سفر ترا به سلامت,مرا به من بسپار
مرا به لحظه بدرود خويشتن بسپار
غرور شعر مرا پيش پاي آتش ريز
به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار
مرا كه دورترين شاخه ام بهاران را
به خاك فاجعه,عريان و بي كفن بسپار
سرود تلخ مرا اي صلابت تاريخ!
به ذهن نارس اين عصر دلشكن بسپار
شبانه كوچ كن از سرزمين لالائي
مرا به خوابگه سرد ياسمن بسپار
چو عطر پونه به دامان آسمان آويز
مرا به غربت پهناور دمن بسپار
دل مرا كه پر از نوحه ي پريشاني ست
به قمريان جدا مانده از چمن بسپار
به كوچه هاي تهي مانده از ستاره ام,هر شام
دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار
ز خط خاطره ام بگذر,اي طلائي رنگ
سفر ترا به سلامت_ مرا به من بسپار
زبان شمشير دشمن افكنم شد
ز بي باكي كفن پيراهنم شد
چه پنهان دارم احوال دلم را
دهن زخم نمايان تنم شد
سر شكم همچو آب روشن استي
غم ناشسته رويان با من استي
به دوش ناله دارم بار خاطر
از آن در شعر نامم شيون استي
كمر مي بندم از نازك ني خويش
صلايت مي زنم با هي هي خويش
بيابان دلم را وسعتي هست
چرا در كعبه مي گردي پي خويش
آزاده به ترك خود شتابي دارد
چون ذرّه هواي آفتابي دارد
تنها شدن دريچه بيهوده كه نيست
اين خانه حسابي و كتابي دارد
مرا چون قطره دريا در دلستي
به دريا نسبت دل باطلستي
ترا ساحل اگر كام نهنگ است
مرا كام نهنگان ساحلستي
رها كن خانه را از خاك بنويس
به مردان از دل بي باك بنويس
قلم در هر دو چشمانم فرو بر
به اهل ساحل از كولاك بنويس
در شيشه ي شبنم آفتابت نكنند
مي تابي و آئينه حسابت نكنند
تا سينه برازنده ي زخمي نكني
بر قله ي عاشقي عقابت نكنند
زخم دو هزار سالگي بر پشتش
بغض شب دير ساله اي در مشتش
اِستاده در استواي فرياد زمين
خون مي چكد از دو شاخه ي انگشتش
بذري به شيار خاك صحرا شد گم
جويان چو ستاره اش به شبها مردم
چون خنده ي خوشه بر لب ساقه شكفت
گنجشك سحر سرود :گندم گندم...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد