غزل شماره ۸۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۱

۳۵ بازديد


مي‌كند يادش دل بيتاب و از خود مي‌رود
مي‌برد نام شراب ناب و از خود مي‌رود
هر كه چون شبنم درين گلزار چشمي باز كرد
مي‌شود از آتش گل آب و از خود مي‌رود
از محيط آفرينش هر كه سر زد چون حباب
مي‌زند يك دور چون گرداب و از خود مي‌رود
پاي در گل ماندگان را قوت رفتار نيست
ياد دريا مي‌كند سيلاب و از خود مي‌رود
زاهد خشك از هواي جلوهٔ مستانه‌اش
مي‌كشد خميازه چون محراب و از خود مي‌رود
وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت
موج مي‌غلتد به روي آب و از خود مي‌رود
نيست اين پروانه را سامان شمع افروختن
مي‌كند نظارهٔ مهتاب و از خود مي‌رود
دست و پايي مي‌زند هر كس درين دريا چو موج
بر اميد گوهر ناياب و از خود مي‌رود
بي‌شرابي نيست صائب را حجاب از بيخودي
جاي صهبا مي‌كشد خوناب و از خود مي‌رود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد