غزل شماره ۱۲۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۲۶

۳۴ بازديد


ما گر چه در بلندي فطرت يگانه‌ايم
صد پله خاكسارتر از آستانه‌ايم
درگلشني كه خرمن گل مي‌رود به باد
در فكر جمع خار و خس آشيانه‌ايم
از ما مپرس حاصل مرگ و حيات را
در زندگي، به خواب و به مردن، فسانه‌ايم
چون صبح، زير خيمهٔ دلگير آسمان
در آرزوي يك نفس بي‌غمانه‌ايم
چون زلف، هر كه را كه فتد كار در گره
با دست خشك، عقده گشا همچو شانه‌ايم
آنجاست ادمي كه دلش سير مي‌كند
ما در ميان خلق همان بر كرانه‌ايم
ما را زبان شكوه ز بيداد يار نيست
هر چند آتشيم، ولي بي‌زبانه‌ايم
گر تو گل هميشه بهاري زمانه را
ما بلبل هميشه بهار زمانه‌ايم
صائب گرفته‌ايم كناري ز مردمان
آسوده از كشاكش اهل زمانه‌ايم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد