر سر فرو ريخت سقف و ستونش
زمين واژگون شد از آن تا نبيند
در ايينه ي آسمان واژگونش
بلي گوي عهدش بلا آزمايد
زهي مرد و آن عهد و آن آزمونش
ز چندي و چوني برون رفت و آخر
دريغا ندانست كس چند و چونش
خوشا عشق فرزانه ي ما كه ايدون
ز مجنون سبق برده صيت جنونش
از آن خون كه در چاه شب خورد بنگر
سحرگاه لبخند خورشيد گونش
خم زلفش آن لعل مي نمايد
نگر تا نپيچي سر از رهنمونش
بهارا تو از خون او آب خوردي
بيا تا ببيني گل افشان خونش
سماعي است در بزم او قديسان را
دلا گوش كن نغمه ي ارغنونش
به مانند درياست آن بي كرانه
تو موجش نديدي و ديدي سكونش
نهنگي ببايد كه با وي بر ايد
كجا سايه از عهده ايد برونش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد