من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخوان كه

۳۴ بازديد


حروف سربي خون را بخوان به صفحه ي بالم
كه مرغ نامه رسان كبوتران شمالم
بخوان كه خسته ترينم بشاخه ي كه نشينم
كه داغ تازه نبينم كه دلشكسته ننالم
شبي بد است و بدآئين كه سايه هاي خبرچين
فزوده وزنه ي سنگين به زخم بال وبالم
چو اژدهاي دماني كه خورده خون جهاني
قفس گشوده دهاني به زير سايه ي بالم
ستاره خون و شفق خون سحر به پنجره مظنون
به آفتاب و گل اكنون دگر چه روي سئوالم
غروب تنگه خوابست خروش مرگ شهابست
عبور ساكت آبست گذشتن مه و سالم
نفس به سينه بريدن به لاك لحظه خزيدن
همين شكسته پريدن همين جواز مجالم
كجاي بيشه چنين است؟ كه خصم ريشه زمين است
دلم گرفته از اين است اگر كه غمزده حالم
در آفتابم و سرما وزيده در تن من تا
نماز وحشت خود را كند اقامه نهالم
بخوان كه غصه نپايد بهار رفته بيآيد
گلي كه مُشك تو سايد شود به سينه مدالم
تو نان نقره ي ماهي به سفره هاي سياهي
اميد آنكه نخواهي تكيده همچو هلالم
هميشه باد گلويم پر از غمي كه بگويم:
لبالب تو سبويم تر از لب تو سفالم
نشست توست شكستم شكست توست نشستم
كه داربست تو هستم سقوط توست زوالم 


غمباد هزار ساله

۳۴ بازديد


باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبديده ي ما
ديگر به سكوت شب نپيچد بوي غزل از جريده ي ما
فرياد سكوتمان بلندست در پچ پچ دير ساله ي دشت
اسطوره ي ضجه هاي تلخست تاريخ ستمكشيده ي ما
آنسوي تبسّم صبوري پژواك شكستن دل ماست
خشمي كه هنوز پا فشرده است در مشت زبان بريده ي ما
آشفتگي درون ما را دريا نكند به قصه باور
آشوب جزيره هاي خونست جاري به خليج ديده ي ما
پاي آبله آمد از ره دور چاووش نسيم گل دريغا
پرورده ي سيمِ خار دارست آزادي نو رسيده ي ما
اشكي به مزار ما نيفشاند با آنكه هواي گريه اش بود
در حيرتم آسمان چه خواهد از جان به لب رسيده ي ما
آنگونه بخواب بويناكيم كآلوده ي ماست جامه ي خاك
ترسم تن لحظه ها بپوسد در سايه ي آرميده ي ما
تا قمري سوگوار جنگل در حسرت نوحه اي بمويد
غمباد هزار ساله گل كرد در حنجره ي سپيده ي ما
مهتاب هنوز غصه ميخورد از خواب دريچه كه يك شب
باد آمد و برد واژه ها را از دفتر آبديده ي ما ... 


امسال بهارم

۳۲ بازديد


امسال بهارم همه پاييز دگر بود
پاييز كه خوبست غم انگيز دگر بود
در هيچ دلي سوز مرا خوش ننشاندم
اين غمزده را با همه پرهيز دگر بود
گُل بي تو دِماغ چمني تازه نمي كرد
انگار پسِ پنجره پاييز دگر بود
چون باد من از غنچه دهاني نگذشتم
بي پرده گُلِ بوسه ي تو چيز دگر بود
بزمي نتوانست بگيرد عطش از من
اين جام تهي آمده لبريز دگر بود
شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق
با باربدم ماتمِ شبديزِ دگر بود
غم بر سر پا بود و به ميدان صبوري
دستم به گريبان گلاويز دگر بود
شمسم همه تنهايي و من رومي اندوه
گيلانِ مصيبت زده تبريز دگر بود 


از دم تكرار

۳۳ بازديد


هنوز در سفرِ گمشدن دياري هست
براي گوشه گرفتن كنار ياري هست
چو موجِ خسته اگر پاي از ركاب كشي
به قدرِ يك دو سه پهلو زدن كناري هست
همه هوايي كوهم مرا چه مي بنديد
سزاي صحبت ديوانگان دياري هست
سياه شد نفس خانه از دمِ تكرار
براي تازه شدن طرف جويباري هست
اگرچه روزنه اي نيست شب پُر از سقف است
پسِ نگاه ستاره اميدواري هست
به بويِ بستن ابريشمي به شاخه ي باد
به روستاي ستاره مزارداري هست
به پيش چشم تو با خويش مي توان گفتن
ملول كوچه ي آيينه ها غباري هست
چو شعر شيونيان شمع تيره روزاني
بسوز و شكوه مكن اين چه روزگاري هست 


چونان انارم

۳۳ بازديد


بي ابرِچشمم آسمان اشكي ندارد
من پاره پاره مي شوم تا او ببارد
صحراي مِه آلود مهتابم كه مجنون
بر شانه هاي بيد من سر مي گذارد
چونان انارم ميوه ي پاييزي غم
دستان دلتنگي دلم را مي فشارد
آيينه و من هر دو مأنوسيم ليكن
چشمت مرا حيران تر از او مي شمارد
نقشي نمي بندد خيالم جز تو اي عشق
دنياي من روياي شيريني ندارد
وقتي نگاهم مي كني انگار موجي
اين تشنه ماهي را به دريا مي سپارد
اي كاش مي شد دست خونگرم نوازش
در خاكِ بغضم بذرِ اندوهي نكارد
شيون چنان رنگ فراموشي گرفتم
غم هم اگر بيند مرا خاطر نيارد 


كافر مسلمان

۳۳ بازديد


سجّاده كردم سفره را در سجده بر نان پاره اي
طاعت به جا آورده ام با كفرِ ايمان واره اي
نام آورِ نان آمدم كافرمسلمان آمدم
در گريه پنهان آمدم چون خنده ي بدكاره اي
خيل ولايتخواه من طغيانگرِ گمراهِ من
عيسي ادا رجّاله اي مريم نما پتياره اي
در اشك توفان تازِ من دريا به قُطر قطره اي
در آهِ گردون گردِ من هفت آسمان سيّاره اي
چندي شررخيز آمدم از شعله لبريز آمدم
آتش برانگيز آمدم از حبسِ سنگِ خاره اي
در محشرِ شيطاني ام شيطان خداي شيطنت
در خلقتم آدم فريب حوّاي گندمخواره اي
زانو به زانوي زمان پهلو نشينم با زمين
در من شناور لحظه ها چون بي ثمريخپاره اي
تا در چراي سبزه ها آهو زبان فهمم شود
بازآفريدم واژه را در دفتر جوباره اي
با شبروان سر مي كنم در خرقه وار بي سري
از هاله ي آهِ سحر بر سر مرا دستاره اي
در جُلجتاي جان من هر دم اناالحق زن درخت
بر نيل گُلبانگم روان نوزادِ بي گهواره اي
از من تواضع چون سپر در يورش سرنيزه نيست
بردار خونم سربدار سركش تر از فوّاره اي
شيون مبادا دم زني با همدمان بي دردِ عشق
پندارِ عاشق مردنت از زندگي انگاره اي 


براي بردن تو

۳۲ بازديد


شب عروسي تو عشق را كفن كردند
ترا به حجله ي خون سوگوار من كردند
زِ چشمم آينه هايت مگر بيندازند
كتان كهنه ي مهتابي ات به تن كردند
شكوه نغمه ي من رنگ و بوي نوحه گرفت
خجسته قُمري شعرِ مرا زغن كردند
از اينكه خار عَطَشكامي ات نيازارد
به پيشواز تو در هر قدم چمن كردند
چه زود روح بيابان دميده شد در تو
به سبزه هاي تو تنجامه ي گَوَن كردند
شبِ محاقِ تو حيرانيِ خدايان را
ستاره ها همه انگشت در دهن كردند
بَدَل به آهِ دِلم لاله هاي كوه شدند
كنار بركه ي آيينه انجمن كردند
هويّتِ غم خاك تو هركجايي شد
غريبه ها همه در خانه ات وطن كردند
غزالِ غربتي ام تا غزل غريب شود
براي بردن تو از طلا رسن كردند
تراش داده ي شعر مني كه شيون را
به بيستون خيال تو كوهكن كردند 


همه تن آبي ام

۳۳ بازديد


عزيزِ سيب هاي طالقانم دوستدارم كو
ميان كوچه هاي رشت جاپايِ نگارم كو
بغل پرورده ي آلالِگانِ دُرفَك آغوشم
يكي برفابگون نهري كه جوشد از كنارم كو
صبا با هاي هايم ديلماني شروه اي دارد
مبارك خوانيِ زرده مليجه در بهارم كو
همه تن آبي ام مي آيم از روياي كوهستان
پُرم از درّه ي آغوش زيتون رودبارم كو
چه مايه عاشقي آموخت سروِهرزويل از من
بهار سبز پوشان عطش را برگ و بارم كو
مگر از باد منجيلم سرشتند اينكه در هردم
دوان از دشت مي پرسم ديارم كو ديارم كو
اگر با خاك همدستم به دامان كه آويزم
وگر پا در ركاب باد مي را نم غبارم كو
عزيزان كشتگان عشق را بايد سپاس آورد
يكي مهتابگون شمع چراغي بر مزارم كو 


از تو مي گويند

۳۲ بازديد


در زمينِ بي زماني ناكجا آبادي ام
شهروند روستاي هرچه بادابادي ام
سوي بي سويي دوخلسه مانده تا ژرفاي خواب
پشت خلوت هاست آري پرسه ي اجدادي ام
گندمي تو كشتزاران از تو سرشار طلاست
جز به بوي تو نگردد آسياب بادي ام
حس نزديكي آهو بوده ام با خون دشت
در ميان حلقه ي آب و علف بنهادي ام
چشمهاي مهرباني از نظر دورم نداشت
اي بغل آيينه تن آغوش ها بگشادي ام
چيست در روياي بادآوازِ شب هنگامِ عشق
آبشار زلف تو بر شانه ي شمشادي ام
سنگ بودم مُردگي مي رفت تا خاكم كند
با دمِ گُلسنگي ات دنياي ديگر دادي ام
از پري زادانِ شعرآغاز روزِ خلقتي
با خيالت ديوبندِ قلعه ي آزادي ام
گوش دار اينك زمان از من نمكگير صداست
در صدف هاي تهي از شورِ دريا زادي ام
بيستون مضمون شيريني ندارد شوخ من
موشكافِ حيرت آمد تيشه ي فرهادي ام
تاب خوار جمعه ي جنجالي ام چون كوچه باغ
روح تعطيلي است در رفتار كودكشادي ام
پيش آتش بازي چشمت، زمستان قصه ايست
از تو مي گويند پيرانِ شبِ آبادي ام ... 


تو ماه باش

۳۲ بازديد


مباش سبزه كه در خوابِ تو چرا بكنند
ترا كه پوشش سبزي علف صدا بكنند
يله به خاك تو پهلو زنند گلّه ي سير
به سايه سار خيال تو خوابها بكنند
خداي را مشو از راه همنوايي عشق
كه در نيِ نَفَسَت بيدلان هوا بكنند
ترا به گاوچرِ ميل هر علفخواري
همين به سايه ي تسليم خود رضا بكنند
تو اهل ريشه نئي خاك را زمين بگذار
كه اين تكيده تنان ريشه نابجا بكنند
كدام ريشه چه دشتي تو اهل پروازي
مكن كه با تو از اين دست ناروا بكنند
گياه زنده دلي در زمين نمي رويد
بيا كه سبز ترا در صداي ما بكنند
درآ به چاه من اي ماه ماهِ نخشبي ام
مكن كه در شب گودالي ات فنا بكنند
هنوز گمشده ام در غبار دلتنگي
مكن كه آينه ام را دوباره ها بكنند
تو ماه باش و بتابان مرا كه مهجوران
پلنگ شيردلي در شبت رها بكنند
ببال در نفس بامدادي شيون
مباش سبزه كه در خوابِ تو چرا بكنند...