من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مي خزي در پس اوهام

۳۰ بازديد


اي دوست كه ظرفيّت دريا داري
تو به اندازه ي تنهايي من جا داري
مي شود از ستم ثانيه ها در تو گريخت
غفلت قلّه فراموشي صحرا داري
هرچه جاريست پُر از سركشي سايه ي توست
خلوت نخلي و از زمزمه خرما داري
همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت
نفسي شُسته تر از آينه ي ما داري
آسمانگير تر از پنجره بوديم و گذشت
مگرم باز به پرسيدن گُل واداري
به دو چشمت كه در آيينه ي آفاق خيال
مثل پرواز دو گنجشك تماشا داري
در منش ريز كه چون جام، تمامي دهنم
در سبوي نفست خلسه دوبالا داري
مي خزي در پسٍ اوهامِ همه كودكي ام
هله خلخالِ مهِ خاطره در پا داري
مدد از باطن آن پير بگيرم كه ستوده
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري 


چگور

۳۴ بازديد


به زخمه اي كه به زخمت زدم چگور شدي
زبان زمزمه ي زندگان گور شدي
فشردمت به خيال شبانه در آغوش
چكيدي از غزلم چكه چكه نور شدي
گرفت ياسِ تنت رعشه هاي دستم را
براي سر زدن از كوچه ناصبور شدي
از اين گريوه مگر تنگه تنگه بگريزي
غبار قافله ي گردبادِ دور شدي
تراش بوسه گرفتي چو شبنم از لب عشق
زلال جامه شدي نه خدا ... بلور شدي
درآمدي به تماشاي روشنايي خويش
به چشم آينه ها غايب از حضور شدي
تن تو اين همه لاله نداشت وقت بهار
گداخت جان تو از بوسه ام تنور شدي
درآمدي به برم با دو چشم فانوسي
چو گربه در شب شيدايي ام سمور شدي
نمي شد از سرِ شيون هواي باغ به دور
به دست برگ خزان برگه ي عبور شدي 


از من بنوش

۳۴ بازديد


بنشين كه از بي ريايي اين گوشه همتا ندارد
اين گوشه ي بي ريا را آغوش دنيا ندارد
اينجا بلند آستانست بر آستينش نظر نيست
تالار تنهاييِ من پايين و بالا ندارد
چشمم رواق جبلّي ست آيينه زار تجلّي ست
هر گوشه خواهي فرودآي ... اينجا و آنجا ندارد
بنشين حريف گناهم بنشين به عيشي فراهم
بنشين كه در بازي عشق شيدادلم پا ندارد
پيدا نشد هرچه كرد ديگر كجا را بگردم؟
آخر خيابان اين شهر يك چشم گيرا ندارد
با خودستيزم تو كردي مردم گريزم تو كردي
تقصيرِ اين كرده ها را چشم تو تنها ندارد
گيسو گرفت ابروان بست در چنبرِ بازوان بست
آري چنان پُر توان بست تدبير كس وا ندارد
اكنون تو هستي غزل هست آيينه ام در بغل هست
اين لانه ي از تو خالي ورنه ... تماشا ندارد
مگذار اكنون بميرد اندوه آينده گيرد
فرداي ما بر كف دست خطهاي خوانا ندارد
از تلخ و شور تمنّا يك كاسه كردم تنم را
از من بنوش و بنوشان ... بركه بفرما ندارد 


غزل حالي

۳۲ بازديد


من ازتوپُرشده ام درجهان خالي عشق
چنانكه بركه ي آيينه، اززلالي عشق
يقين گمشده ام! آه ... اي گمان زلال
درآ درآينه ام از درِخيالي عشق
رهين زُهره مگردان مرا كه اين چنگي
ترانه سركشد از كوزه ي سفالي عشق
زمين زمزمه ام شوره زار شد از اشك
كه گشت چشمه ي جان، صرف تشنه سالي عشق
نفس چو بيشه همه از تو پُر كنم آغوش
اگر چو پونه زني خيمه در حوالي عشق
ادامه ي سفرِ كوليانه ي بادند
وطن پذير نشد، يك تن از اهالي عشق
زُكامِ زُهدِ ريا، از تو نشنود بويي
كه تردماغ سرِ زلف توست حالي عشق!
از آن به جنگل ابريم آسمان آواز
كه سبز از نمِ بارانِ ماست، شالي عشق
زلال واژه تر از شعر ((شيوني)) اي شوخ!
سروده است ترا شاعر شمالي عشق 


آشوب دل

۳۳ بازديد


عشق آمد و آفتابي ام كرد
بااين همه ابر، آبي ام كرد
ازمردم چشم او بپرسيد
بيمارِ كه رختخوابي ام كرد؟
درمن همه موج بي تكان بود
آشوبِ دل انقلابي ام كرد
ازدشنه وزخم مي سرودم
چون كهنه سبو، شرابي ام كرد
تُندابِ جنون به خونم آميخت
ازشورعطش، سرابي ام كرد
هردم به شكستن دُرستي
آباد ازاين خرابي ام كرد
تابيد به انجمادِ روحم
صد آينه آفتابي ام كرد 


شاه ماهي

۳۲ بازديد


تو، قرص ماهي شكسته،دراشكم؛اين بركه واره
من ، تشنه ترشاهماهي! مي نوشمت پاره پاره
ازشورمرجاني آب تا نقره ي نان مهتاب
هرپاره ازتو صدايي درمن، صدفگون اشاره
تا من بتابم صدا را پاشيده اي واژه ها را
برمخمل ابري شب،چون خُرده ريز ستاره
مي يابمت خانگي ترهمخانه ي چشم مادر
پيراهنٍ شُسته ي گُل بر ريسمانٍ نظاره
بذر بلورم دريغا درخاك دستانت، امّا
باران چه خواهد سرودن دردفترٍسنگ خاره!
اي عشقٍ هنگامه پيشه، دستي برآور چو تيشه
زخمي! به سنگِ تنم زن، تا وارهم چون شراره
دست من اين شاخه ي تر،اين سركش نوبرآور
بگذار خاطر نيارد، پاييز خود را دوباره
گفتي:چه تعبيرت ازمن؟ گفتم كه: درشعر ((شيون))
ازآن نخستين فراموش تا آخرين ياد واره!! 


انگور خرما طعم

۳۴ بازديد


ژرفاي چشمانت تماشا دارد امّا!
يك پنجره مشرف به دريا دارد امّا!
لب مي گزي تا من نگويم آن عسل رنگ
انگورِ خرما طعمِ صحرا دارد امّا!
من اين ندانستم چرا آن گرمسيري
تنهاييِ گيلاني ام رادارد امّا!
يادآور شهريست از گُلگشت پاييز
نسرين نگاهي سوسن آوا دارد امّا
آه ازتبسّمهاي خونرنگِ زمانه
زخم مرا تنها شكوفا دارد امّا!
از كوچه ي آيينه مي آيي عروسك
دنيا چه بازي هاي زيبا دارد امّا!
((سعدي))، گلستاني اگر از واژه اش بود
((شيون))، گُلي همزاد مينا دارد امّا 


قحط شادابيست

۳۲ بازديد


آه ... اگر رگبار گيسوي تو دريا دم نبود
يك كف از خاكِ كويرِ خاطرم، خرّم نبود
چشم گلدانها به ديدار تو روشن مانده است
بي تكلّف، خنده هايت از شكفتن، كم نبود
اي بهار غنچه ساز ازخاك گيلانگردِ من
هر چه مي روييد بي تو، جز گُلِ ماتم نبود
قحطِ شادابيست، اشكم را به چشم كم مگير
تشنگي مي كُشت گُل ها را اگر شبنم نبود
ابرِ اندوهت حجاب افتاد ورنه در نظر
اينقدر آينده ي خورشيديان، مبهم نبود
خاك، خشكي مي گرفت ازخون وخاكستر،اگر
جرعه اي از عشق در آب و گِلِ آدم نبود
دشت، نيلي بود و سبزه خونچكان آهو دوان
در غزل ((شيون)) غزال واژه اي رامم نبود 


ساده تر از نرگسم

۳۲ بازديد


با همــه آييـنگي,بــي نفسم كـرده اند
رخ به رخ طوطيـان در قفـسم كرده انـد
نام و نشـانم بهـل_هيــچ نه آبـم نه گل
در گذر اهـل دل هيچ كسم كرده انــد
دشت من آتش دم است,آه من از آدم است
تا بچرد شعله ام خار و خسم كرده انـد
تا بشكستي درست سخت نيارم به سست
در سر راه نخست دسترسم كرده انــد
گاه,گمــان آفرين گاه حضور يقيــن
گاه نه آنم نــه ايـن بوالهوسم كرده اند
ساده تراز نرگسم آه به سوسن قسم
تا به معما رسم پيش و پسم كرده اند
بي مدد دم زدن زنــده شود جـان من
هم به سزاي سخن بي نفسم كرده اند
اي همه گلدسته ها,فيض دعــاي شما
خود به دو دست دعا ملتمسم كرده اند


جنون ره نشناس

۳۲ بازديد


چه مي كشي به رخم ابر آسمانها را
كـه بـرده چشم ترم آبروي دريا را
چه دوستي ندانم كه با دلم كردي؟
كه جزتوبرهمه كس تنگ مي كندجارا
نفس گشاده چو موجم چه غم اگر بادي
به ساحـلي نرساند سفينه ي مـا را
به شهپري كه از آن مي پرد دل مشتاق
به زير سايه كشم آشيان عنقا را
مجال ناله به مرغ سحر نخواهم داد
شبي كه وا كنم از سر خيال فردا را
ز خويشتن به درم اي جنون ره نشناس
چگونه فرق گذارم ز شهر,صحرا را
از آن شكسته به زندان غربتي شيون
كــه يوسفـت نخـرد نازهـر زليــخا را