دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۳ بازديد
من ازتوپُرشده ام درجهان خالي عشق
چنانكه بركه ي آيينه، اززلالي عشق
يقين گمشده ام! آه ... اي گمان زلال
درآ درآينه ام از درِخيالي عشق
رهين زُهره مگردان مرا كه اين چنگي
ترانه سركشد از كوزه ي سفالي عشق
زمين زمزمه ام شوره زار شد از اشك
كه گشت چشمه ي جان، صرف تشنه سالي عشق
نفس چو بيشه همه از تو پُر كنم آغوش
اگر چو پونه زني خيمه در حوالي عشق
ادامه ي سفرِ كوليانه ي بادند
وطن پذير نشد، يك تن از اهالي عشق
زُكامِ زُهدِ ريا، از تو نشنود بويي
كه تردماغ سرِ زلف توست حالي عشق!
از آن به جنگل ابريم آسمان آواز
كه سبز از نمِ بارانِ ماست، شالي عشق
زلال واژه تر از شعر ((شيوني)) اي شوخ!
سروده است ترا شاعر شمالي عشق
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد