مكن منع تماشايي ز ديدن
كه اين گل كم نميگردد به چيدن
چو ابروي بتان محراب خود كن
كماني را كه نتواني كشيدن
مرا از خرمن افلاك، چون چشم
پر كاهي است حاصل از پريدن
نگردد قطع راه عشق، بيشوق
به پاي خفته نتوان ره بريدن
به از جوش سخاي چشمه سارست
جواب تلخ از دريا شنيدن
مزن زنهار لاف حق شناسي
چو نتواني به كنه خود رسيدن
پس از چندين كشاكش، دام خود را
تهي ميبايد از دريا كشيدن
كم از كشور گشايي نيست صائب
گريباني به دست خود دريدن
ز بيعشقي بهار زندگي دامن كشيد از من
وگرنه همچو نخل طور آتش ميچكيد از من
ز بيدردي دلم شد پارهاي از تن، خوشا عهدي
كه هر عضوي چو دل از بيقراري ميتپيد از من
به حرفي عقل شد بيگانه از من، عشق را نازم
كه با آن بينيازي، ناز عالم ميكشيد از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سايه از خاكم؟
زبان شكر جاي سبزه دايم ميدميد از من
نگيرم رونماي گوهر دل هر دو عالم را
به سيم قلب نتوان ماه كنعان را خريد از من
تو بودي كام دل اي نخل خوش پيوند، جانم را
نپيوندند به كام دل، ترا هر كس بريد از من!
ز بس از غيرت من كشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه، خاك هر شهيد از من
ز انصاف فلك، دلسرد غواصي شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خريد از من
اي دل از پست و بلند روزگار انديشه كن
در برومندي ز قحط برگ و بار انديشه كن
از نسيمي دفتر ايام برهم ميخورد
از ورق گرداني ليل و نهار انديشه كن
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
ايمني خواهي، ز اوج اعتبار انديشه كن
روي در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبريز جامت، از خمار انديشه كن
بوي خون ميآيد از آزار دلهاي دو نيم
رحم كن بر جان خود، زين ذوالفقار انديشه كن
گوشهگيري درد سر بسيار دارد در كمين
در محيط پر شر و شور از كنار انديشه كن
پشه با شب زندهداري خون مردم ميخورد
زينهار از زاهد شب زندهدار انديشه كن
با حلقهٔ ارادت ساغر به گوش كن
يا عاقلانه ترك در ميفروش كن
چون مي درين دو هفته كه محبوس اين خمي
سرجوش زندگاني خود صرف جوش كن
بسيار نازك است سخنهاي عاشقان
بگذار گوش را و سرانجام هوش كن
چون صبح، در پيالهٔ زرين آفتاب
خونابهاي كه ميدهد ايام، نوش كن
از روي تلخ توست چنين مرگ ناگوار
اين زهر را به جبههٔ واكرده نوش كن
ساقي صبوح كرده ز ميخانه ميرسد
صائب وداع صبر و دل و عقل و هوش كن
زمين به لرزه درآيد ز دل تپيدن من
شود سپهر زمينگير از آرميدن من
هزار مرحله را چون جرس دل شبها
توان بريد به آواز دل تپيدن من
مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال
نميرسد چو به كس فيضي از رسيدن من
فغان كه زير فلك نيست آنقدر ميدان
كه داد وحشت خاطر دهد رميدن من
هزار فتنهٔ خوابيده چون شراب كهن
نهفته است در آغوش آرميدن من
درين رياض، چو چشم آن ضعيف پروازم
كه برگ كاه شود مانع پريدن من
مرا چون صبح به دست دعا نگه داريد
كه روشن است جهان از نفس كشيدن من
حيات من به تماشاي گلعذاران است
ز راه چشم چو شبنم بود چريدن من
عيار آن لب شيرين و ساعد سيمين
توان گرفتن از دست و لب گزيدن من
ز بس كه تلخي دوران كشيدهام صائب
دهان مار شود تلخ از گزيدن من!
عاشق سلسلهٔ زلف گرهگيرم من
روزگاري است كه ديوانهٔ زنجيرم من
نكنم چشم به هر نقش سبكسير سياه
محو يك نقش چو آيينهٔ تصويرم من
مرغ بيپر به چه اميد قفس را شكند؟
ورنه دلتنگ ازين عالم دلگيرم من
نشود ديدهٔ من باز چو بادام به سنگ
بس كه از ديدن اوضاع جهان سيرم من
هست با مردم ديوانه سر و كار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پيرم من
بهر آزادي من شب همه شب مينالد
بس كه از بيگنهي بار به زنجيرم من
گر چه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سرپنجهٔ تقديرم من
زبان چو پسته شود سبز در دهن بيتو
گره چو نقطه شود رشتهٔ سخن بيتو
نفس گسسته چو تيري كه از كمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بيتو
صدف ز دوري گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاك برابر نشد كه من بيتو
شود ز شيشهٔ خالي خمار ميافزون
غبار ديده فزايد ز پيرهن بيتو
به چشم شبنم اين بوستان گل افتاده است
ز بس گريسته در عرصهٔ چمن بيتو
ز ما توقع پيغام و نامه بيخبري است
گره فتاده به سررشتهٔ سخن بيتو
تو رفتهاي به غريبي و از پريشاني
شده است شام غريبان مرا وطن بيتو
به روي گرم تو اي نوبهار حسن، قسم
كه شد فسرده دل صائب از سخن بيتو
ز گل فزود مرا خارخار خندهٔ تو
كه نيست خندهٔ گل در شمار خندهٔ تو
مرا ز سير گلستان نصيب خميازه است
كه نشكند قدح گل، خمار خندهٔ تو
شده است گل عبث از برگ سر بسر ناخن
گرهگشايي دلهاست كار خندهٔ تو
گشود لب به شكر خنده غنچهٔ تصوير
نشد كه گل كند از لب، بهار خندهٔ تو
در آي از درم اي صبح آرزومندان
كه سوخت شمع من از انتظار خندهٔ تو
دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم
ز بس خجل شده در روزگار خندهٔ تو
عقل سالم ز مي ناب نيايد بيرون
كشتي كاغذي از آب نيايد بيرون
تا به روشنگر دريا نرساند خود را
تيرگي از دل سيلاب نيايد بيرون
يك جهت شو كه ز صد زاهد شياد، يكي
خالص از بوتهٔ محراب نيايد بيرون
رو نهان ميكند از روشني دل شيطان
دزد بيدل شب مهتاب نيايد بيرون
به صد اميد، دل شبنم ما آب شده است
آه اگر مهر جهانتاب نيايد بيرون
نزند دست به دامان اجابت صائب
نالهاي كز دل بيتاب نيايد بيرون
به ساغر نقل كرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پس كوه آفتاب آهسته آهسته
فريب روي آتشناك او خوردم، ندانستم
كه خواهد خورد خونم چون كباب آهسته آهسته
ز بس در پردهٔ افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
سرايي را كه صاحب نيست، ويراني است معمارش
دل بيعشق، ميگردد خراب آهسته آهسته
به اين خرسندم از نسيان روزافزون پيريها
كه از دل ميبرد ياد شباب آهسته آهسته
دلي نگذاشت در من وعدههاي پوچ او صائب
شكست اين كشتي از موج سراب آهسته آهسته
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد