خواري از اغيار بهر يار ميبايد كشيد
ناز خورشيد از در و ديوار ميبايد كشيد
عالم آب از نسيمي ميخورد بر يكدگر
در سر مستي نفس هشيار ميبايد كشيد
شيشهٔ ناموس را بر طاق ميبايد گذاشت
بعد ازان پيمانهٔ سرشار ميبايد كشيد
تا درين باغي، به شكر اين كه داري برگ و بار
برگ ميبايد فشاند و بار ميبايد كشيد
آب از سرچشمه صائب لذت ديگر دهد
باده را در خانهٔ خمار ميبايد كشيد
پيرانهسر هماي سعادت به من رسيد
وقت زوال، سايهٔ دولت به من رسيد
پيمانهام ز رعشهٔ پيري به خاك ريخت
بعد از هزار دور كه نوبت به من رسيد
بيآسيا ز دانه چه لذت برد كسي؟
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسيد
شد مهربان سپهر به من آخر حيات
در وقت صبح، خواب فراغت به من رسيد
صافي كه بود قسمت ياران رفته شد
درد شرابخانهٔ قسمت به من رسيد
مجنون غبار دامن صحراي غيب بود
روزي كه درد و داغ محبت به من رسيد
اين خوشههاي گوهر سيراب، همچو تاك
صائب ز فيض اشك ندامت به من رسيد
سينهاي چاك نكرديم درين فصل بهار
صبحي ادراك نكرديم درين فصل بهار
گريهاي از سرمستي به تهيدستي خويش
چون رگ تاك نكرديم درين فصل بهار
ابر چون پنبهٔ افشرده شد از گريه و ما
مژهاي پاك نكرديم درين فصل بهار
جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان
ديده نمناك نكرديم درين فصل بهار
لاله شد پاك فروش از عرق شبنم و ما
عرقي پاك نكرديم درين فصل بهار
غنچه از پوست برون آمد و ما بيدردان
جامهاي چاك نكرديم درين فصل بهار
با دو صد خرمن اميد، ز غفلت صائب
تخم در خاك نكرديم درين فصل بهار
من نميآيم به هوش از پند، بيهوشم گذار
بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
گفتگوي توبه ميريزد نمك در ساغرم
پنبه بردار از سر مينا و در گوشم گذار
از خمار مي گراني ميكند سر بر تنم
تا سبك گردم، سبوي باده بر دوشم گذار
كردهام قالب تهي از اشتياقت، عمرهاست
قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار
گر به هشياري حجاب حسن مانع ميشود
در سر مستي سري يك بار بر دوشم گذار
شرح شبهاي دراز هجر از زلف است بيش
پنبهاي بر لب ازان صبح بناگوشم گذار
ميچكد چون شمع صائب آتش از گفتار من
صرفه در گويايي من نيست، خاموشم گذار
ز خار زار تعلق كشيده دامان باش
به هر چه ميكشدت دل، ازان گريزان باش
قد نهال خم از بار منت ثمرست
ثمر قبول مكن، سرو اين گلستان باش
درين دو هفته كه چون گل درين گلستاني
گشادهرويتر از راز ميپرستان باش
تميز نيك و بد روزگار كار تو نيست
چو چشم آينه در خوب و زشت حيران باش
كدام جامه به از پردهپوشي خلق است؟
بپوش چشم خود از عيب خلق و عريان باش
درون خانهٔ خود، هر گدا شهنشاهي است
قدم برون منه از حد خويش، سلطان باش
ز بلبلان خوشالحان اين چمن صائب
مريد زمزمهٔ حافظ خوشالحان باش
صد گل به باد رفت و گلابي نديد كس
صد تاك خشك گشت و شرابي نديد كس
با تشنگي بساز كه در ساغر سپهر
غير از دل گداخته، آبي نديد كس
طي شد جهان و اهل دلي از جهان نخاست
دريا به ته رسيد و سحابي نديد كس
اين ماتم دگر، كه درين دشت آتشين
دل آب گشت و چشم پر آبي نديد كس
حرفي است اين كه خضر به آب بقا رسيد
زين چرخ دل سيه دم آبي نديد كس
از گردش فلك، شب كوتاه زندگي
زان سان بسر رسيد كه خوابي نديد كس
از دانش آنچه داد، كم رزق مينهد
چون آسمان، درست حسابي نديد كس
صائب به هر كه مينگرم مست و بيخودست
هر چند ساقيي و شرابي نديد كس
شرح دشت دلگشاي عشق را از ما مپرس
ميشوي ديوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حيران را خبر از حالت نقاش نيست
معني پوشيده را از صورت ديبا مپرس
عاشقان دورگرد آيينهدار حيرتند
شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بيرون در از خانه باشد بيخبر
حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنميآيد صدا از شيشه چون شد توتيا
سرگذشت سنگ طفلان از من شيدا مپرس
چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود
ديگر از آغاز و از انجام كار ما مپرس
گل چه ميداند كه سير نكهت او تا كجاست
عاشقان را از سرانجام دل شيدا مپرس
پشت و روي نامهٔ ما، هر دو يك مضمون بود
روز ما را ديدي، از شبهاي تار ما مپرس
نشاهٔ مي ميدهد صائب حديث تلخ ما
گر نخواهي بيخبر گردي، خبر از ما مپرس
از هر صدا نبازم، چون كوهٔ لنگر خويش
بحر گران وقارم، در پاس گوهر خويش
شمع حريم عشقم، پرواي كشتنم نيست
بسيار ديدهام من، در زير پا سر خويش
از خشكسال ساحل، انديشهاي ندارم
پيوسته در محيطم، از آب گوهر خويش
دريافت مرغ تصوير، معراج بوي گل را
ما رنگ گل نديديم، از سستي پر خويش
روزي كه در گلستان، انشاي خنده كرديم
ديديم بر كف دست، چون شاخ گل سر خويش
دولت مساعدت كرد، صياد چشم پوشيد
در كار دام كرديم، نخجير لاغر خويش
غافل نيم ز ساغر، هر چند بيشعورم
چون طفل ميشناسم، پستان مادر خويش
كردار من به گفتار، محتاج نيست صائب
در زخم مينمايم، چون تيغ جوهر خويش
پيش از خزان به خاك فشاندم بهار خويش
مردان به ديگري نگذارند كار خويش
چون شيشهٔ شكسته و تاك بريدهام
عاجز به دست گريهٔ بياختيار خويش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درين چمن
يك كاسه كردهايم خزان و بهار خويش
انجم به آفتاب شب تيره را رساند
دارم اميدها به دل داغدار خويش
سنگ تمام در كف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما كرد كار خويش !
دايم ميانهٔ دو بلا سير ميكند
هر كس شناخته است يمين و يسار خويش
صائب چه فارغ است ز بيبرگي خزان
مرغي كه در قفس گذراند بهار خويش
تا چند گرد كعبه بگردم به بوي دل؟
تا كي به سينه سنگ زنم ز آرزوي دل؟
افتد ز طوف كعبه و بتخانه در بدر
سرگشتهاي كه راه نيابد به كوي دل
ساحل ز جوش سينهٔ درياست بي خبر
با زاهدان خشك مكن گفتگوي دل
در هر شكست، فتح دگر هست عشق را
پر ميشود ز سنگ ملامت سبوي دل
طفل بهانهجو جگر دايه ميخورد
بيچاره آن كسي كه شود چارهجوي دل
ميخانه است كاسهٔ سر فيل مست را
صائب ز خود شراب برآرد سبوي دل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد