من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

از جنگل هاي ماسال

۳۳ بازديد

باد مي توفد
و سپيده دمان
دورتر مي ماند
از برودت اين بن بست.
چهارپاياني مي روند و
شباني نمي آيد
خشنود نيستم
از ناگهاني سفر اشك
دامن
به دامن
در مي غلتم
دور از دست
كوهي كه دورتر از
غرور گياهي اش
ايستاده
به اكنون
پهلواني است مرده
ديگر
پهلواني مرده
كه بارانها را
آوازيست بيهوده
با دهانش
يخپاره ايست
اين سرد سال .
به دريا گذاري
پُر نم
مي رانم
انگار ...
تنه ي قايقم را
از جنگلهاي ماسال
تراشيده اند

سهيل سيب هاي زمين

۳۱ بازديد

به: بيژن جان نجدي (شاعر زلالي هاي هنوز)

در جگن زاران آفتاب
عروسكي
شناور بر حافظه ي آبهاست
عروسكي بلور آجين
ماهي رفتار
گياهگونه
با دهاني پُر شكوفه
از غوغاي بامدادي گنجشك
شبنم هر كجاي بهاران
مهره ي گهواره ي اوست
علف را
نرم مي ماند
رگانش
چشمانش
سهيل سيب هاي زمين است آيا؟
مشتهاي معصومش
پيله ي توت زاران ابريشمين است
آيا
آرام مي گيرد جهان
به گاهي كه
چشم مي بندد
آسمان را
دير ماهيست
خورشيد
بر حافظه ي آبها
شناور مي راند
تا آن عروسك با كودكان زمينش
پهلو گيرد ...


اي عشق

۳۱ بازديد

مي بيني
به قدر يك دريچه
زنده اي
به اندازه ي يك بوسه
هنوزا
در آشپزخانه
توت فرنگي
مربّا مي كني
اي عشق

پهلو تهي مكن

۳۲ بازديد

مي بويمت
چون لاله اي كه در كنارم
آتش گرفته است
كنارم بنشين
پهلو تهي مكن
كه فردا
بي تكيه گاه درگذرم
از تو ...

ميوه ي بي برگي خاك

۳۱ بازديد

در اندوه خاموشي آن قمري كوكوزن
زنده ياد مهدي اخوان ثالث م.اميد
آه...
آن شوريده رنگ پير
چنگي اوقات غافلگير
بي كه خورشيدش
بتاباند
به شيرين تابه ي لاله
يا نه
بارانش
فرو شويد لب از
خشخاش تبخاله
در بدخشان صبوري
پاره لعلي بود
سنگ زيريني اگر نه
آتش آوارگي را
طُرفه نعلي بود
غنچه
غنچه
باغ را
خونين دهان خنديد
بادهانِ زخم
خوشتر مي توان خنديد
گل همان خنديد و
ما
زيباترش ديديم
گر چه رنگ آميز
در پائيز
خنده هاي آخرش ديديم...
مرگ چيزي نيست
آري گفت
روزي
آن اهورا زاده ي بي مرگ
گفت: پنداري كه مي راند
به رود باد
كاهني
در قايقي از برگ
هر دو پي سوز نگاهش
نذر شعر و
روشنايي بود
با لبش زرتشت
نيما واره مي فرمود:
پشت چيناب پگاه سايه خواهي ها
خواب زرد خيزران خسته از رفتار
لحظه ي پژمردن موج است
لحظه ي پرپر زدن
در خلوت آبي ترين آواز ماهي ها
گفت:
چشمش پر تبسّم بود
در افقهاي سفر
آينده اش
گُم بود
مرگ چيزي نيست
شيهه ي اسب سياهي مي تواند باشد
اين نفريني آدم
شيهه ي اسب سياهي
پشت ابرستان بادآباد آها
دَم
گفت: پنداري
خودآن آه و
خود آن دم بود
هر چه بود آن بي طپش نبض گل احساس
آدم بود
عشق ورز مهرباني هاي
عالم بود
گفت: تأكيدش به شبنم بود
گردش آهي است
از سويي
كه خواهد بردنش
پرواز مشتي قاصدك
سويي
يا بخالي درّه اي
مرغي برآرد واي
يا بوفي كشد
غويي
بي كه تصويري تواني ديد
در آئينه ي تدليس
با تو گويد ناخبر
وامانده سنگي:
هيس
تو بگرداني سري
پايان پذيرد رنج
خالي از تو
پرسشي ماند
به نطع خاكي شطرنج
.....
ليك شاعر
زاده ي بي مرگي خاك است
تلخ يا شيرين
ميوه ي بي برگي خاك است...

چيزي بگو

۳۲ بازديد

مي جويمت
در تكانِ تنهايي
گوش مي سپارم
به شُد آيندِ درختان
سپيد مي نالند و
سبز
مي مويند.
لابلاي علف ها
در نيزار بارانت
مي جويم
با چراغ هايي كه از چشمانم
گرفته اي
چيزي بگو
پنهان مشو در صدايت
تا ديده شوي

ماهيگيران

۳۳ بازديد

بر ساقه ي تابستاني رود
ماهيگيران
شكوفه هاي خونيِ آبند
با قلّابي
در آفتاب

روستاي آدمي

۳۲ بازديد

يكريز مي كوبد.
چه مي سرايد
اين داركوب پير
در گاوچرِ غروب
نگاهش
مادياني يله است
پنداري
توكاي جوان امّا
چنين نمي انگارد
با سرودش
سازها شهري شده اند
سوزها جهاني
آه ...
روستاي آدمي
روستاي بزرگ تر از قصّه هاي بومي
قصّه هاي بومي زمين

آبادي

۳۳ بازديد

برگرد
با تنهايي ات
كجا مي گريزي؟
برگرد.
گيسوانت را
در بادهايم
رها كن
در من فرشتگاني ست
با چشماني ابريشمين
پروانه هايم را كودكي باش
با خال هاي سرخي
بر سيب
برگرد
با تنهايي ات
كجا مي گريزي؟
برگرد
من آباديِ توأم ...

تفسير

۳۳ بازديد

زيبايي ديدني نيست
زيبايي سرودني ست
چشم مي بندم
نامي نيست
نشاني نيست
تنها تويي
با گُلدان هايت
با ترانه هايت
و زميني كه مجمرِ كوليانست
بر گردِ سرت