دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۵ بازديد
ما ز غفلت رهزنان را كاروان پنداشتيم
موج ريگ خشك را آب روان پنداشتيم
شهپر پرواز ما خواهد كف افسوس شد
كز غلط بيني قفس را آشيان پنداشتيم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را كه با خود يكزبان پنداشتيم
بس كه چون منصور بر ما زندگاني تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتيم
بيقراري بس كه ما را گرم رفتن كرده بود
كعبهٔ مقصود را سنگ نشان پنداشتيم
نشاهٔ سوداي ما از بس بلند افتاده بود
هر كه سنگي زد به ما، رطل گران پنداشتيم
خون ما را ريخت گردون در لباس دوستي
از سليمي گرگ را صائب شبان پنداشتيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد