بده مي كه بر قلب گردون زنيم!
ازين شيشه چون رنگ بيرون زنيم
سرانجام چون خشت بالين بود
به خم تكيه همچون فلاطون زنيم
برآييم از كوچه بند رسوم
دم در بيابان چو مجنون زنيم
برآريم از بحر سر چون حباب
ازين تنگنا خيمه بيرون زنيم
به اين قد خم گشته، چوگان صفت
سرپاي بر گوي گردون زنيم
عرق رنگ نگذاشت بر روي ما
به قلب قدحهاي گلگون زنيم
به دشمن شبيخون زدن عاجزي است
گل صبح بر قلب گردون زنيم
نيفتيم چون سايه دنبال خضر
به لبهاي ميگون شبيخون زنيم
دل ما شود صائب آن روز باز
كه چون سيل، گلگشت هامون زنيم
اشك است، درين مزرعه، تخمي كه فشانيم
آه است، درين باغ، نهالي كه رسانيم
از ما گلهٔ بيثمري كس نشينده است
هر چند كه چون بيد سراپاي زبانيم
بيداري دولت به سبكروحي ما نيست
هر چند كه چون خواب بر احباب گرانيم
چون تير مداريد ز ما چشم اقامت
كز قامت خم گشته در آغوش كمانيم
گر صاف بود سينهٔ ما، هيچ عجب نيست
عمري است درين ميكده از درد كشانيم
موقوف نسيمي است ز هم ريختن ما
آمادهٔ پرواز چو اوراق خزانيم
از ما خبر كعبهٔ مقصود مپرسيد
ما بيخبران قافلهٔ ريگ روانيم
عمري است كه در خرقهٔ پرهيز چو صائب
سرحلقهٔ رندان خرابات جهانيم
گردباد دامن صحراي بيسامانيم
هيچ كس را دل نميسوزد به سرگردانيم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانبها سبك جولانيم
راز پنهاني كه دارم در دل روشن، چو آب
بيتامل ميتوان خواند از خط پيشانيم
هر كجا باشم بغير از گوشهٔ دل در جهان
گر همه پيراهن يوسف بود، زندانيم
در غريبي ميتوان گل چيد از افكار من
در صفاهان بو ندارم، سيب اصفاهانيم
در چنين وقتي كه ميبايد گزيدن دست و لب
از خجالت مهر لب گرديده بيدندانيم
دامنم پاك است چون صبح از غبار آرزو
ميدهد خورشيد تابان بوسه بر پيشانيم
ميكند بيبرگي از آفت سپرداري مرا
وحشت شمشير دارد رهزن از عريانيم
بر سر گنج است پاي من چو ديوار يتيم
ميشود معمور صائب هر كه گردد بانيم
موج دريا را نباشد اختيار خويشتن
دست بردار از عنان گير و دار خويشتن
زهد خشك از خاطرم هرگز غباري برنداشت
مركب ني بار باشد بر سوار خويشتن
خار ديوار گلستانم كه از بيحاصلي
ميكشم خجلت ز اوج اعتبار خويشتن
خلوتي چون خانهٔ آيينهداري پيش دست
بهرهاي بردار از بوس و كنار خويشتن
ميتواني آتش شوق مرا خاموش كرد
گر دلت خواهد، به لعل آبدار خويشتن
ديدن آيينه را موقوف خواهي داشتن
گر بداني حال من در انتظار خويشتن
بس كه چون آيينه صائب ديدهام ناديدني
ميشمارم زنگ كلفت را بهار خويشتن
تا از خودي خود نبريدند عزيزان
چون ني به مقامي نرسيدند عزيزان
چون عمر سبكسير ازين عالم پرشور
رفتند و به دنبال نديدند عزيزان
دادند به معشوق حقيقي دل و جان را
يوسف به زر قلب خريدند عزيزان
ديدند كه در روي زمين نيست پناهي
در كنج دل خويش خزيدند عزيزان
خارست نصيب تو ز گلزار، وگرنه
از خار چه گلهاكه نچيدند عزيزان
فقري كه تو امروز به هيچش نستاني
با سلطنت بلخ خريدند عزيزان
درقيد فرنگ آن كه نيفتاده، چه داند
كز جسم گرانجان چه كشيدند عزيزان
صائب نرسيدند به سر منزل مقصود
تا پاي به دامن نكشيدند عزيزان
ما كنج دل به روضهٔ رضوان نميدهيم
اين گوشه را به ملك سليمان نميدهيم
خاك مراد ماست دل خاكسار ما
تصديع آستان بزرگان نميدهيم
بيآبرو، حيات ابد زهر قاتل است
ما آبرو به چشمهٔ حيوان نميدهيم
از مفسلي، كفايت ما چون ده خراب
اين بس، كه باج و خرج به سلطان نميدهيم
يوسف به سيم قلب فروشي نه كار ماست
از دست، نقد وقت خود آسان نميدهيم
بيپرده عيبهاي خود اظهار ميكنيم
فرصت به عيبجويي ياران نميدهيم
باشد سبكتر از همه ايام، درد ما
روزي كه درد سر به طبيبان نميدهيم
در كاروان ما جرس قال و قيل نيست
راه سخن به هرزه درايان نميدهيم
در بزم اهل حال، لب از حرف بستهايم
جام تهي به بادهپرستان نميدهيم
صائب گهر به سنگ زدن بيبصيرتي است
عرض سخن به مردم نادان نميدهيم
بوي گل و نسيم صبا ميتوان شدن
گر بگذري ز خويش، چها ميتوان شدن
شبنم به آفتاب رسيد از فتادگي
بنگر كه از كجا به كجا ميتوان شدن
چوگان مشو كه از تو خورد زخم بر دلي
تا همچو گوي بي سر و پا ميتوان شدن
زنهار تا گره نشوي بر جبين خاك
درفرصتي كه عقدهگشا ميتوان شدن
دوري ز دوستان سبكروح مشكل است
ورنه ز هر چه هست جدا ميتوان شدن
صائب در بهشت گرفتم گشاده شد
از آستان عشق كجا ميتوان شدن؟
توبه از مي به چه تدبير توانم كردن؟
من عاجز چه به تقدير توانم كردن؟
رخنه در ملك وجودم ز قفس بيشترست
به كفي خاك چه تعمير توانم كردن؟
چون نبايد به نظر حسن لطيفي كه تراست
خواب ناديده چه تعبير توانم كردن؟
غمزه بدمست و نگه خوني و مژگان خونريز
چون تماشاي رخت سير توانم كردن؟
ديدهاي را كه نميشد ز تماشاي تو سير
بيتماشاي تو، چون سير توانم كردن؟
عذر ننوشتن مكتوب من اين است كه شوق
بيش ازان است كه تحرير توانم كردن
صائب از حفظ نظر عاجزم از روي نكو
برق را گر چه به زنجير توانم كردن
ساقي دميد صبح، علاج خمار كن
خورشيد را ز پردهٔ شب آشكار كن
رنگ شكسته ميشكند شيشه در جگر
از مي خزان چهرهٔ ما را بهار كن
فيض صبوح پا به ركاب است، زينهار
اين سيل را به رطل گران پايدار كن
شرم از حضور مردهدلان جهان مدار
اين قوم را تصور سنگ مزار كن
درد پيالهاي به گريبان خاك ريز
سنگ و سفال را چو عقيق آبدار كن
خود را شكفتهدار به هر حالتي كه هست
خوني كه ميخوري به دل روزگار كن
شبنم زيان نكرد ز سوداي آفتاب
در پاي يار گوهر جان را نثار كن
تا كي توان به مصلحت عقل كار كرد؟
يك چند هم به مصلحت عشق كار كن
خدايا قطرهام را شورش دريا كرامت كن
دل خون گشته و مژگان خونپالا كرامت كن
نميگرداني از من راه اگر سيل ملامت را
كف خاك مرا پيشاني صحرا كرامت كن
دل ميناي مي را ميكند جام نگون خالي
دل پر خون چو دادي، چشم خونپالا كرامت كن
درين وحشت سرا تا كي اسير آب وگل باشم؟
مرا راهي به سوي عالم بالا كرامت كن
به گرداب بلا انداختي چون كشتي ما را
لبي خشك از شكايت چون لب دريا كرامت كن
حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزاني
مرا يك گل زمين از ساحت دلها كرامت كن
بهار طبع صائب، فكر جوش تازهاي دارد
نسيم گلستانش را دم عيسي كرامت كن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد