من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

هميشه بهار

۳۵ بازديد

 

گذشتم از تو كه اي گل چو عمر من گذراني
 چه گويمت كه به باغ بهشت گم شده ماني
 به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
 برو كه كام دل از دور آسمان بستاني
گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به كام من كه نماندي به كام خويش بماني
 بهار عمر مرا گر خزان رسيد تو خوش باش
 كه چون هميشه بهار ايمن از گزند خزاني
تو را چه غم كه سوي پايمال عشق تو گردد
 كه بر عزاي عزيزان سمند شوق براني
چگونه خوار گذاري مرا كه جان عزيزي
 چگونه پير سندي مرا كه بخت جواني
 كنون غبار غم برفشان ز چهره كه فردا
 چه سود اشك ندامت كه بر سرم بفشاني
 چه سال ها كه به پاي تو شاخ گل بنشستم
كه بشكفي و گلي پيش روي من بنشاني
 تو غنچه بودي و من عندليب باغ تو بودم
 كنون به خواري ام اي گلبن شكفته چه راني
 به پاس عشق ز بد عهدي ات گذشتم و دانم
 هنوز ذوق گذشت و صفاي عشق نداني
 چه خارها كه ز حسرت شكست در دل ريشم
 چو ديدمت كه چو گل سر به سينه ي دگراني
خوشا به پاي تو سر سودنم چو شاهد مهتاب
 ولي تو سايه براني ز خود كه سرو راني


خنده غم آلود

۳۴ بازديد
 

چون باد مي روي و به خكم فكنده اي
 آري برو كه خانه ز بنياد كنده اي
 حس و هنز به هيچ ، ز عشق بهشتي ام
 شرمي نيامدت كه ز چشمم فكنده ا ي؟
اشكم دود به دامن و چون شمع صبحدم
 مرگم به لب نهاده غم آلود خنده اي
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گريست
 كز دست كودكي بربايي پرنده اي
بگذشتي و ز خرمن دل شعله سركشيد
 آنگه شناختم كه تو برق جهنده اي
 بي او چه بر تو مي گذرد سايه اي شگفت
جانت ز دست رفت و تو بي چاره زنده اي


فسانه شهر

۳۵ بازديد
 

صبا به لرزش تن سيم تار را ماني
 به بوي نافه سر زلف يار را ماني
 به گوش يار رسان شرح بي قراري دل
 به زلف او كه دل بي قرار را ماني
 در انتظار سحر چون من اي فلك همه چشم
بمان كه مردم چشم انتظار را ماني
سري به سخره ي زانوي غم بزن اي اشك
 كه در سكوت شبم آبشار را ماني
به پاي شمع مه از اشك اختران اي چرخ
 كنار عاشق شب زنده دار را ماني
 ز سيل اشك من اي خواب من نديده هنوز
 چه بستري تو كه دريا كنار را ماني
گذشتي اي مه ناسازگار زودگذر
 كه روزهاي خوش روزگار را ماني
 مناز اين همه اي مدعي به صحبت يار
 كه پيش آن گل نورسته خار را ماني
 امان نمي دهي اي سوز غم به ساز دلم
بيا كه گريه ي بي اختيار را ماني
 غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر
 ترانه ي غزل شهريار را ماني
نويد نامه ات اي سرو سايه پرور من
 بگو بيا كه نسيم بهار را ماني


آخر دل است اين

۳۴ بازديد
 

دل چون توان بريدن ازو مشكل است اين
 آهن كه نيست جان من آخر دل است اين
 من مي شناسم اين دل مجنون خويش را
 پندش مگوي كه بي حاصل است اين
 جز بند نيست چاره ي ديوانه و حكيم
پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است اين
گفتم طبيب اين دل بيمار آمده ست
 اي واي بر من و دل من ، قاتل است اين
 كنت چرا نهيم كه بر خك پاي يار
 جاني نثار كردم و ناقابل است اين
 اشك مرا بديد و بخنديد مدعي
 عيبش مكن كه از دل ما غافل است اين
پندم دهد كه سايه درين غم صبور باش
 در بحر غرقه ام من و بر ساحل است اين


چنگ شكسته

۳۳ بازديد
 

بازم به سر زد امشب اي گل هواي رويت
 پايي نمي دهد تا پر وا كنم به سويت
 گيرم قفس شكستم وز دام و دانه جستم
 كو بال آن خود را باز افكنم به كويت
 تا كي چو شمع گريم اي درين شب تار
 چون صبح نوشخندي تا جان دهم به بويت
از حسرتم بمويد چنگ شكسته ي دل
 چون باد نو بهاري چنگي زند به مويت
 اي گل در آرزويت جان و جواني ام رفت
 ترسم بميرم و باز باشم در آرزويت
از پا فتادگان را دستي بگير آخر
 تا كي به سر بگردم در راه جست و جويت
 تو اي خيال دلخواه زيباتري از آن ماه
كز اشك شوق دادم يك عمر شست و شويت
 چون سايه در پناه ديوار غم بياساي
 شادي نمي گشايد اي دل دري به رويت


سايه گل

۳۴ بازديد
 

ز پرده گر بدر ايد نگار پرده نشينم
 چون اشك از نظر افتد نگارخانه ي چينم
 بسازم از سر زلف تو چون نسيم به بويي
 گرم ز دست نيابد كه گل ز باغ تو چينم
مرو به ناز جواني گره فكنده بر ابرو
 كه پير عشقم و زلف تو داده چين به جبينم
ز جان نداشت دلم طاقت جدايي و از اشك
كشيد پرده به چشمم كه رفتن تو نبينم
ز تاب آن كه دلم باز سر كشد ز كمندش
 كمان كشيده نشسته ست چشم او به كمينم
اگر نسيم اميدي نبود و شبنم شوقي
 گلي نداشت خزان ديده باغ طبع حزينم
 به ناز سر مكش از من كه سايه ي توام اي سرو
چو شاخ گل بنشين تا به سايه ي تو نشينم


زبان نگاه

۳۶ بازديد

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
 روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
 حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
 همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
 اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
 گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
 هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
 سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
 وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست


حسرت پرواز

۳۵ بازديد
 

چند ياد چمن و حسرت پرواز كنم
 بشكنم اين قفس و بال و پري باز كنم
 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
 من هنوز آرزوي فرصت پرواز كنم
 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ريش
 چون هواي گل و مرغان هم آواز كنم
بلبلم ، ليك چو گل عهد ببندد با زاغ
 من دگر با چه دلي لب به سخن باز كنم
سرم اي ماه به دامان نوازش بكذار
 تا در آغوش تو سوز غزلي ساز كنم
به نوايم برسان زان لب شيرين كه چو ني
 شكوه هاي شب هجران تو آغاز كنم
 با دم عيسوي ام گر بنوازي چون ناي
 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز كنم
بوسه مي خواستم از آنمه و خوش مي خنديد
 كه نيازت بدهم آخر اگر ناز كنم
سايه خون شد دلم از بس كه نشستم خاموش
 خيز تا قصه ي آن سرو سرافراز كنم


سايه سرگردان

۳۳ بازديد
 

پاي بند قفسم باز و پر بازم نيست
 سر گل دارم و پروانه ي پروازم نيست
 گل به لبخند و مرا گريه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد كه پر بازم نيست
 گاهم از ناي دل خويش نوايي برسان
 كه جزين ناله ي سوز تو دمسازم نيست
در گلو مي شكند ناله ام از رقت دل
 قصه ها هست ولي طاقت ابرازم نيست
 ساز هم با نفس گرم تو آوازي داشت
 بي تو ديگر سر ساز و دل آوازم نيست
 آه اگر اشك منت باز نگويد غم دل
 كه درين پرده جيزن همدم و همرازم نيست
 دلم از مهر تو درتاب شد اي ماه ولي
 چه كنم شيوه ي ايينه ي غمازم نيست
 به گره بندي آن ابروي باريك انديش
 كه به جز روي تو در چشم نظر بازم نيست
 سايه چون باد صبا خسته ي سرگردانم
 تا به سر سايه ي آن سرو سرافرازم نيست


قصه آفاق

۳۵ بازديد
 

دست كوتاه من و دامن آن سرو بلند
سايه ي سوخته دل اين طمع خام مبند
 دولت وصل تو اي ماه نصيب كه شود
 تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند
خوش تر از نقش توام نيست در ايينه ي چشم
 چشم بد دور ، زهي نقش و زهي نقش پسند
خلوت خاطر ما را به شكايت مشكن
 كه من از وي شدم اي دل به خيالي خرسند
 من ديوانه كه صد سلسله بگسيخته ام
 تا سر زلف تو باشد نكشم سر ز كمند
 قصه ي عشق من آوازه به افلك رساند
 همچو حسن تو كه صد فتنه در آفاق افكند
 سايه از ناز و طرب سر به فلك خواهم سود
 اگر افتد به سرم سايه ي آن سرو بلند