جنون ره نشناس

مشاور شركت بيمه پارسيان

جنون ره نشناس

۳۳ بازديد


چه مي كشي به رخم ابر آسمانها را
كـه بـرده چشم ترم آبروي دريا را
چه دوستي ندانم كه با دلم كردي؟
كه جزتوبرهمه كس تنگ مي كندجارا
نفس گشاده چو موجم چه غم اگر بادي
به ساحـلي نرساند سفينه ي مـا را
به شهپري كه از آن مي پرد دل مشتاق
به زير سايه كشم آشيان عنقا را
مجال ناله به مرغ سحر نخواهم داد
شبي كه وا كنم از سر خيال فردا را
ز خويشتن به درم اي جنون ره نشناس
چگونه فرق گذارم ز شهر,صحرا را
از آن شكسته به زندان غربتي شيون
كــه يوسفـت نخـرد نازهـر زليــخا را 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد