وزيد صاعقه - از من چه مانـد! - خاكستر
وكنده اي كه همه چشم سوز واشك آور
خــزان , كشيــد نخ بخيـه كتابـم را
ورق ورق همـه برگم به باد رفت دگر
گرفت شعله در آغوش قهر خويش مرا
پرنده ها همه بـا من شـدنـد خاكستر
پرنده هاي من آري_پرنده هاي جوان
پـر از غـرور پـريدن پر از سرور سفر
هنوز لانه ي شان بوي دور دستان داشت
وآفتـاب زمستـان كه مـيـزد آنجـا پـر
چـه بودم آه درختي به كـوه لم داده
براي صبـر زمستاني ام شكــوفه ظفـر
شكست پشت و ندانستم از كجا خوردم
مـرا كه بـود هـزاران هـزار سيـنه سپر
دريـغ و درد چه آسان به دست باد افتاد
نشـان عاشـقي ما_دو قلب و يك خنجر
تو در وجود من آوخ!_چه گريه ميكردي
اميــد زندگي ات بـود تــا دم آخــر
ولي مـن,آه بهـارم گذشتـه بود دگر
يكي دو هفتــه بيايــم مگر به كار تبر
درخت من!_چه خليلانه خرقه بر تن كرد
خوشا شگفتـي شولاي تار و پود شـرر
دو آبـدانه,هميـن_بر مـزار من باريد
نداشـت آمــدن پيــك نو بهار - ثمر
دشتهارا سوار بايدو نيست
شيهه اي در غبار بايد و نيست
خفته روح جرقه در باروت
غيرت انفجار بايد و نيست
خواب پسكوچه هاي مستي را
نعره جانشكار بايد و نيست
بغض شب در گلوي تلخ من است
هق هقي غمگسار بايد و نيست
تا نميردصداي بدعت باغ
غنچه اي پاي خار بايد و نيست
بر سپيدار عاشقانه پير
عشق را يادگار بايد و نيست
پاره هاي تبسم گل را
مومياي بهاربايد و نيست
يا شب چيره يا تسلط نور
صحنه كار زار بايد و نيست
ساز خاموش شب نشينان را
زخمه اي سازگار بايد و نيست
در كوير شقاوت خورشيد
تشنه را سايه سار بايد و نيست
زخمم از كهنگي پلاسيده است
التيامي به كار بايد و نيست
هميـشه اسم زني را بهانـه مي كردم
تـرا_قصيـده اگرنـه, ترانه مي كردم
بـه كوچه باغ ترنم ترا ترا اي عشق
تـرا خطاب به نامـي زنانه مـي كـردم
غـروب بود و غزل بود و غربت قايق
مـن آن ميـانه كنـارت كرانه مي كردم
حريف ميـكده تعريز مي شد_اما مـن
بـه باغ چشم تو انگور دانه مي كردم!
چه ريخت در جگرم دست غيرت افروزت؟
كه سيـل خـون به دل تازيـانه مي كــردم
بـه جنـگلي كه خيال خدا پريشان بود
هــزار شـاخه ترا آشيـانه مـي كردم
نسيـم بوسه نبود_از پرنـده پرسيدم_
نوازش نفـست را جوانه مـي كـردم
از اينكـه خواستني تر كنم خيال ترا
هميـشه اسم زني را بهانه مـي كردم
بلورْ زاد برفْ تن _ كه جبهه مي گشايـي ام
عبور از چه كرده اي كه شيشه مي نمايـي ام
شراب گونه مي زنــي ره تجــرد مـــرا
به تشنـه ي تبسمـي چه گرم مي ربايـي ام
نه خاك مي تواندم به خـود كشد نه آسمان
پر از پرم چو قاصدك_تو,بال مي گشايي ام
نسيم نرم دامنـت مــرا ز جاي برده اسـت
اگر چــو خاك راه تو هوايـي ام هوايـي ام
نه عطر آب مي دهـم,نه بوي تند تشـنــگي
كجاست زادگاه من,كجايـي ام كجايـي ام!!
چه بند مي گشايــي از قناري صـداي من
كـه تا بهار ديگري نمـي برد رهايــي ام!
پس نگاه بدْبده, به ماه چشم بســتـه ام
بـه خـواب كشتزار من,شبي بيا طلايي ام
به هفت بند ناي ني نهفته بغض مثـنـوي
بـدم چو روح مولوي به ساز همنوايي ام
بـدم به خيزران من كه بـي نوازش لبـت
به ناله از شكستنم به شيون از جدايي ام!
پشت پگاه پنجره محصور خانه اي
خاتون قصه هاي بلند شبانه اي
بي آفتاب مي گذرد روزهاي سرد
خاليست از تو كوچه پري زاد خانه اي
بر شاخه اي كه سر كشد از لابلاي برف
تنها ترين پرنده بي آب و دانه اي
مغشوش از خيال تو خواب دريچه هاست
گنجشك بامداد كدامين كرانه اي؟
روئيده بر لبان تو وحشي ترين تمشك
از روزگار گمشده در من نشانه اي
روح تو آن پرنده كه محفوظ مانده است
از دستبرد كودكي من به لانه اي
آنسوي دره هاي سكوت صداي آب
در برفپوش بدبده,تيهو ترانه اي
تكرار از تو مي شود آواز آبي ام
بر آبگير خاطره ها سنگدانه اي
وقتي ستاره بر سر پل تاب مي خورد
تشويش ماه در سفر رودخانه اي
تصويري سرشك روان مني,اگر
تا نا كجاي دربدري ها روانه اي
از دودمان شعله ام اما چه بي تو سرد
در آتشم نشانده هواي زبانه اي
هر غنچه اي به ديده من زخم تازه اي
هر شاخه اي به شانه من تازيانه اي
اي شعر اي گلوله كه در قلب شيوني
اين خوشتر از تو بر دل سنگش كمانه اي
تا ز چشم دشمنم آيينه دار خويشتن
در جهان,چون من عزيزي نيست,خوار خويشتن
پيش رو دارم خزان را چون درخت ميوه دار
زرد روئي مي كشم از برگ وبار خويشتن
صبر سنگم نيست ورنه اين سپهر پست را
چاك مي كردم گريبان از شرار خويشتن
نيستم موج سبكسر,خارو خس آرم بكف
گوشه گيرم همچو ساحل در كنار خويشتن
هر كه باشد در پي آزار كس,چون عنكبوت
ميشود در بند تنهايي,شكار خويشن
بس كه عطر افشان غيرم درسفال خشك خاك
همچو ريحانم مصون از زخم خار خويشتن
پير بازي خورده ام در كوي رندي ها هنوز
درس ميگيرم ز طفل ني سوار خويشتن
غنچه ام را چون سر دلتنگي ياران نبود
رخت خود بيرون كشيد از نوبهار خويشتن
رفتم از دنيا و دستم ماند بيرون از كفن
تا مگر گل چينم از شمع مزار خويشتن
شيون از سرخي چشم آسمان همچون عقيق
از غريب افتادگانم در ديار خويشتن
تمام عمـر بسـر بـردم آرمـيــدن را
چـو كـرم پـيله,قفـس بافتم پريدن را
حيات گفتمش_آوخ جوانه سوزم كرد!
درآتـش نفـس آسمـان,دمـيـدن را
به باغ خلقت آدم چو سيب حوّايـي,
چـه انتظار كشيـدم-به تو رسيـدن را
به غنچه دهنت دست برد حسرت وحيف
شميـم شرم تو رخصت نداد چيـدن را
بـه جرم آينه بودن-ستاره ي چشمـت
نداده اسـت بـه مـن,بخت آرميـدن را
سپـيده وار شكيبم شمرده دم زدن است
بـه پرسه گاه تنت,يك نفس كشيـدن را
تويي كه ميگذري,كوچه ديدني شده است
هــزار پنجـره ام لحـظه هاي ديـدن را
پلـنگ دشت تـوام گوشه اي نخواهد داد
بـه بـره هـاي خيـال كسـي چـريدن را
باد عنان گسسته را طره به دوش كرده ام
با همه كافري ترا رهزن هوش كرده ام
بي محلست پيش من نغمه قمري چمن
تعبيه سوز سينه را من به گلوش كرده ام
همچو قلم ,رقم زدم بر سر خط,قدم زدم
تا به سخن لب ترا چشمه نوش كرده ام
پرده دلبري متن , راه خيال من مزن
من نه سواد ديده را صرف نقوش كرده ام
زخمه ي آه خورده ام ,ناله به ماه برده ام
تا به درت ستاره را حلقه به گوش كرده ام
هر چه نفس گداختي بر سر سينه تاختي
باز به بيشه زار خون در تو خروش كرده ام
راه منم سفر توئي , سوز منم اثر توئي
من چو نسيم گل ترا خانه به دوش كرده ام
غم نه زياده كم مده توبه ز توبه ام مده
توبه روز رفته را مستي دوش كرده ام
شرم مشو كه خون خورم تيغ زبان خود برم
من كه ز غنچه بسته تر ناله خموش كرده ام
از چه به گاه خودسري كف بدهانم آوري
آتش ديگ من توئي من ز تو جوش كرده ام
بسكه غزل خريدم از دستفروش ناز تو
كوچه به كوچه شهر را شعر فروش كرده ام
تا تو به طرز شيوني نغمه به دفترم زني
بستر خواب واژه را قافيه پوش كرده ام
مي بارد آسمان دل من_بيا بيا
دريا مرا گرفته به دامن بيا بيا
اي خنده مليح سحر,اي سپيده دم
اي با ستاره دست به گردن بيا بيا
بالا بلند,قامت فواره وار صبح
فانوس كوچه باغ سترون بيا بيا
ورد كبوترانه طاووس آفتاب
سوسوي ارغواني سوسن بيا بيا
آشوب خون,حماسه ي قربانيان ديو
آبستن هزار تهمتن بيا بيا
لبخند بامدادي گل بر سلام آب
ناز نگاه نور به روزن بيا بيا
حجب شفق,عطوفت خورشيد,شرم ماه
همخوابه ي دريچه روشن بيا بيا
سالار ايل لاله,كه با تو كنيز عشق
مانوس,چون كبوتر و ارزن بيا بيا
نوشاب صبر_افشره ي ميوه هاي زرد
حلواي غوره زار غم من بيا بيا
مفهوم مريمانه عذرا به دلبري
مسخ تو ,راهبان ريازن بيا بيا
ليلاي شرق,سوگلي دختران دير
ديباي آب و آئينه بر تن بيا بيا
كولاك بر گريز فصول گريز پاي
ياد آور جواني شيون بيا بيا
سبكباري تجرّد مشربم كرد
وداع آرزو لامذهبم كرد
صبور افتاده ي خاكم كه خارا
خموشي را گدائي از لبم كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد