دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۵ بازديد
چندان كه چو خورشيد به آفاق دويديم
ما پير به روشندلي صبح نديديم
يك بار نجست از دل ما ناوك آهي
از بار گنه همچو كمان گر چه خميديم
چون شمع درين انجمن از راستي خويش
غير از سر انگشت ندامت نگزيديم
افسوس كه با ديدهٔ بيدار چو سوزن
خار از قدم آبله پايي نكشيديم
از آب روان ماند به جا سبزه و گلها
ما حاصل ازين عمر سبكسير نديديم
بيرون ننهاديم ز سر منزل خود پاي
چندان كه درين دايره چون چشم بريديم
هر چند چو گل گوش فكنديم درين باغ
حرفي كه برد راه به جايي، نشنيديم
صائب به مقامي نرسيديم ز پستي
از خاك چو ني گر چه كمربسته دميديم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد