من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۴

۳۲ بازديد


ترك سر كردم، ز جيب آسمان سر بر زدم
بي گره چون رشته گشتم، غوطه در گوهر زدم
صبح محشر عاجز از ترتيب اوراق من است
بس كه خود را در سراغ او به يكديگر زدم
شد دلم از خانهٔ بي روزن گردون سياه
همچو آه از رخنهٔ دل عاقبت بر در زدم
آن سيه رويم كه صد آيينه را كردم سياه
وز غلط بيني در آيينهٔ ديگر زدم
چون كف دريا پريشان سير شد دستار من
بس كه چون دريا، كف از شور جنون بر سر زدم
مي‌خورم بر يكدگر از جنبش مژگان او
من كه چندين بار تنها بر صف محشر زدم
هر چه مي‌آرد رعونت، دشمن جان من است
تيغ خون آلود شد گر شاخ گل بر سر زدم
تلخي گفتار بر من زندگي را تلخ داشت
لب ز حرف تلخ شستم، غوطه در شكر زدم
اين جواب آن كه مي‌گويد نظيري در غزل
تا كواكب سبحه گردانيد، من ساغر زدم


غزل شماره ۱۰۳

۳۱ بازديد


نه آن جنسم كه در قحط خريدار از بها افتم
همان خورشيد تابانم اگر در زير پا افتم
به ذوق نالهٔ من آسمان مستانه مي‌رقصد
جهان ماتمسرا گردد اگر من از نوا افتم
درين درياي پرآشوب پنداري حبابم من
كه در هر گردش چشمي به گرداب فنا افتم
خبر از خود ندارم چون سپند از بيقراريها
نمي‌دانم كجا خيزم، نمي‌دانم كجا افتم
تلاش مسند عزت ندارم چون گرانجانان
عزيزم، هر كجا چون سايهٔ بال هما افتم
پي تحصيل روزي دست و پايي مي‌زنم صائب
نمي‌رويد زر از جيبم كه چون گل بر قفا افتم


غزل شماره ۱۰۷

۳۱ بازديد


نه چون بيد از تهيدستي درين گلزار مي‌لرزم
كه بر بي‌حاصلي مي‌لرزم و بسيار مي‌لرزم
ز بيخوابي مرا چون چشم انجم نيست پروايي
ز بيم چشم بد بر ديدهٔ بيدار مي‌لرزم
به مستي مي‌توان بر خود گوارا كرد هستي را
درين ميخانه بر هر كس كه شد هشيار مي‌لرزم
به چشم ناشاسان گوهرم سيماب مي‌آيد
ز بس بر خويشتن از سردي بازار مي‌لرزم
به زنجير تعلق گر چه محكم بسته‌ام دل را
نسيمي گر وزد بر طرهٔ دلدار مي‌لرزم
نه از پيري مرا اين رعشه افتاده است بر اعضا
به آب روي خود چون ساغر سرشار مي لرزم
ز بيكاري، نه مرد آخرت نه مرد دنيايم
به هر جانب كه مايل گردد اين ديوار، مي‌لرزم
به صد زنجير اگر بندند اعضاي مرا صائب
چو آب از ديدن آن سرو خوش رفتار مي‌لرزم


غزل شماره ۱۰۶

۳۲ بازديد


مكش ز حسرت تيغ خودم كه تاب ندارم
ز هيچ چشمهٔ ديگر اميد آب ندارم
خوشم به وعدهٔ خشكي ز شيشه خانهٔ گردون
اميد گوهر سيراب ازين سراب ندارم
چرا خورم غم دنيا به اين دو روزه اقامت؟
چو بازگشت به اين منزل خراب ندارم
در آن جهان ندهد فقر اگر نتيجه، در اينجا
همين بس است كه پرواي انقلاب ندارم
مبين به موي سفيدم، كه همچو صبح بهاران
درين بساط بجز پرده‌هاي خواب ندارم
ترا كه هست مي از ماهتاب روي مگردان
كه من ز دست تهي، روي ماهتاب ندارم
ز فكر صائب من كاينات مست و خرابند
چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم؟


غزل شماره ۱۱۰

۳۳ بازديد


با تجرد چون مسيح آزار سوزن مي‌كشم
مي‌كشد سر از گريبان ز آنچه دامن مي‌كشم
كوه آهن پيش ازين بر من سبك چون سايه بود
اين زمان از سايهٔ خود كوه آهن مي‌كشم
دانه در زيرزمين ايمن ز تيغ برق نيست
در خطرگاهي كه من چون خوشه گردن مي‌كشم
هر كه را آيينه بي‌زنگ است، مي‌داند كه من
از دل روشن چه زين فيروزه گلشن مي‌كشم
در تلافي سينه پيش برق مي‌سازم سپر
دانه‌اي چون مور اگر گاهي ز خرمن مي‌كشم
جذبهٔ ديوانه‌اي صائب به من داده است عشق
سنگ را بيرون ز آغوش فلاخن مي‌كشم


غزل شماره ۱۰۹

۳۱ بازديد


از روي نرم، سرزنش خار مي‌كشم
چون گل ز حسن خلق خود آزار مي‌كشم
آزاده‌ام، مرا سر و برگ لباس نيست
از مغز خود گراني دستار مي‌كشم
هر چند شمع راهروانم چو آفتاب
از احتياط دست به ديوار مي‌كشم
آيينه پاك كرده‌ام از زنگ قيل و قال
از طوطيان گراني زنگار مي‌كشم
نازي كه داشتم به پدر چون عزيز مصر
در غربت اين زمان ز خريدار مي‌كشم
مژگان صفت به ديدهٔ خود جاي مي‌دهم
از پاي هر كه در ره او خار مي‌كشم
از بس به احتياط قدم مي‌نهم به خاك
دست نوازشي به سر خار مي‌كشم
صائب به هيچ دل نبود ديدنم گران
بار كسي نمي‌شوم و بار مي‌كشم


غزل شماره ۱۰۸

۳۱ بازديد


ز خال عنبرين افزون ز زلف يار مي‌ترسم
همه از مار و من از مهرهٔ اين مار مي‌ترسم
بلاي مرغ زيرك دام زير خاك مي‌باشد
ز تار سبحه بيش از رشتهٔ زنار مي‌ترسم
ازان چون شبنم گل خواب در چشمم نمي‌گردد
كه از چشم تماشايي برين گلزار مي‌ترسم
خطر در آب زيركاه بيش از بحر مي‌باشد
من از همواري اين خلق ناهموار مي‌ترسم
ز تير راست رو، چشم هدف چندان نمي‌ترسد
كه من از گردش گردون كجرفتار مي‌ترسم
بد از نيكان و نيكي از بدان پر ديده‌ام صائب
ز خار بي گل افزون از گل بي خار مي‌ترسم


غزل شماره ۱۱۲

۳۳ بازديد


دو عالم شد ز ياد آن سمن سيما فراموشم
به خاطر آنچه مي‌گرديد، شد يكجا فراموشم
نمي‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد
شدم خاك و نشد آن قامت رعنا فراموشم
چه فارغبال مي‌گشتم درين عالم، اگر مي‌شد
غم امروز چون انديشهٔ فردا فراموشم
ز چشم آن كس كه دور افتاد، گردد از فراموشان
من از خواري، به پيش چشم، از دلها فراموشم
سپند او شدم تا از خودي آسان برون آيم
ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم
ز من يك ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقي
نخواهد شد هواي عالم بالا فراموشم
نه از منزل، نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم
من آن كورم كه رهبر كرده در صحرا فراموشم
به استغنا توان خون در جگر كردن نكويان را
ولي از ديدنش مي گردد استغنا فراموشم
نيم من دانه‌اي صائب بساط آفرينش را
كه در خاك فراموشان كند دنيا فراموشم


غزل شماره ۱۱۱

۳۲ بازديد


به دامن مي‌دود اشكم، گريبان مي‌درد هوشم
نمي‌دانم چه مي‌گويد نسيم صبح در گوشم
به اندك روزگاري بادبان كشتي مي شد
ز لطف ساقيان، سجادهٔ تزوير بر دوشم
ازان روزي كه بر بالاي او آغوش وا كردم
دگر نامد به هم چون قبله از خميازه آغوشم
به كار ديگران كن ساقي اين جام صبوحي را
كه تا فرداي محشر من خراب صحبت دوشم
ز چشمش مستي دنباله‌داري قسمت من شد
كه شد نوميد صبح محشر از بيداري هوشم
من آن حسن غريبم كاروان آفرينش را
كه جاي سيلي اخوان بود نيل بناگوشم
كنار مادر ايام را آن طفل بدخويم
كه نتواند به كام هر دو عالم كرد خاموشم
ز خواري آن يتيمم دامن صحراي امكان را
كه گر خاكم سبو گردد، نمي‌گيرند بر دوشم
فلك بيهوده صائب سعي در اخفاي من دارد
نه آن شمعم كه بتوان داشت پنهان زير سرپوشم


غزل شماره ۱۱۵

۳۳ بازديد


به تنگ همچو شرر از بقاي خويشتنم
تمام چشم ز شوق فناي خويشتنم
ره گريز نبسته است هيچ كس بر من
اسير بند گران وفاي خويشتنم
چرا ز غير شكايت كنم، كه همچو حباب
هميشه خانه خراب هواي خويشتنم
سفينه در عرق شرم من توان انداخت
ز بس كه منفعل از كرده‌هاي خويشتنم
ز دستگيري مردم بريده‌ام پيوند
اميدوار به دست دعاي خويشتنم
ز بند خصم به تدبير مي‌توان جستن
مرا چه چاره، كه زنجير پاي خويشتنم
به اعتبار جهان نيست قدر من صائب
عزيز مصر وجود از نواي خويشتنم