غزل شماره ۱۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۳

۳۴ بازديد


ما چو صبح از راست گفتاري علم در عالميم
محرم آيينهٔ خورشيد از پاس دميم
دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر
ما درين بستانسرا گويا كه نخل ماتميم
مدتي آدم گل از نظارهٔ فردوس چيد
اي بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدميم؟
در ته يك پيرهن، چون بوي گل با برگ گل
هم ز يكديگر جدا افتاده و هم با هميم
برنمي‌آيد ز ابر آن آفتاب بي‌زوال
ورنه ما آمادهٔ فاني شدن چون شبنميم
روزي فرزند گردد هر چه مي‌كارد پدر
ما چو گندم سينه چاك از انفعال آدميم
عقده‌ها داريم صائب در دل از بي‌حاصلي
گر چه از آزادگي سرو رياض عالميم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد