من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۲

۳۲ بازديد


فلك به آبلهٔ خار ديده مي‌ماند
زمين به دامن در خون كشيده مي‌ماند
طراوت از ثمر آسمانيان رفته است
ترنج ماه به نار كفيده مي‌ماند
شكفته چون شوم از بوستان، كه لاله و گل
به سينه‌هاي جراحت رسيده مي‌ماند
زمين ساكن و خورشيد آتشين جولان
به دست و زانوي ماتم‌رسيده مي‌ماند
كمند حادثه را چين نارسايي نيست
رميدني به غزال رميده مي‌ماند
ز روي لاله ازان چشم برنمي‌دارم
كه اندكي به دل داغديده مي‌ماند
چو تير، راست روان بر زمين نمي‌مانند
عداوتي به سپهر خميده مي‌ماند
تمتع از رخ گل مي‌برند ديده‌وران
به عندليب گلوي دريده مي‌ماند


غزل شماره ۷۶

۳۲ بازديد


ديدهٔ ما سير چشمان، شان دنيا بشكند
همچو جوهر نقش را آيينهٔ ما بشكند
بر سفال جسم لرزيدن ندارد حاصلي
اين سبو امروز اگر نشكست، فردا بشكند
هر سر خاري كليد قفل چندين آبله است
واي بر آن كس كه خاري بي‌محابا بشكند
از حباب ما گره در كار بحر افتاده است
مي‌كشد دريا نفس هرگاه مارا بشكند!
از شكست آرزو هر لحظه دل را ماتمي است
عشق كو، كاين شيشه‌ها را جمله يكجا بشكند؟
كشتي ما چون صدف در دامن ساحل شكست
وقت موجي خوش كه در آغوش دريا بكشند
همت مردانه مي‌خواهد، گذشتن از جهان
يوسفي بايد كه بازار زليخا بشكند
بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون
هر كه اين‌جا بيشتر در دل تمنا بشكند


غزل شماره ۷۵

۳۳ بازديد


دل را نگاه گرم تو ديوانه مي‌كند
آيينه را رخ تو پريخانه مي‌كند
دل مي‌خورد غم من و من مي‌خورم غمش
ديوانه غمگساري ديوانه مي‌كند
آزادگان به مشورت دل كنند كار
اين عقده كار سبحهٔ صددانه مي‌كند
اي زلف يار، سخت پريشان و درهمي
دست بريدهٔ كه ترا شانه مي‌كند؟
غافل ز بيقراري عشاق نيست حسن
فانوس پرده‌داري پروانه مي‌كند
ياران تلاش تازگي لفظ مي‌كنند
صائب تلاش معني بيگانه مي‌كند


غزل شماره ۷۹

۳۶ بازديد


نيستم غمگين كه خالي چون كدويم مي‌كنند
كز مي گلرنگ، صاحب آبرويم مي‌كنند
گرچه مي‌سازم جهاني را ز صهبا تر دماغ
هر كجا سنگي است در كار سبويم مي‌كنند
گر چه بي‌قدرم، ولي از ديده چون غايب شوم
همچو ماه عيد مردم جستجويم مي‌كنند
مي‌كننداز من توقع صد دعاي مستجاب
مشت آبي گر كرم بهر وضويم مي‌كنند
كار سوزن مي‌كند با سينهٔ صد چاك من
رشتهٔ مريم اگر صرف رفويم مي‌كنند
از ره تسليم، چون شكر گوارا مي‌كنم
زهر اگر صائب حريفان در گلويم مي‌كنند


غزل شماره ۷۸

۳۳ بازديد


كو جنون تا خاك بازيگاه طفلانم كنند؟
روبه هر جانب كه آرم، سنگبارانم كنند
هست بيماري مرا صحت چو چشم دلبران
مي‌شوم معمورتر چندان كه ويرانم كنند
تازه چون ابرست از تردستيم روي زمين
مي‌شود عالم پريشان، گر پريشانم كنند
بسته‌ام چشم از تماشاي زليخاي جهان
چشم آن دارم كه با يوسف به زندانم كنند
مي‌فشارم چون صدف دندان غيرت بر جگر
گر به جاي آبرو، گوهر به دامانم كنند
گر به دست افتد چو ماه نو، لب ناني مرا
خلق از انگشت اشارت تيربارانم كنند
نور من چون برق صائب پرده‌سوز افتاده است
نيستم شمعي كه پنهان زير دامانم كنند


غزل شماره ۷۷

۳۹ بازديد


از پختگي است گر نشد آواز ما بلند
كي از سپند سوخته گردد صدا بلند؟
سنگين نمي‌شد اينهمه خواب ستمگران
گر مي‌شد از شكستن دلها صدا بلند
هموار مي‌شود به نظر بازكردني
قصري كه چون حباب شود از هوا بلند
رحمي به خاكساري ما هيچ‌كس نكرد
تا همچو گردباد نشد گرد ما بلند
از جوهري نگين به نگين دان شود سوار
از آشنا شود سخن آشنا بلند
فرياد مي‌كند سخنان بلند ما
آواز ما اگر نشود از حيا بلند
از بس رميده است ز همصحبتان دلم
بيرون روم ز خود، چو شد آواز پا بلند
بلبل به زير بال خموشي كشيد سر
صائب به گلشني كه شد آواز ما بلند


غزل شماره ۸۲

۳۷ بازديد


دل از مشاهدهٔ لاله‌زار نگشايد
ز دستهاي حنابسته كار نگشايد
ز اختيار جهان، عقده‌اي است در دل من
كه جز به گريهٔ بي‌اختيار نگشايد
خوش آن صدف كه گر از تشنگي كباب شود
دهان خويش به ابر بهار نگشايد
شكايت گره دل به روزگار مبر
كه هيچ‌كس بجز از كردگار نگشايد
زمين و چرخ بغير از غبار و دودي نيست
خوش آن كه چشم به دود و غبار نگشايد
مراست از دل مغرور غنچه‌اي، صائب
كه در به روي نسيم بهار نگشايد


غزل شماره ۸۱

۳۴ بازديد


مي‌كند يادش دل بيتاب و از خود مي‌رود
مي‌برد نام شراب ناب و از خود مي‌رود
هر كه چون شبنم درين گلزار چشمي باز كرد
مي‌شود از آتش گل آب و از خود مي‌رود
از محيط آفرينش هر كه سر زد چون حباب
مي‌زند يك دور چون گرداب و از خود مي‌رود
پاي در گل ماندگان را قوت رفتار نيست
ياد دريا مي‌كند سيلاب و از خود مي‌رود
زاهد خشك از هواي جلوهٔ مستانه‌اش
مي‌كشد خميازه چون محراب و از خود مي‌رود
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
موج مي‌غلتد به روي آب و از خود مي‌رود
نيست اين پروانه را سامان شمع افروختن
مي‌كند نظارهٔ مهتاب و از خود مي‌رود
دست و پايي مي‌زند هر كس درين دريا چو موج
بر اميد گوهر ناياب و از خود مي‌رود
بي‌شرابي نيست صائب را حجاب از بيخودي
جاي صهبا مي‌كشد خوناب و از خود مي‌رود


غزل شماره ۸۰

۳۵ بازديد


هر چه ديديم درين باغ، نديدن به بود
هر گل تازه كه چيديم، نچيدن به بود
هر نوايي كه شنيديم ز مرغان چمن
چون رسيديم به مضمون، نشنيدن به بود
زان ثمرها كه گزيديم درين باغستان
پشت دست و لب افسوس گزيدن به بود
دامن هر كه كشيديم درين خارستان
بجز از دامن شبها، نكشيدن به بود
هر متاعي كه خريديم به اوقات عزيز
بود اگر يوسف مصري، نخريدن به بود
لذت درد طلب بيشتر از مطلوب است
نارسيدن به مطالب، ز رسيدن به بود
جهل سررشتهٔ نظاره ربود از دستم
ور نه عيب و هنر خلق نديدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زير بار غم ايام خميدن به بود


غزل شماره ۸۵

۳۰ بازديد


چون صراحي رخت در ميخانه مي‌بايد كشيد
اين كه گردن مي‌كشي، پيمانه مي‌بايد كشيد
كم نه‌اي از لاله، صاف و درد اين ميخانه را
با لب خندان به يك پيمانه مي‌بايد كشيد
پيش ازان كز سيل گردد دست و پاي سعي خشك
رخت خود بيرون ازين ويرانه مي‌بايد كشيد
حرص هيهات است بگشايد كمر در زندگي
تا نفس چون مورداري، دانه مي‌بايد كشيد
عشق از سر رفت بيرون و غرور او نرفت
ناز مهمان را ز صاحب خانه مي‌بايد كشيد
نيست آسايش درين عالم، كه بهر خواب تلخ
منت شيريني افسانه مي‌بايد كشيد
مدتي بار دل مردم شدي صائب، بس است
پا به دامن بعد ازين مردانه مي‌بايد كشيد