غزل شماره ۱۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۰

۳۴ بازديد


چشم اميد به مژگان‌تر خود داريم
روي خود تازه به آب گهر خود داريم
به گل ابر بهاران نبود دهقان را
اين اميدي كه به دامان‌تر خود داريم
چيست فردوس كه در ديدهٔ ما جلوه كند؟
ما گمانها به غرور نظر خود داريم!
گوشهٔ دامن خالي است، كه چشمش مرساد!
آنچه از توشهٔ ره بر كمر خود داريم
خشك گرديد و نشد طفلي ازو شيرين كام
خجلت از نخل دل بي ثمر خود داريم
زانهمه قصر كه كرديم بنا، قسمت ما
خشت خامي است كه در زير سر خود داريم
شعله از عاقبت سير شرر بي‌خبرست
چه خبر ما ز دل نوسفر خود داريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد