من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۳۶

۳۳ بازديد


گر چه از وعدهٔ احسان فلك پير شديم
نعمتي بود كه از هستي خود سير شديم
نيست زين سبز چمن كلفت ما امروزي
غنچه بوديم درين باغ، كه دلگير شديم
گر چه از كوشش تدبير نچيديم گلي
اينقدر بود كه تسليم به تقدير شديم
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را
شد جهان پير، همان روز كه ما پير شديم
تن نداديم به آغوش زليخاي هوس
راضي از سلسلهٔ زلف به زنجير شديم
صلح كرديم به يك نفس ز نقاش جهان
محو يك چهره چو آيينهٔ تصوير شديم
صائب آن طفل يتيميم در آغوش جهان
كه به دريوزه به صد خانه پي شير شديم


غزل شماره ۱۳۵

۳۵ بازديد


صبح در خواب عدم بود كه بيدار شديم
شب سيه مست فنا بود كه هشيار شديم
پاي ما نقطه صفت در گرو دامن بود
به تماشاي تو سرگشته چو پرگار شديم
به شكار آمده بوديم ز معمورهٔ قدس
دانهٔ خال تو ديديم، گرفتار شديم
خانه پردازتر از سيل بهاران بوديم
لنگرانداخت خرد، خانه نگهدار شديم
نرود ديدهٔ شبنم به شكر خواب بهار
عبث افسانه‌طراز دل بيدار شديم
عالم بيخبري طرفه بهشتي بوده است
حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم
صائب از كاسهٔ دريوزهٔ ما ريزد نور
تا گداي در شه قاسم انوار شديم


غزل شماره ۱۳۴

۳۴ بازديد


جز غبار از سفر خاك چه حاصل كرديم؟
سفر آن بود كه ما در قدم دل كرديم
دامن كعبه چه گرد از رخ ما پاك كند؟
ما كه هر گام درين راه دو منزل كرديم
دست ازان زلف بداريد كه ما بيكاران
عمر خود در سر يك عقدهٔ مشكل كرديم
باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا
ما تماشاي گل از روزنهٔ دل كرديم
آسمان بود و زمين، پلهٔ شادي با غم
غم و شادي جهان را چو مقابل كرديم
اي معلم سر خود گير كه ما چون گرداب
قطع اميد ز سر رشتهٔ ساحل كرديم
رفت در كار سخن عمر گرامي صائب
جز پشيماني ازين كار چه حاصل كرديم؟


غزل شماره ۱۳۸

۳۲ بازديد


ما در شكست گوهر يكدانهٔ خوديم
سنگ ملامت دل ديوانهٔ خوديم
چون بلبل از ترانهٔ خود مست مي‌شويم
ما غافلان به خواب ز افسانهٔ خوديم
در خون نشسته‌ايم ز رنگيني خيال
چون لاله دلسياه ز پيمانهٔ خوديم
گيريم گل در آب به تعمير ديگران
هر چند سيل گوشهٔ ويرانهٔ خوديم
دست فلك كبود شد از گوشمال و ما
مشغول خاكبازي طفلانهٔ خوديم
ما چون كمان ز گوشه نشيني درين بساط
هر جا رويم معتكف خانهٔ خوديم
صائب، شده است برق حوادث چراغ ما
تا خوشه چين خرمن بي‌دانهٔ خوديم


غزل شماره ۱۳۷

۳۳ بازديد


ما تازه روي چون صدف از دانهٔ خوديم
خرسند از محيط به پيمانهٔ خوديم
ما را غريبي از وطن خود نمي‌برد
در كعبه‌ايم و ساكن بتخانهٔ خوديم
از هوش مي‌رويم به گلبانگ خويشتن
در خواب نوبهار ز افسانهٔ خوديم
نوبت به كينه جويي دشمن نمي‌دهيم
سنگي گرفته در پي ديوانهٔ خوديم
در بوم اين سياه دلان جغد مي‌شويم
ورنه هماي گوشهٔ ويرانهٔ خوديم
گرد گنه به چشمهٔ كوثر نمي‌بريم
اميدوار گريهٔ مستانهٔ خوديم
چون كوهكن به تيشهٔ خود جان سپرده‌ايم
در زير بار همت مردانهٔ خوديم
صائب ز فيض خانه بدوشي درين بساط
هر جا كه مي‌رويم به كاشانهٔ خوديم


غزل شماره ۱۴۱

۳۴ بازديد


ما گراني از دل صحراي امكان مي‌بريم
يوسف بي‌قيمت خود را ز كنعان مي‌بريم
همچو گل يك چند خنديديم در گلشن، بس است
مدتي هم غنچه سان سر در گريبان مي‌بريم
ريشهٔ ما نيست در مغز زمين چون گردباد
رخت هستي از بساط خاك آسان مي‌بريم
گر چه چندين خرمن گل را به يكديگر زديم
دامن و دست تهي زين باغ و بستان مي‌بريم
نيست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما
ما به جاي گل ز گلشن چشم حيران مي‌بريم
مي‌كند منزل تلافي راه ناهموار را
ما به اميد فنا از زندگي جان مي‌بريم
نيست صائب بي‌غمي از وصل گل آيين ما
ما ز قرب گل چو شبنم چشم گريان مي‌بريم


غزل شماره ۱۴۰

۳۳ بازديد


چشم اميد به مژگان‌تر خود داريم
روي خود تازه به آب گهر خود داريم
به گل ابر بهاران نبود دهقان را
اين اميدي كه به دامان‌تر خود داريم
چيست فردوس كه در ديدهٔ ما جلوه كند؟
ما گمانها به غرور نظر خود داريم!
گوشهٔ دامن خالي است، كه چشمش مرساد!
آنچه از توشهٔ ره بر كمر خود داريم
خشك گرديد و نشد طفلي ازو شيرين كام
خجلت از نخل دل بي ثمر خود داريم
زانهمه قصر كه كرديم بنا، قسمت ما
خشت خامي است كه در زير سر خود داريم
شعله از عاقبت سير شرر بي‌خبرست
چه خبر ما ز دل نوسفر خود داريم


غزل شماره ۱۳۹

۳۴ بازديد


چندان كه چو خورشيد به آفاق دويديم
ما پير به روشندلي صبح نديديم
يك بار نجست از دل ما ناوك آهي
از بار گنه همچو كمان گر چه خميديم
چون شمع درين انجمن از راستي خويش
غير از سر انگشت ندامت نگزيديم
افسوس كه با ديدهٔ بيدار چو سوزن
خار از قدم آبله پايي نكشيديم
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها
ما حاصل ازين عمر سبكسير نديديم
بيرون ننهاديم ز سر منزل خود پاي
چندان كه درين دايره چون چشم بريديم
هر چند چو گل گوش فكنديم درين باغ
حرفي كه برد راه به جايي، نشنيديم
صائب به مقامي نرسيديم ز پستي
از خاك چو ني گر چه كمربسته دميديم


غزل شماره ۱۴۳

۳۳ بازديد


ما چو صبح از راست گفتاري علم در عالميم
محرم آيينهٔ خورشيد از پاس دميم
دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر
ما درين بستانسرا گويا كه نخل ماتميم
مدتي آدم گل از نظارهٔ فردوس چيد
اي بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدميم؟
در ته يك پيرهن، چون بوي گل با برگ گل
هم ز يكديگر جدا افتاده و هم با هميم
برنمي‌آيد ز ابر آن آفتاب بي‌زوال
ورنه ما آمادهٔ فاني شدن چون شبنميم
روزي فرزند گردد هر چه مي‌كارد پدر
ما چو گندم سينه چاك از انفعال آدميم
عقده‌ها داريم صائب در دل از بي‌حاصلي
گر چه از آزادگي سرو رياض عالميم


غزل شماره ۱۴۲

۳۳ بازديد


ما درد را به ذوق مي ناب مي‌كشيم
از آه سر منت مهتاب مي‌كشيم
از حيف و ميل، پلهٔ ميزان ما تهي است
از سنگ، ناز گوهر سيراب مي‌كشيم
پاكي است شرط صحبت پاكيزه گوهران
پيش از پياله دست و دهن آب مي‌كشيم!
بر خاك تشنه جرعه فشاني عبادت است
ما باده را به گوشهٔ محراب مي‌كشيم
ترسانده است دولت بيدار، چشم ما
از بخت خفته ناز شكر خواب مي‌كشيم
صائب به زور گريهٔ بي‌اختيار، ما
در گوش بحر حلقهٔ گرداب مي‌كشيم