اي دفتر حسن ترا، فهرست خط و خالها
تفصيلها پنهان شده، در پردهٔ اجمالها
پيشاني عفو ترا، پرچين نسازد جرم ما
آيينه كي برهم خورد، از زشتي تمثالها؟
با عقل گشتم همسفر، يك كوچه راه از بيكسي
شد ريشه ريشه دامنم، از خار استدلالها
هر شب كواكب كم كنند، از روزي ما پارهاي
هر روز گردد تنگتر، سوراخ اين غربالها
حيران اطوار خودم، درماندهٔ كار خودم
هر لحظه دارم نيتي، چون قرعهٔ رمالها
هر چند صائب ميروم، سامان نوميدي كنم
زلفش به دستم ميدهد، سررشتهٔ آمالها
حضور دل نبود با عبادتي كه مراست
تمام سجدهٔ سهوست طاعتي كه مراست
نفس چگونه برآيد ز سينهام بي آه؟
ز عمر رفته به غفلت ندامتي كه مراست
ز داغ گمشده فرزند جانگدازترست
ز فوت وقت به دل داغ حسرتي كه مراست
اگر به قدر سفر فكر توشه بايد كرد
نفس چگونه كند راست، فرصتي كه مراست؟
ز گرد لشكر بيگانه مملكت را نيست
ز آشنايي مردم كدورتي كه مراست
چو كوتهي نبود در رسايي قسمت
چرا دراز شود دست حاجتي كه مراست؟
سراب را ز جگر تشنگان باديه نيست
ز ميزباني مردم خجالتي كه مراست
به هم، چو شير و شكر، سنگ و شيشه ميجوشد
اگر برون دهم از دل محبتي كه مراست
چو غنچه سر به گريبان كشيدهام صائب
نسيم راه نيابد به خلوتي كه مراست
درون گنبد گردون فتنه بار مخسب
به زير سايهٔ پل موسم بهار مخسب
فلك ز كاهكشان تيغ بر كف استاده است
به زير سايهٔ شمشير آبدار مخسب
ز چار طاق عناصر شكست ميبارد
ميان چار مخالف به اختيار مخسب
ستاره زندهٔ جاويد شد ز بيداري
تو نيز در دل شب اي سياهكار مخسب
به شب ز حلقهٔ اهل گناه كن شبگير
دلي چو آينه داري، به زنگبار مخسب
به نيم چشم زدن پر ز آب ميگردد
درين سفينهٔ پر رخنه زينهار مخسب
گرفت دامن گل شبنم از سحرخيزي
تو هم شبي رخي از اشك تازه دار مخسب
به ذوق مطرب و مي روزها به شب كردي
شبي به ذوق مناجات كردگار مخسب
بر آر يوسف جان را ز چاه تيرهٔ تن
تو نور چشم وجودي، درين غبار مخسب
ز نوبهار به رقص است ذره ذرهٔ خاك
تو نيز جزو زميني، درين بهار مخسب
به ذوق رنگ حنا كودكان نميخسبند
چه ميشود، تو هم از بهر آن نگار مخسب
جواب آن غزل مولوي است اين صائب
ز عمر يكشبه كم گير و زندهدار، مخسب
عرقفشاني آن گلعذار را درياب
ستارهريزي صبح بهار را درياب
درون خانه خزان و بهار يكرنگ است
ز خويش خيمه برون زن، بهار را درياب
ز گاهوارهٔ تسليم كن سفينهٔ خويش
ميان بحر حضور كنار را درياب
ز فيض صبح مشو غافل اي سياه درون
صفاي اين نفس بي غبار را درياب
عقيق در دهن تشنه كار آب كند
به وعدهاي جگر داغدار را درياب
تو كز شراب حقيقت هزار خم داري
به يك پياله من خاكسار را درياب
ديوانهٔ خموش به عاقل برابرست
درياي آرميده به ساحل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گريه ميكنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
دست از طلب مدار كه دارد طريق عشق
از پافتادني كه به منزل برابرست
گردي كه خيزد از قدم رهروان عشق
با سرمهٔ سياهي منزل برابرست
دلگير نيستم كه دل از دست دادهام
دلجويي حبيب به صد دل برابرست
صائب ز دل به ديدهٔ خونبار صلح كن
يك قطره اشك گرم به صد دل برابرست
از زمين اوج گرفته است غباري كه مراست
ايمن از سيلي موج است كناري كه مراست
چشم پوشيدهام از هر چه درين عالم هست
چه كند سيل حوادث به حصاري كه مراست؟
كار زنگار كند با دل چون آينهام
گر چه هست از دگران، نقش و نگاري كه مراست
جان غربت زده را زود به پابوس وطن
ميرساند نفس برق سواري كه مراست
نيست از خاك گرانسنگ به دل قارون را
بر دل از رهگذر جسم غباري كه مراست
ميكنم خوش دل خود را به تمناي وصال
سايهٔ مرغ هوايي است شكاري كه مراست
نيست در عالم ايجاد، فضايي صائب
كه نفس راست كند مشت غباري كه مراست
ديدن روي تو ظلم است و نديدن مشكل است
چيدن اين گل گناه است و نچيدن مشكل است
هر چه جز معشوق باشد پردهٔ بيگانگي است
بوي يوسف را ز پيراهن شنيدن مشكل است
غنچه را باد صبا از پوست ميآرد برون
بينسيم شوق، پيراهن دريدن مشكل است
ماتم فرهاد كوه بيستون را سرمه داد
بي همآوازي نفس از دل كشيدن مشكل است
هر سر موي ترا با زندگي پيوندهاست
با چنين دلبستگي، از خود بريدن مشكل است
در جواني توبه كن تا از ندامت برخوري
نيست چون دندان، لب خود را گزيدن مشكل است
تا نگردد جذبهٔ توفيق صائب دستگير
از گل تعمير، پاي خود كشيدن مشكل است
به غم نشاط من خاكسار نزديك است
خزان من چو حنا با بهار نزديك است
يكي است چشم فرو بستن و گشادن من
به مرگ، زندگيم چون شرار نزديك است
به چشم كم منگر جسم خاكسار مرا
كه اين غبار به دامان يار نزديك است
چه غم ز دوري راه است بيقراران را؟
به موجهاي سبكرو كنار نزديك است
به آفتاب رسيد از كنار گل شبنم
به وصل، ديدهٔ شب زندهدار نزديك است
چو سوخت تشنهلبي دانهٔ مرا صائب
چه سود ازين كه به من نوبهار نزديك است؟
با كمال احتياج، از خلق استغنا خوش است
با دهان خشك مردن بر لب دريا خوش است
نيست پروا تلخكامان را ز تلخيهاي عشق
آب دريا در مذاق ماهي دريا خوش است
هر چه رفت از عمر، ياد آن به نيكي ميكنند
چهرهٔ امروز در آيينهٔ فردا خوش است
برق را در خرمن مردم تماشا كرده است
آن كه پندارد كه حال مردم دنيا خوش است
فكر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را
عشرت امروز بيانديشهٔ فردا خوش است
هيچ كاري بي تامل گرچه صائب خوب نيست
بي تامل آستين افشاندن از دنيا خوش است
از جواني داغها بر سينهٔ ما مانده است
نقش پايي چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقاي سبك پرواز عمر
خواب سنگيني چو كوه قاف بر جا مانده است
چون نسايم دست برهم، كز شمار نقد عمر
زنگ افسوسي به دست بادپيما مانده است
ميكند از هر سر مويم سفيدي راه مرگ
پايم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نيست جز طول امل در كف مرا از عمر هيچ
از كتاب من، همين شيرازه بر جا مانده است
مطلبش از ديدهٔ بينا، شكار عبرت است
ورنه صائب را چه پرواي تماشا مانده است؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد