ما رخت خود به گوشهٔ عزلت كشيدهايم
دست از پياله، پاي ز صحبت كشيدهايم
مشكل به تازيانهٔ محشر روان شود
پايي كه ما به دامن عزلت كشيدهايم
گرديده است سيلي صرصر به شمع ما
دامان هر كه را به شفاعت كشيدهايم
صبح وطن به شير مگر آورد برون
زهري كه ما ز تلخي غربت كشيدهايم
گرديده است آب دل ما ز تشنگي
تا قطرهاي ز ابر مروت كشيدهايم
آسان نگشته است بهنگ، ساز ما
يك عمر گوشمال نصيحت كشيدهايم
بوده است گوشهٔ دل خود در جهان خاك
جايي كه ما نفس به فراغت كشيدهايم
صائب چو سرو و بيد ز بيحاصلي مدام
در باغ روزگار خجالت كشيدهايم
ما گل به دست خود ز نهالي نچيدهايم
در دست ديگران گلي از دور ديدهايم
چون لاله، صاف و درد سپهر دو رنگ را
در يك پياله كرده و بر سر كشيدهايم
نو كيسهٔ مصيبت ايام نيستيم
چون صبحدم هزار گريبان دريدهايم
روي از غبار حادثه درهم نميكشيم
ما ناف دل به حلقهٔ ماتم بريدهايم
دل نيست عقدهاي كه گشايد به زور فكر
بيهوده سر به جيب تامل كشيدهايم
امروز نيست سينهٔ ما داغدار عشق
چون لاله ما ز صبح ازل داغديدهايم
از آفتاب تجربه سنگ آب ميشود
ما غافلان همان ثمر نارسيدهايم
صائب ز برگ عيش تهي نيست جيب ما
چون غنچه تا به كنج دل خود خزيدهايم
ما ز غفلت رهزنان را كاروان پنداشتيم
موج ريگ خشك را آب روان پنداشتيم
شهپر پرواز ما خواهد كف افسوس شد
كز غلط بيني قفس را آشيان پنداشتيم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را كه با خود يكزبان پنداشتيم
بس كه چون منصور بر ما زندگاني تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتيم
بيقراري بس كه ما را گرم رفتن كرده بود
كعبهٔ مقصود را سنگ نشان پنداشتيم
نشاهٔ سوداي ما از بس بلند افتاده بود
هر كه سنگي زد به ما، رطل گران پنداشتيم
خون ما را ريخت گردون در لباس دوستي
از سليمي گرگ را صائب شبان پنداشتيم
ازباد دستي خود، ما ميكشان خرابيم
در كاسه سرنگوني، همچشم با حبابيم
با محتسب به جنگيم، از زاهدان به تنگيم
با شيشهايم يكدل، يكرنگ با شرابيم
آنجاكه ميكشانند، چون ابر تر زبانيم
آنجاكه زاهدانند، لب خشك چون سرابيم
در گوش عشقبازان، چون مژدهٔ وصاليم
در چشم ميپرستان، چون قطرهٔ شرابيم
با خاص و عام يكرنگ، از مشرب رساييم
بر خار و گل سمن ريز، چون نور ماهتابيم
آنجاكه گل شكفته است، شبنم طراز اشكيم
آنجاكه خار خشك است، چشم تر سحابيم
چون مي به مجلس آيد، از ما ادب مجوييد
تا نيست دختر رز، در پردهٔ حجابيم
در پلهٔ نظرها، هرگز گران نگرديم
ما در سواد عالم، چون شعر انتخابيم
ما گر چه در بلندي فطرت يگانهايم
صد پله خاكسارتر از آستانهايم
درگلشني كه خرمن گل ميرود به باد
در فكر جمع خار و خس آشيانهايم
از ما مپرس حاصل مرگ و حيات را
در زندگي، به خواب و به مردن، فسانهايم
چون صبح، زير خيمهٔ دلگير آسمان
در آرزوي يك نفس بيغمانهايم
چون زلف، هر كه را كه فتد كار در گره
با دست خشك، عقده گشا همچو شانهايم
آنجاست ادمي كه دلش سير ميكند
ما در ميان خلق همان بر كرانهايم
ما را زبان شكوه ز بيداد يار نيست
هر چند آتشيم، ولي بيزبانهايم
گر تو گل هميشه بهاري زمانه را
ما بلبل هميشه بهار زمانهايم
صائب گرفتهايم كناري ز مردمان
آسوده از كشاكش اهل زمانهايم
ما خنده را به مردم بيغم گذاشتيم
گل را به شوخ چشمي شبنم گذاشتيم
قانع به تلخ و شور شديم از جهان خاك
چون كعبه دل به چشمهٔ زمزم گذاشتيم
مردم به يادگار اثرها گذاشتند
ما دست رد به سينهٔ عالم گذاشتيم
چيزي به روي هم ننهاديم در جهان
جز دست اختيار كه بر هم گذاشتيم
دادند اگر عنان دو عالم به دست ما
از بيخودي ز دست همان دم گذاشتيم
بيحاصلي نگر كه حضور بهشت را
از بهر يك دو دانه چو آدم گذاشتيم
صائب فضاي چرخ مقام نشاط نيست
بيهوده پا به حلقهٔ ماتم گذاشتيم
ما اختيار خويش به صهبا گذاشتيم
سر بر خط پياله چو مينا گذاشتيم
آمد چو موج، دامن ساحل به دست ما
تا اختيار خويش به دريا گذاشتيم
از جبههٔ گشاده گراني رود ز دل
چون كوه سر به دامن صحرا گذاشتيم
چون سيل، گرد كلفت ما هر قدم فزود
تا پاي در خرابهٔ دنيا گذاشتيم
از دست رفت دل به نظر باز كردني
اين طفل را عبث به تماشا گذاشتيم
صائب بهشت نقد درين نشاه يافتيم
تا دست رد به سينهٔ دنيا گذاشتيم
ما دستخوش سبحه و زنار نگشتيم
در حلقهٔ تقليد گرفتار نگشتيم
خود را به سراپردهٔ خورشيد رسانديم
چون شبنم گل، بار به گلزار نگشتيم
در دامن خود پاي فشرديم چو مركز
گرد سر هر نقطه چو پرگار نگشتيم
چون خشت نهاديم به پاي خم مي سر
بر دوش كسي همچو سبو بار نگشتيم
ما را به زر قلب خريدند ز اخوان
بر قافله از قيمت كم، بار نگشتيم
چون يوسف تهمت زده، از پاكي دامن
در چشم عزيزان جهان، خوار نگشتيم
صد شكر كه با صد دهن شكوه درين بزم
شرمندهٔ بيتابي اظهار نگشتيم
افسوس كه چون نخل خزان ديده درين باغ
دستي نفشانديم و سبكبار نگشتيم
فرياد كه سوهان سبكدست حوادث
شد ساده ز دندانه و هموار نگشتيم
صائب مدد خلق نموديم به همت
درظاهر اگر مالك دينار نگشتيم
خاكي به لب گور فشانديم و گذشتيم
ما مركب ازين رخنه جهانديم و گذشتيم
چون ابر بهار آنچه ازين بحر گرفتيم
در جيب صدف پاك فشانديم و گذشتيم
چون سايهٔ مرغان هوا در سفر خاك
آزار به موري نرسانديم و گذشتيم
گر قسمت ما باده، و گر خون جگر بود
ما نوبت خود را گذرانديم و گذشتيم
كرديم عنانداري دل تا دم آخر
گلگون هوس را ندوانديم و گذشتيم
هر چند كه در ديدهٔ ما خار شكستند
خاري به دل كس نخلانديم و گذشتيم
فرياد كه از كوتهي بازوي اقبال
دستي به دو عالم نفشانديم و گذشتيم
صد تلخ چشيديم زهر بي مزه صائب
تلخي به حريفان نچشانديم و گذشتيم
از يار ز ناسازي اغيار گذشتيم
از كثرت خار از گل بي خار گذشتيم
اين باده زياد از دهن ساغر ما بود
مخمور ز لعل لب دلدار گذشتيم
جايي كه سخن سبز نگردد، نتوان گفت
چون طوطي ازان آينه رخسار گذشتيم
خاري نشد آزرده به زير قدم ما
چون سايهٔ ابر از سر گلزار گذشتيم
از خرقهٔ تزوير نچيديم دكاني
مردانه ازين پردهٔ پندار گذشتيم
شد دست دعا خار به زير قدم ما
از بس كه ازين مرحله هموار گذشتيم
صائب چو گران بود به رنجور عيادت
از ديدن آن نرگس بيمار گذشتيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد