از من بنوش

مشاور شركت بيمه پارسيان

از من بنوش

۳۵ بازديد


بنشين كه از بي ريايي اين گوشه همتا ندارد
اين گوشه ي بي ريا را آغوش دنيا ندارد
اينجا بلند آستانست بر آستينش نظر نيست
تالار تنهاييِ من پايين و بالا ندارد
چشمم رواق جبلّي ست آيينه زار تجلّي ست
هر گوشه خواهي فرودآي ... اينجا و آنجا ندارد
بنشين حريف گناهم بنشين به عيشي فراهم
بنشين كه در بازي عشق شيدادلم پا ندارد
پيدا نشد هرچه كرد ديگر كجا را بگردم؟
آخر خيابان اين شهر يك چشم گيرا ندارد
با خودستيزم تو كردي مردم گريزم تو كردي
تقصيرِ اين كرده ها را چشم تو تنها ندارد
گيسو گرفت ابروان بست در چنبرِ بازوان بست
آري چنان پُر توان بست تدبير كس وا ندارد
اكنون تو هستي غزل هست آيينه ام در بغل هست
اين لانه ي از تو خالي ورنه ... تماشا ندارد
مگذار اكنون بميرد اندوه آينده گيرد
فرداي ما بر كف دست خطهاي خوانا ندارد
از تلخ و شور تمنّا يك كاسه كردم تنم را
از من بنوش و بنوشان ... بركه بفرما ندارد 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد