من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۴

۳۳ بازديد


در كشاكش از زبان آتشين بودم چو شمع
تا نپيوستم به خاموشي نياسودم چو شمع
ديدنم ناديدني، مدنگاهم آه بود
در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع
سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من
بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع
سوختم صد بار و از بي‌اعتباريها نگشت
قطرهٔ آبي به چشم روزن از دودم چو شمع
پاس صحبت داشتن آسايش از من برده بود
زير دامان خموشي رفتم، آسودم چو شمع
اين كه گاهي مي‌زدم بر آب و آتش خويش را
روشني در كار مردم بود مقصودم چو شمع
مايهٔ اشك ندامت گشت و آه آتشين
هر چه از تن‌پروري بر جسم افزودم چو شمع
اين زمان افسرده‌ام صائب، و گرنه پيش ازين
مي‌چكيد آتش ز چشم گريه آلودم چو شمع


غزل شماره ۹۳

۳۳ بازديد


سيراب در محيط شدم ز آبروي خويش
در پاي خم ز دست ندادم سبوي خويش
در حفظ آبرو ز گهر باش سخت‌تر
كاين آب رفته باز نيايد به جوي خويش
خاك مراد خلق شود آستانه‌اش
هر كس كه بگذرد ز سر آرزوي خويش
از نوبهار عمر وفايي نيافتم
چون گل مگر گلاب كنم رنگ و بوي خويش
از مهلت زمانهٔ دون در كشاكشم
ترسم مرا سپهر برآرد به خوي خويش
صائب نشان به عالم خويشم نمي‌دهند
چندان كه مي‌كنم ز كسان جستجوي خويش


غزل شماره ۹۸

۳۲ بازديد


در نمود نقشها بي‌اختيار افتاده‌ام
مهرهٔ مومم به دست روزگار افتاده‌ام
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتاده‌ام
خواري و بي‌قدري گوهر گناه جوهري است
نيست جرم من اگر در رهگذار افتاده‌ام
ز انقلاب چرخ مي‌لرزم به آب روي خويش
جام لبريزم به دست رعشه‌دار افتاده‌ام
هر كه بر دارد مرا از خاك، اندازد به خاك
ميوهٔ خامم، به سنگ از شاخسار افتاده‌ام
نيست دستي بر عنان عمر پيچيدن مرا
سايهٔ سروم به روي جويبار افتاده‌ام
هيچ كس حق نمك چون من نمي‌دارد نگاه
داده‌ام حاصل اگر در شوره‌زار افتاده‌ام


غزل شماره ۹۷

۳۲ بازديد


روزگاري شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام
چون نگاه آشنا از چشم يار افتاده‌ام
دست رغبت كس نمي‌سازد به سوي من دراز
چون گل پژمرده بر روي مزار افتاده‌ام
اختيارم نيست چون گرداب در سرگشتگي
نبض موجم، در تپيدن بيقرار افتاده‌ام
عقده‌اي هرگز نكردم باز از كار كسي
در چمن بيكار چون دست چنار افتاده‌ام
نيستم يك چشم زد ايمن ز آسيب شكست
گوييا آيينه‌ام در زنگبار افتاده‌ام
همچو گوهر گر دلم از سنگ گردد، دور نيست
دور از مژگان ابر نوبهار افتاده‌ام
من كه صائب كار يكرو كرده‌ام با كاينات
در ميان مردم عالم چه كار افتاده‌ام؟


غزل شماره ۹۶

۳۲ بازديد


رفتي و در ركاب تو رفت آبروي گل
چون سايه در قفاي تو افتاد بوي گل
ناز دم مسيح گران است بر دلم
اين خار را نگر كه گرفته است خوي گل
آبي نزد بر آتش بلبل درين بهار
خالي است از گلاب مروت سبوي گل
از گلشني كه دست تهي مي‌رود نسيم
پر كرده‌ام چو غنچه گريبان ز بوي گل
شرم رميده را نتوان رام حسن كرد
رنگ پريده باز نيايد به روي گل
كردم نهفته در دل صد پاره راز عشق
غافل كه بيش مي‌شود از برگ، بوي گل
صائب تلاش قرب نكويان نمي‌كنم
چشم ترست حاصل شبنم ز روي گل


غزل شماره ۱۰۰

۳۱ بازديد


ماه مصرم، در حجاب چاه كنعان مانده‌ام
شمع خورشيدم، نهان در زير دامان مانده‌ام
از عزيزان هيچ‌كس خوابي براي من نديد
گر چه عمري شد كه چون يوسف به زندان مانده‌ام
هيچ‌كس از بي‌سرانجامي نمي‌خواند مرا
نامهٔ در رخنهٔ ديوار نسيان مانده‌ام
نيستم نوميد از تشريف سبز نوبهار
گرچه چون نخل خزان، از برگ عريان مانده‌ام
هر نفس در كوچه‌اي جولان حيرت مي‌زند
در سرانجام غبار خويش حيران مانده‌ام
جذبهٔ دريا به فكر سيل من خواهد فتاد
پا به گل هر چند در صحراي امكان مانده‌ام
قاف تا قاف جهان آوازهٔ من رفته است
گر چه چون عنقا ز چشم خلق پنهان مانده‌ام
چون سكندر تشنه‌لب بسيار دارم هر طرف
گر چه در ظلمت نهان چون آب حيوان مانده‌ام
گر چه در دنيا مرا بي‌اختيار آورده‌اند
منفعل از خويش، چون ناخوانده مهمان مانده‌ام
بهر رم كردن چو آهو راست مي‌سازم نفس
ساده‌لوح آن كس كه پندارد ز جولان مانده‌ام
مي‌رساند بال و پر از خوشه صائب دانه‌ام
در ضمير خاك اگر يك چند پنهان مانده‌ام


غزل شماره ۹۹

۳۱ بازديد


از جنون اين عالم بيگانه را گم كرده‌ام
آسمان سيرم، زمين خانه را گم كرده‌ام
نه من از خود، نه كسي از حال من دارد خبر
دل مرا و من دل ديوانه را گم كرده‌ام
چون سليمانم كه از كف داده‌ام تاج و نگين
تا ز مستي شيشه و پيمانه را گم كرده‌ام
از من بي‌عاقبت، آغاز هستي را مپرس
كز گرانخوابي سر افسانه را گم كرده‌ام
طفل مي‌گريد چون راه خانه را گم مي‌كند
چون نگريم من كه صاحب خانه را گم كرده‌ام؟
به كه در دنبال دل باشم به هر جا مي رود
من كه صائب كعبه و بتخانه را گم كرده‌ام


غزل شماره ۱۰۲

۳۲ بازديد


از سر كوي تو گر عزم سفر مي‌داشتم
مي‌زدم بر بخت خود پايي كه برمي‌داشتم
داشتم در عهد طفلي جانب ديوانگان
مي‌زدم بر سينه هر سنگي كه برمي‌داشتم
زندگي را بيخودي بر من گوارا كرده است
مي‌شدم ديوانه گر از خود خبر مي‌داشتم
دل چو خون گرديد، بي‌حاصل بود تدبيرها
كاش پيش از خون شدن دل از تو برمي‌داشتم
مي‌ربودندم ز دست و دوش هم دردي‌كشان
چون سبو دست طلب گر زير سر مي‌داشتم
مي‌فشاندم آستين بر رنگ و بوي عاريت
زين چمن گر چون خزان برگ سفر مي‌داشتم
جيب و دامان فلك پر مي‌شد از گفتار من
در سخن صائب هم‌آوازي اگر مي‌داشتم


غزل شماره ۱۰۱

۳۳ بازديد


شهري عشقم، چو مجنون در بيابان نيستم
اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نيستم
شبنم خود را به همت مي‌برم بر آسمان
در كمين جذبهٔ خورشيد تابان نيستم
دور كردن منزل نزديك را از عقل نيست
چون سكندر درتلاش آب حيوان نيستم
بوي يوسف مي‌كشم از چشم چون دستار خويش
چشم بر راه صبا چون پير كنعان نيستم
گر چه خار رهگذارم، همتم كوتاه نيست
هر زمان با دامني دست و گريبان نيستم
كرده‌ام با خاكساري جمع اوج اعتبار
خار ديوارم، وبال هيچ دامان نيستم
نيست چون بوي گل از من تنگ جا بر هيچ كس
در گلستانم، وليكن در گلستان نيستم
نان من پخته است چون خورشيد، هر جا مي‌روم
در تنور آتشين ز انديشهٔ نان نيستم
گوش تا گوش زمين از گفتگوي من پرست
در سخن صائب چو طوطي تنگ ميدان نيستم


غزل شماره ۱۰۵

۳۲ بازديد


دست در دامن رنگين بهاري نزدم
ناخني بر دل گلزار چو خاري نزدم
شبنمي نيست درين باغ به محرومي من
كه دلم خون شد و بر لاله عذاري نزدم
ساختم چون خيس گرداب به سرگرداني
دست چون موج به دامان كناري نزدم
در شكست دل من چرخ چرا مي‌كوشد؟
سنگ بر شيشهٔ پيمانه گساري نزدم
گشت خرج كف افسوس حناي خونم
بوسه بر پاي بلورين نگاري نزدم
به چه تقصير زرم قسمت آتش گرديد؟
خنده چون گل به تهيدستي خاري نزدم
گر چه چون شانه دو صد زخم نمايان خوردم
دست صائب به سر زلف نگاري نزدم