غزل شماره ۱۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۱

۳۵ بازديد


ما گراني از دل صحراي امكان مي‌بريم
يوسف بي‌قيمت خود را ز كنعان مي‌بريم
همچو گل يك چند خنديديم در گلشن، بس است
مدتي هم غنچه سان سر در گريبان مي‌بريم
ريشهٔ ما نيست در مغز زمين چون گردباد
رخت هستي از بساط خاك آسان مي‌بريم
گر چه چندين خرمن گل را به يكديگر زديم
دامن و دست تهي زين باغ و بستان مي‌بريم
نيست برق خرمن گل، پنجهٔ گستاخ ما
ما به جاي گل ز گلشن چشم حيران مي‌بريم
مي‌كند منزل تلافي راه ناهموار را
ما به اميد فنا از زندگي جان مي‌بريم
نيست صائب بي‌غمي از وصل گل آيين ما
ما ز قرب گل چو شبنم چشم گريان مي‌بريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد