خواهم شدن پاره خطّي تا امتدادم بماند
خطّي كه در بي نهايت خود را به خطّي رساند
خطّي كه آبش گواراست در جاده ي شوسه ي كار
خطّي كه سوز عطش را در كارگرها نشاند
خطّي كه دنباله دارست منظومه اي بي مدارست
خطّي كه از خود شما را بيرون تواند كشاند
خطّي كه چون شهد گلهاست شيرين تر از طعم خرماست
خطّي كه چون شعرِ كندو زنبورش از بر تواند
خطّي كه نقش آفرين است جغرافياي زمين است
خطّي كه همواره خود را از اهل دنيا بداند
خطّي ستيزنده راهي پوينده از تازه خواهي
خطّي كه بي انتهاتر از باد صحرا براند
خطّي به گويائي غم پنهان بچشمان خاموش
خطّي به خوانائي خون خطي كه خود را بخواند
خطّي كه جادوي خاك است سحرِ سحرگاه تاك است
خطّي كه از جوش غيرت خون در رگ مادواند
خطّي كه مردم شكار است برنامه ي روزگار است
خطّي كه ما را بخواند خطّي كه من را براند
خطّي زلال آسمان رنگ پيدا به شفّافي اش سنگ
خطّي كه خيل كبوتر در آبي اش پر تكاند
خطّي هوا خورده از صبر آبشخور چشمه ي ابر
خطّي كه بذرِ شكر را در غوره زاران فشاند
خطّي بغايت صميمي چون عاشقان قديمي
خطّي سزاوار تاريخ چيزي كه از من بماند
زيبا ترين حضوري از عشق در من اي دوست
عشقي كه آتشم زد در ماه بهمن اي دوست
راهم زدي و آهم در سينه ي شب افروخت
گم شد ستاره من در روز روشن اي دوست
يكدم نمي توانم بي صحبت تو دم رد
افكندي ام چو قمري طوقي به گردن اي دوست
جادوي آفتابي همخون دختر تاك
پركن پياله ام را مردي بيفكن اي دوست
از چله ي كمان قد كماني ما
تيري توان نشاندن بر چشم دشمن اي دوست
مي رانمت چو مهتاب بر موج آب ديده
دارم در آرزويت دريا به دامن اي دوست
ني پايبند شهرم ني گوشه گير صحرا
زين بيشتر چه خواهي از جان شيون اي دوست
ديدگانت خار در دل دارد امّا ديدني است
زخم غربت ديدگان از چشم صحرا ديدني است
بي دهن چون غنچه مي خندي به روي آفتاب
فصل عطرافشاني باغ تماشا ديدني است
اشك ما هرگز نمي آيد به چشم اهل خاك
گريه ي دريا پسند ماهيان ناديدني است
پشت مژگان ترِ مهتاب مي خواند خروس
بامداد شسته از باران فردا ديدني است
رنگ نپذيري اگر از طيف بازيگاه نور
ديدني ناديدني ناديدني ها ديدني است
گونه ي گل آتشين شد چشم گلگشتي نماند
چشم خوش بيني اگر مي بود دنيا ديدني است
آه ... اي خون رهائي در رگ زنجيريان
نعره ي مستانِ از عشق تو رسوا ديدني است
از دو سوي پل اگر يكروز روي آور شويم
چشم بنديهاي اشك شوق آنجا ديدني است
جلوه كن اي ماه در ايوان دلهاي خراب
هم از اين آئينه آن روي دل آرا ديدني است
آب از تو پرتلاطم خاك از تو پر طنين
از تو هر نقشي كه مي بندم به رويا ديدني است
پچ پچي با ساحل خاموش دارد از تو موج
مي رسي در مقدمت آشوب دريا ديدني است
من نه ققنوسم ولي گردِ سرت پرواز من
با دو بال آتشين پروانه آسا ديدني است
جويباري از سرشك آورده ام نازي برم
سركشي هايت ولي اي سرو بالا ديدني است
خار حسرت مي خورم از چشم خرما رنگ تو
دست ما كوتاه و بر نخل تو خرما ديدني است
با كسي جز با غمش شيون نمي جوشد دلم
در كنار ديگران تنهائي ما ديدني است
پرنده در قفس تار و پود مي خواند
به شاخه ي نخي گل سرود مي خواند
سرود دست نجيبي كه در مه تصوير
دو بال خسته اش از هم گشود مي خواند
شكاف سينه سپارد به بخيه ي سوزن
بنفش و آبي و سرخ و كبود مي خواند
به درّه واره ي شب مي زند پل آواز
مرا به خلوت آنسوي رود مي خواند
كنون كه در رگ من خون كوتوالي نيست
مرا به شوق كدامين صعود مي خواند؟
خروس بي محلست اين سپيده ي كاذب
پرنده آه ... چرا دير و زود مي خواند
نه بال پرزدني ني هواي پروازي
همين كنار من از اين حدود مي خواند
پرنده خسته تر از من بباغ گلدوزي
دريچه را به فراز و فرود مي خواند
شراع زمزمه اش تيره چون پر زاغ است
ميان آتش سيگار و دود مي خواند
بهار پرده نشين خانه زاد پائيز است
پرنده در قفس تار و پود مي خواند
بخوان تا رودباران را زلال آوا كني آخر
گرانخوابان سنگين سايه را دريا كني آخر
بخوان چيزي به صبح روشن فردا نمانده است ...آي
بخوان تا روشنم از مژده ي فردا كني آخر
بخوان از مردمي ها گرچه كام مردمان تلخست
دهن شيرين مگر از گفتن حلوا كني آخر
مزن بر سينه سنگ اين و آن تا با تو سر دارم
چرا از همچو من ديوانه اي پروا كني آخر
به ساز برگ مي رقصم كه پيش از خنده ي خورشيد
مرا چون روح شبنم آسمان پيما كني آخر
منم آن قاصدك پرواز از روياي طفلان دور
كه مي آيد شبي از من حكايت ها كني آخر
چنين كز بال پروانه سبكتر مي دمي در من
چه ترسم آتش از خاكسترم برپا كني آخر
خروس آواز هول آباد شب قربان فريادت
بخوان تا خواب زشت انديش را زيبا كني آخر
به گُلبانگِ سفر چون ذرّه دست افشان اگر خيزي
به پاي شوق خاكي بر سرِ دنيا كني آخر
غزالستان شب تردست مي خواهد ز پا منشين
شكار ديگري شايد از آن صحرا كني آخر
به تير شعله اي گر جان آرش تاب بنشاني
گذر از چله ي آتش خليل آسا كني آخر
بلا گردان چشمت مانده ام كز جمع مشتاقان
مرا گر بخت روي آرد نهان پيدا كني آخر
قدمبوس تو همچون سايه ام تا كي شود روزي
نگاهي از سرِ شوخي به زيرِ پا كني آخر
چه جاي شكّر شيون؟ بدين شيرين دهاني ها
زبان طوطي از آئينگي گويا كني آخر
به توكاي سرودن گر دهي آواز عاشق را
رها از قالب فرسوده چون نيما كني آخر
تو بر بلنداي خاكم اسطوره اي از جنوني
شريان شط شفق را ما قبلِ تاريخِ خوني
نقشت به ديوار تكرار بر شانه ات سنگ بسيار
آنك پس پشت پندار سقف صدا را ستوني
اي زنده همچون طبيعت پنهان به نُه توي تصوير
در پرده نامت نماند اينسان كه از خود بروني
از تو نسيمي غزل گفت در سوره هاي اناالحق
بردارِ اين هولِ نزديك فرياد دورِ قروني
باريكه ي صبر صبحي جاري تر از جوي پرواز
تا از تو نوشد كبوتر همچون شفق لاله گوني
ما را كه با درد و داغيم عريان تر از كوچه باغيم
گلمژده اي از ستاره در اين شب بد شگوني
از تو زمان در ترنّم از تو زمين پر تبسّم
صورتگر ارغواني خنياگر ارغنوني
شايسته ي تو نه مرگست مرگي زبان بسته خاموش
آري به فتواي تاريخ زآنگونه مردن مصوني
مرگ تو آئينه وارست تكرار تو بي شمارست
تكرار خورشيد شيرين در بيشه ي بيستوني
مرگ تو ميلاد مرد است در شيهه ي سرخ ميدان
چونانكه چون ريشه در برف برگاوري در سكوني
بي توشه در فصل ترديد روئيده ي خشم خويشي
بالا بلندي مقاوم در ورطه ي چند و چوني
بي مرز و خط ناپذيري چون روح پاك پرنده
ما را ببال سحر آه تا ناكجا رهنموني؟
ستواريت را ستودم با لهجه ي كوهي خويش
زان پيشت از سينه آهي برخيزد از سرنگوني
آتشفشانگونه فرياد تا كي خود از دل برآري
اينك كه با خشم خاموش سرماي سخت دروني
بومي تر از مهر و ماهي بر گستراكي كه ابريست
آري بلند آسمانا نايد ز تو اين زبوني
تا بدلخواه كبوتر سفره اندازد برنج
كاش در باران اشكم قد برافرازد برنج
چنگ جنگل شد نسيم آهنگ تا در گوش دشت
چشم انداز افق را نغمه پردازد برنج
در ني شالي اگر آواز بومي بشكند
جيره خوار قريه را در شكوه اندازد برنج
خوشه در پستان حسرت خون ما را شير كرد
تا كه شيرين قصه اي از غصه آغازد برنج
آسمان دشت پُر گرد است از پاي نشاط
تا به رهواري كه صبر ماست مي تازد برنج
گر بكار خصم آيد گو كه: در روياي سبز
آنقدر ماند كه رنگ آشنا بازد برنج
ور بكام دوست گردد گو: به شاليزار سرخ
قطره قطره خون ما را نوش جان سازد برنج
ناز پرورد سرود شاعران شهر نيست
برخود از شعري كه ((شيون)) سر كند نازد برنج
سروي و بايد كه ناگزير بماني
پاي بدامن كشي اسير بماني
بر سرِ يك پا در اين مدار مقدّر
حيف كه بايد كه ناگزير بماني
زخم عميقي شيار درد بزرگي
دير گريزي كه در ضمير بماني
از تو همين سر كشي خوشست كه باري
سرزده از چله همچو تير بماني
خاك رقم زد به سرنوشت بلندت
سرو من از ريشگي حقير بماني
زهره بچنگ آور ايستاده تر از كوه
تا به شكستي دگر دلير بماني
صبر جميل ستارگان جليلي
تا به شبي تلخ و ديرمير بماني
هر رگ تو ردّ پاي خون بهارست
سبز چناني كه دلپذير بماني
جامه ي سبز اميد گر فكني دور
خار ملالي كه در كوير بماني
جلوه ي فردا تراست باغ تماشا
يك دو سه روزي اگر كه دير بماني
تيغ زبانت بكار دوست نيايد
شيون اگر خامشي پذير بماني
كدامين صفحه از تاريخ خون تكرار شد جنگل
كه مردان را سرِ مردانگي بردار شد جنگل
ولايت سوز برقي خرمن خونين دلان افروخت
جهان در پيش چشم خونچكانش تار شد جنگل
ز بس در جلوه مهتابش بكام شب پرستان گشت
به شرماب ستاره لاله گون رخسار شد جنگل
به رگباري كه آشفته ست خواب همزباني را
سرِ آزادگان را سينه ي ديوار شد جنگل
به تخت خاك تاج آفتابش باش اي خورشيد
كه بردار سرافرازي سري سردار شد جنگل
نهانجوشيد در خواب پريشان رفاقت ها
شفقدم با سرود سرخشان بيدار شد جنگل
وطن گو رشك جنت باش از گلهاي رنگارنگ
كه از خون جوانان دامن كهسار شد جنگل
به چشم انداز مه آلود خون ياران عاشق را
رها در نور همچون گيسوان يار شد جنگل
چو بگشود از رگ ما چشمه اي از خون گياه نور
به رُستنگاه شب از روشني سرشار شد جنگل
شب مر گست و هستي بادبانها را برافرازيد
كه بندرگاه اخترهاي شيرينكار شد جنگل
شفق خونرنگ دامون شعله ور دريا شهاب افشان
به عصياني چنين توفنده پرچمدار شد جنگل
خوشا جمعيّت صافي دلان در آبي آواز
كه صوفي مشربان را كعبه ي ديدار شد جنگل
برنج تلخ ما كاكل چو در خون رفيقان شست
اناالحق گاهِ منصوران شاليزار شد جنگل
دلي را مركز اندوه گيلان كرده ام شيون
كه بر آن نقطه در سير و سفر پرگار شد جنگل
اگر تو آمده بودي بهار مي آمد
بهار با همه ي برگ و بار مي آمد
گلوي زمزمه تَر مي شد از ترانه ي رود
تَرَنُّمي به لبِ جويبار مي آمد
سپيده اي كه پُر از پلكِ باز پنجره هاست
به صبح آيينه ها بي غبار مي آمد
به من كه هيچ ... به چشم كبودِ منتظران
سوادِ سايه ي آن تكسوار مي آمد
شكوفه بود و شكفتن به بانگ نوشانوش
دوباره آن عسلي روزگار مي آمد
زمان به كامِ دلِ سرخوشان ميان مي بست
زمانه با دل عاشق كنار مي آمد
به شاديِ رخِ گُل جامه ي سياه دگر
كجا به چلچله ي سوگوار مي آمد
پياله وار شب و روزِ تردماغي را
دل شكسته ي ما هم به كارمي آمد
به چادري كه زمين از بهانه مي گسترد
نبات بارشِ توت از سه تار مي آمد
درخت مصرع سبزي بلندبالا بود
به شعرِ قُمريِ صحرا تبار مي آمد
هِزار شاخه غزل چون انار گُل مي كرد
به هَمسُراييِ شيون هَزار مي آمد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد