من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۳

۳۲ بازديد


عقده‌اي نگشود آزادي ز كارم همچو سرو
ز يربار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحهٔ خاطر مرا
مصرع برجستهٔ باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزادهٔ من فارغ است از انقلاب
دربهار و در خزان بر يك قرارم همچو سرو
تا به زانو پايم از گرد كدورت در گل است
گر چه دايم در كنار جويبارم همچو سرو
آن كهن گبرم كه از طوق گلوي قمريان
بر ميان صد حلقهٔ زنار دارم همچو سرو
خجلت روي زمين از سنگ طفلان مي‌كشم
بس كه از بي‌حاصليها شرمسارم همچو سرو
ميوهٔ من جز گزيدنهاي پشت دست نيست
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو
كوه را از پا درآرد تنگدستيها و من
سال‌هاشد خويش را بر پاي دارم همچو سرو
نارسايي داردم از سنگ طفلان بي نصيب
ورنه از دل شيشه‌ها در بارم دارم همچو سرو
بس كه خوردم زهر غم، چون ريزد از هم پيكرم
سبزپوش از خاك برخيزد غبارم همچو سرو
با هزاران دست، دايم بود در دست نسيم
صائب از حيرت عنان اختيارم همچو سرو


غزل شماره ۱۶۷

۳۵ بازديد


يارب آشفتگي زلف به دستارش ده
چشم بيمار بگير و دل بيمارش ده
تا به ما خسته دلان بهتر ازين پردازد
دلي از سنگ خدايا به پرستارش ده
چاك چون صبح كن از عشق گريبانش را
سر چو خورشيد به هر كوچه و بازارش ده
از تهيدستي حيرت زدگان بي‌خبرست
دستش از كار ببر، راه به گلزارش ده
سرمهٔ خواب ازان چشم سيه مست بشو
شمع بالين ز دل و ديدهٔ بيدارش ده
تا مگر با خبر از صورت عالم گردد
به كف آيينه‌اي از حيرت ديدارش ده
نيست از سنگ دلم، ورنه دعا مي‌كردم
كز نكويان، به خود اي عشق سر و كارش ده
صائب اين آن غزل مرشد روم است كه گفت
اي خداوند يكي يار جفا كارش ده


غزل شماره ۱۶۶

۳۱ بازديد


صبح شد برخيز مطرب گوشمال ساز ده
عيشهاي شب پريشان گشته را آواز ده
هيچ ساز از دلنوازي نيست سيرآهنگتر
چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده
جام را لبريزتر از ديدهٔ عشاق كن
از صف درياكشان آنگه مرا آواز ده
كوري بي‌منت از چشم به منت خوشترست
گر تواني بوي پيراهن به يوسف باز ده
شبنم از روشندلي آيينهٔ خورشيد شد
اي كم از شبنم، تو هم آيينه را پرداز ده
چون نمودي سير و دور خويش را صائب تمام
روشني چون مه به خورشيد درخشان باز ده


غزل شماره ۱۶۵

۳۴ بازديد


يارب از عرفان مرا پيمانه‌اي سرشار ده
چشم بينا، جان آگاه و دل بيدار ده
هر سر موي حواس من به راهي مي‌رود
اين پريشان سير را در بزم وحدت بار ده
در دل تنگم ز داغ عشق شمعي برفروز
خانهٔ تن را چراغي از دل بيدار ده
نشاهٔ پا در ركاب مي ندارد اعتبار
مستي دنباله‌داري همچو چشم يار ده
برنمي‌آيد به حفظ جام، دست رعشه دار
قوت بازوي توفيقي مرا در كار ده
مدتي گفتار بي‌كردار كردي مرحمت
روزگاري هم به من كردار بي‌گفتار ده
چند چون مركز گره باشد كسي در يك مقام؟
پايي از آهن به اين سرگشته، چون پرگار ده
شيوهٔ ارباب همت نيست جود ناتمام
رخصت ديدار دادي، طاقت ديدار ده
بيش ازين مپسند صائب را به زندان خرد
از بيابان ملك و تخت از دامن كهسار ده


غزل شماره ۱۷۰

۲۸ بازديد


دلربايانه دگر بر سر ناز آمده‌اي
از دل من چه به جا مانده كه باز آمده‌اي
در بغل شيشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور كه بسيار بساز آمده‌اي
بگذر از ناز و برون آي ز پيراهن شرم
كه عجب تنگ در آغوش نياز آمده‌اي
مي بده، مي بستان، دست بزن پاي بكوب
به خرابات نه از بهر نماز آمده‌اي
آنقدر باش كه من از سر جان برخيزم
چون به غمخانه‌ام اي بنده نواز آمده‌اي
چون نفس سوختگان مي‌رسي اي باد صبا
مي‌توان يافت كزان زلف دراز آمده‌اي
چون نگردد دل صائب ز تماشاي تو آب؟
كه به رخسارهٔ آيينه گداز آمده‌اي


غزل شماره ۱۶۹

۳۴ بازديد


در كدامين چمن اي سرو به بار آمده‌اي؟
كه رباينده‌تر از خواب بهار آمده‌اي
با گل روي عرقناك، كه چشمش مرساد!
خانه‌پردازتر از سيل بهار آمده‌اي
چشم بد دور، كه چون جام و صراحي ز ازل
در خور بوس و سزاوار كنار آمده‌اي
آنقدر باش كه اشكي بدود بر مژگان
گر به دلجويي دلهاي فگار آمده‌اي
بارها كاسهٔ خورشيد پر از خون ديدي
تو به اين خانه به دريوزه چه كار آمده‌اي؟
نوشداروي امان در گره حنظل نيست
به چه اميد به اين سبز حصار آمده‌اي؟
تازه كن خاطر ما را به حديثي صائب
تو كه از خامه رگ ابر بهار آمده‌اي


غزل شماره ۱۶۸

۳۴ بازديد


بهار گشت، ز خود عارفانه بيرون آي
اگر ز خود نتواني، ز خانه بيرون آي
بود رفيق سبكروح تازيانهٔ شوق
نگشته است صبا تا روانه بيرون آي
اگر به كاهلي طبع برنمي‌آيي
ز خود به زور شراب شبانه بيرون آي
براق جاذبهٔ نوبهار آماده است
همين تو سعي كن از آستانه بيرون آي
ز سنگ لاله برآمد، ز خاك سبزه دميد
چه مي‌شود، تو هم از كنج خانه بيرون آي
كنون كه كشتي مي راست بادبان از ابر
سبك ز بحر غم بيكرانه بيرون آي
دريد غنچهٔ مستور پيرهن تا ناف
تو هم ز خرقهٔ خود صوفيانه بيرون آي
ازين قلمرو كثرت، كه خاك بر سر آن!
به ذوق صحبت يار يگانه بيرون آي
ترا ميان طلبي از كنار دارد دور
كنار اگر طلبي، از ميانه بيرون آي
حجاب چهرهٔ جان است زلف طول امل
ازين قلمرو ظلمت چو شانه بيرون آي
ز خاك، يك سرو گردن، به ذوق تير قضا
اگر ز اهل دلي، چون نشانه بيرون آي
كمند عالم بالاست مصرع صائب
به اين كمند ز قيد زمانه بيرون آي


غزل شماره ۱۷۲

۳۱ بازديد


اي شمع طور از آتش حسنت زبانه‌اي
عالم به دور زلف تو زنجير خانه‌اي
شد سبز و خوشه كرد و به خرمن كشيد رخت
زين بيشتر چگونه كند سعي، دانه‌اي؟
از هر ستاره، چشم بدي در كمين ماست
با صد هزار تير چه سازد نشانه‌اي؟
چون باد صبح، رزق من از بوي گل بود
مرغ قفس نيم كه بسازم به دانه‌اي
ناف مرا به نغمهٔ عشرت بريده‌اند
چون ني نمي‌زنم نفس بي‌ترانه‌اي
صائب فسرده‌ايم، بيا در ميان فكن
از قول مولوي غزل عاشقانه‌اي


غزل شماره ۱۷۱

۳۳ بازديد


اي جهاني محو رويت، محو سيماي كه‌اي؟
اي تماشاگاه عالم، در تماشاي كه‌اي؟
عالمي را روي دل در قبلهٔ ابروي توست
تو چنين حيران ابروي دلاراي كه‌اي؟
شمع و گل چون بلبل و پروانه شيداي تواند
اي بهار زندگي آخر تو شيداي كه‌اي؟
چون دل عاشق نداري يك نفس يك‌جا قرار
سر به صحرا دادهٔ زلف چليپاي كه‌اي؟
چشم مي پوشي ز گلگشت خيابان بهشت
در كمين جلوهٔ سرو دلاراي كه‌اي؟
نشكني از چشمهٔ كوثر خمار خويش را
از خمار آلودگان جام صهباي كه‌اي؟


غزل شماره ۱۷۵

۳۴ بازديد


سوختي در عرق شرم و حيا اي ساقي
دو سه جامي بكش، از شرم برآ اي ساقي
از مي و نقل به يك بوسه قناعت كرديم
رحم كن بر جگر تشنهٔ ما اي ساقي
پنبه را وقت سحر از سر مينا بردار
تابرآيد مي خورشيد لقا اي ساقي
بوسه دادي به لب جام و به دستم دادي
عمر باد و مزهٔ عمر ترا اي ساقي!
دهنم از لب شيرين تو شد تنگ شكر
چون بگويم به دو لب، شكر ترا اي ساقي؟
شعله بي‌روغن اگر زنده تواند بودن
طبع بي مي نكند نشو و نما اي ساقي
صائب تشنه جگر را كه كمين بندهٔ توست
از نظر چند براني به جفا اي ساقي؟