در زمينِ بي زماني ناكجا آبادي ام
شهروند روستاي هرچه بادابادي ام
سوي بي سويي دوخلسه مانده تا ژرفاي خواب
پشت خلوت هاست آري پرسه ي اجدادي ام
گندمي تو كشتزاران از تو سرشار طلاست
جز به بوي تو نگردد آسياب بادي ام
حس نزديكي آهو بوده ام با خون دشت
در ميان حلقه ي آب و علف بنهادي ام
چشمهاي مهرباني از نظر دورم نداشت
اي بغل آيينه تن آغوش ها بگشادي ام
چيست در روياي بادآوازِ شب هنگامِ عشق
آبشار زلف تو بر شانه ي شمشادي ام
سنگ بودم مُردگي مي رفت تا خاكم كند
با دمِ گُلسنگي ات دنياي ديگر دادي ام
از پري زادانِ شعرآغاز روزِ خلقتي
با خيالت ديوبندِ قلعه ي آزادي ام
گوش دار اينك زمان از من نمكگير صداست
در صدف هاي تهي از شورِ دريا زادي ام
بيستون مضمون شيريني ندارد شوخ من
موشكافِ حيرت آمد تيشه ي فرهادي ام
تاب خوار جمعه ي جنجالي ام چون كوچه باغ
روح تعطيلي است در رفتار كودكشادي ام
پيش آتش بازي چشمت، زمستان قصه ايست
از تو مي گويند پيرانِ شبِ آبادي ام ...
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد