غزل شماره ۱۴۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۴

۳۵ بازديد


گردباد دامن صحراي بي‌سامانيم
هيچ كس را دل نمي‌سوزد به سرگردانيم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانبها سبك جولانيم
راز پنهاني كه دارم در دل روشن، چو آب
بي‌تامل مي‌توان خواند از خط پيشانيم
هر كجا باشم بغير از گوشهٔ دل در جهان
گر همه پيراهن يوسف بود، زندانيم
در غريبي مي‌توان گل چيد از افكار من
در صفاهان بو ندارم، سيب اصفاهانيم
در چنين وقتي كه مي‌بايد گزيدن دست و لب
از خجالت مهر لب گرديده بي‌دندانيم
دامنم پاك است چون صبح از غبار آرزو
مي‌دهد خورشيد تابان بوسه بر پيشانيم
مي‌كند بي‌برگي از آفت سپرداري مرا
وحشت شمشير دارد رهزن از عريانيم
بر سر گنج است پاي من چو ديوار يتيم
مي‌شود معمور صائب هر كه گردد بانيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد