من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۴

۳۱ بازديد


سيه مست جنونم، وادي و منزل نمي‌دانم
كنار دشت را از دامن محمل نمي‌دانم
شكار لاغرم، مشاطگي از من نمي‌آيد
نگارين كردن سرپنجهٔ قاتل نمي‌دانم
سپندي را به تعليم دل من نامزد گردان
كه آداب نشست و خاست در محفل نمي‌دانم!
بغير از عقدهٔ دل كز گشادش عاجزم عاجز
دگر هر عقده كيد پيش من، مشكل نمي‌دانم
من آن سيل سبكسيرم كه از هر جا كه برخيزم
بغير از بحر بي‌پايان دگر منزل نمي‌دانم
اگر سحر اين بود صائب كه از كلك تو مي‌ريزد
تكلف بر طرف، من سحر را باطل نمي‌دانم!


غزل شماره ۱۱۳

۳۲ بازديد


بيخود ز نواي دل ديوانهٔ خويشم
ساقي و مي و مطرب و ميخانهٔ خويشم
زان روز كه گرديده‌ام از خانه بدوشان
هر جا كه روم معتكف خانهٔ خويشم
بي‌داغ تو عضوي به تنم نيست چو طاوس
از بال و پر خويش، پريخانهٔ خويشم
يك ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم
در كعبه همان ساكن بتخانهٔ خويشم
ديوار من از خضر كند وحشت سيلاب
ويران شدهٔ همت مردانهٔ خويشم
آن زاهد خشكم كه در ايام بهاران
در زير گل از سبحهٔ صد دانهٔ خويشم
صائب شده‌ام بس كه گرانبار علايق
بيرون نبرد بيخودي از خانهٔ خويشم


غزل شماره ۱۱۸

۳۱ بازديد


دلم ز پاس نفس تار مي‌شود، چه كنم
وگر نفس كشم افگار مي‌شود، چه كنم
اگر ز دل نكشم يك دم آه آتشبار
جهان به ديدهٔ من تار مي‌شود، چه كنم
چو ابر، منع من از گريه دور از انصاف است
دلم ز گريه سبكبار مي‌شود، چه كنم
ز حرف حق لب ازان بسته‌ام، كه چون منصور
حديث راست مرا دار مي‌شود، چه كنم
نخوانده بوي گل آيد اگر به خلوت من
ز نازكي به دلم بار مي‌شود، چه كنم
توان به دست و دل از روي يار گل چيدن
مرا كه دست و دل از كار مي‌شود، چه كنم
گرفتم اين كه حيا رخصت تماشا داد
نگاه پردهٔ ديدار مي‌شود، چه كنم
نفس درازي من نيست صائب از غفلت
دلم گشوده ز گفتار مي‌شود، چه كنم


غزل شماره ۱۱۷

۳۲ بازديد


چه بود هستي فاني كه نثار تو كنم؟
اين زر قلب چه باشد كه به كار تو كنم؟
جان باقي به من از بوسه كرامت فرماي
تا به شكرانه همان لحظه نثار تو كنم
همه شب هلاه صفت گرد دلم مي‌گردد
كه ز آغوش خود اي ماه، حصار تو كنم
جون سر زلف، اميد من ناكام اين است
كه شبي روز در آغوش و كنار تو كنم
دام من نيست به آهوي تو لايق، بگذار
تا به دام سر زلف تو شكار تو كنم
آنقدر باش كه خالي كنم از گريه دلي
نيست چون گوهر ديگر كه نثار تو كنم
كم نشد درد تو صائب به مداواي مسيح
من چه تدبير دل خسته زار تو كنم؟


غزل شماره ۱۱۶

۳۱ بازديد


مي‌كنم دل خرج، تا سيمين بري پيدا كنم
مي‌دهم جان، تا ز جان شيرين‌تري پيدا كنم
هيچ كم از شيخ صنعان نيست درد دين من
به كه ننشينم ز پا تا كافري پيدا كنم
تا ز قتل من نپردازد به قتل ديگري
هر نفس چون شمع مي‌خواهم سري پيدا كنم
رشتهٔ عمرم ز پيچ و تاب مي‌گردد گره
تا ز كار درهم عالم، سري پيدا كنم
از بصيرت نيست آسودن درين ظلمت سرا
دست بر ديوار مالم تا دري پيدا كنم
اين قفس را آنقدر مشكن به هم اي سنگدل
تا من بي‌دست و پا بال و پري پيدا كنم
مي‌گرفتم تنگ اگر در غنچگي بر خويشتن
مي‌توانستم چو گل مشت زري پيدا كنم


غزل شماره ۱۲۰

۳۰ بازديد


ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ايم
گردن چو شيشه بر خط ساغر نهاده‌ايم
بر روي دست باد مرادست سير ما
چون موج تا عنان به كف بحر داده‌ايم
يك عمر همچو غنچه درين بوستانسرا
خون خورده‌ايم تا گره دل گشاده‌ايم
از زندگي است يك دو نفس در بساط ما
چون صبح ما ز روز ازل پير زاده‌ايم
بر هيچ خاطري ننشسته است گرد ما
افتاده نيست خاك، اگر ما فتاده‌ايم
چون طفل ني‌سوار به ميدان اختيار
در چشم خود سوار، وليكن پياده‌ايم
گوهر نمي‌فتد ز بهار از فتادگي
سهل است اگر به خاك دو روزي فتاده‌ايم
صائب بود ازان لب ميگون خمار ما
بيدرد را خيال كه مخمور باده‌ايم


غزل شماره ۱۱۹

۳۱ بازديد


ما از اميدها همه يكجا گذشته‌ايم
از آخرت بريده ز دنيا گذشته‌ايم
از ما مجو تردد خاطر كه عمرهاست
كز آرزوي وسوسه فرما گذشته‌ايم
گشته است در ميانه روي عمر ما تمام
ما از پل صراط همين جا گذشته‌ايم
عزم درست كار پر و بال مي‌كند
با كشتي شكسته ز دريا گذشته‌ايم
از نقش پاي ما سخني چند چون قلم
مانده است يادگار به هر جا گذشته‌ايم
ما چون حباب منت رهبر نمي‌كشيم
صد بار چشم بسته ز دريا گذشته‌ايم
صائب ز راز سينهٔ بحريم با خبر
چون موج اگر چه تند ز دريا گذشته‌ايم


غزل شماره ۱۲۳

۳۱ بازديد


ما نقل باده را ز لب جام كرده‌ايم
عادت به تلخكامي از ايام كرده‌ايم
دانسته‌ايم بوسه زياد از دهان ماست
صلح از دهان يار به پيغام كرده‌ايم
از ما متاب روي، كه از آه نيم شب
بسيار صبح آينه را شام كرده‌ايم
سازند ازان سياه رخ ما، كه چون عقيق
هموار خويش را ز پي نام كرده‌ايم
ما همچو آدم از طمع خام دست خويش
در خلد نان پخته خود خام كرده‌ايم
چشم گرسنه، حلقهٔ دام است صيد را
ما خويش را خلاص ازين دام كرده‌ايم
صائب به تنگ عيشي ما نيست ميكشي
چون لاله اختصار به يك جام كرده‌ايم


غزل شماره ۱۲۲

۳۱ بازديد


ما درين وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ايم
عكس خورشيديم در آب روان افتاده‌ايم
نااميد از جذبهٔ خورشيد تابان نيستيم
گر چه چون پرتو به خاك از آسمان افتاده‌ايم
رفته است از دست ما بيرون عنان اختيار
در ركاب باد چون برگ خزان افتاده‌ايم
نه سرانجام اقامت، نه اميد بازگشت
مرغ بي‌بال و پريم از آشيان افتاده‌ايم
بر نمي‌دارد عمارت اين زمين شوره‌زار
ما عبث در فكر تعمير جهان افتاده‌ايم
از كشاكش يك نفس چون موج فارغ نيستيم
گر چه در آغوش بحر بيكران افتاده‌ايم
چهرهٔ آشفته حالان نامهٔ واكرده‌اي است
گر چه ما در عرض مطلب بي‌زبان افتاده‌ايم
كجروي در كيش ما كفرست صائب همچو تير
از چه دايم در كشاكش چون كمان افتاده‌ايم؟


غزل شماره ۱۲۱

۳۲ بازديد


ما نقش دلپذير ورق‌هاي ساده‌ايم
چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ايم
با سينهٔ گشاده در آماجگاه خاك
بي‌اضطراب همچو هدف ايستاده‌ايم
بر دوستان رفته چه افسوس مي‌خوريم؟
با خود اگر قرار اقامت نداده‌ايم
پوشيده نيست خردهٔ راز فلك ز ما
چون صبح ما دوبار درين نشاه زاده‌ايم
چون غنچه در رياض جهان، برگ عيش ما
اوراق هستيي است كه بر باد داده‌ايم
اي زلف يار، اينهمه گردنكشي چرا؟
آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ايم
صائب زبان شكوه نداريم همچو خار
چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ايم