چارهٔ دل عقل پر تدبير نتوانست كرد
خضر اين ويرانه را تعمير نتوانست كرد
در كنار خاك، عمر ما به خون خوردن گذشت
مادر بيمهر خون را شير نتوانست كرد
راز ما از پردهٔ دل عاقبت بيرون فتاد
غنچه بوي خويش را تسخير نتوانست كرد
محو شد هر كس كه ديد آن چشم خواب آلود را
هيچ كس اين خواب را تعبير نتوانست كرد
در نگيرد صحبت پير و جوان با يكدگر
با كمان يك دم مدارا تير نتوانست كرد
حلقهٔ در از درون خانه باشد بيخبر
مطلب دل را زبان تقرير نتوانست كرد
از ته دل هيچ كس صائب درين بستانسرا
خندهاي چون غنچهٔ تصوير نتوانست كرد
تا به كي درخواب سنگين روزگارم بگذرد
زندگي در سنگ خارا چون شرارم بگذرد
چند اوقات گرامي همچو طفل نوسواد
در ورق گرداني ليل و نهارم بگذرد؟
بس كه ناز كارنشناسان ملولم ساخته است
دست ميمالم به هم تا وقت كارم بگذرد
بار منت بر نميتابد دل آزادهام
غنچه گردم گر نسيم از شاخسارم بگذرد
با خيال او قناعت ميكنم، من كيستم
تا وصالش در دل اميدوارم بگذرد؟
من كه چون خورشيد تابان لعل سازم سنگ را
از شفق صائب به خون دل مدارم بگذرد
مكتوب من به خدمت جانان كه ميبرد؟
برگ خزان رسيده به بستان كه ميبرد؟
ديوانهاي به تازگي از بند جسته است
اين مژده را به حلقهٔ طفلان كه ميبرد؟
اشك من و توقع گلگونهٔ اثر؟
طفل يتيم را به گلستان كه ميبرد؟
جز من كه باغ خويشتن از خانه كردهام
در نوبهار سر به گريبان كه ميبرد؟
هر مشكلي كه هست، گرفتم گشود عقل
ره در حقيقت دل انسان كه ميبرد؟
سر باختن درين سفر دور، دولت است
ورنه طريق عشق به پايان كه ميبرد؟
صائب سواد شهر مرا خون مرده كرد
اين دل رميده را به بيابان كه ميبرد؟
نه پشت پاي بر انديشه ميتوانم زد
نه اين درخت غم از ريشه ميتوانم زد
به خصم گل زدن از دست من نميآيد
وگرنه بر سر خود تيشه مي توانم زد
خوشم به زندگي تلخ همچو مي، ورنه
برون چو رنگ ازين شيشه ميتوانم زد
اگر ز طعنهٔ عاجز كشي نينديشم
به قلب چرخ جفاپيشه ميتوانم زد
ازان ز خنده نيايد لبم به هم چون جام
كه بوسه بر دهن شيشه ميتوانم زد
نديده است جگرگاه بيستون در خواب
گلي كه من به سر تيشه ميتوانم زد
خوش است پيش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به انديشه ميتوانم زد
دل را به زلف پرچين، تسخير ميتوان كرد
اين شير را به مويي، زنجير ميتوان كرد
هر چند صد بيابان وحشيتر از غزاليم
ما را به گوشهٔ چشم، تسخير ميتوان كرد
از بحر تشنه چشمان، لب خشك باز گردند
آيينه را ز ديدار، كي سير ميتوان كرد؟
ما را خرابحالي، از رعشهٔ خمارست
از درد باده ما را، تعمير ميتوان كرد
در چشم خرده بينان، هر نقطه صد كتاب است
آن خال را به صد وجه، تفسير ميتوان كرد
گر گوش هوش باشد، در پردهٔ خموشي
صد داستان شكايت، تقرير ميتوان كرد
از درد عشق اگر هست، صائب ترا نصيبي
از ناله در دل سنگ، تاثير ميتوان كرد
هر ساغري به آن لب خندان نميرسد
هر تشنهلب به چشمهٔ حيوان نميرسد
كار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق
اين كشتي شكسته به طوفان نميرسد
وقت خوشي چو روي دهد مغتنم شمار
دايم نسيم مصر به كنعان نميرسد
كوتاهي از من است نه از سرو ناز من
دست ز كار رفته به دامان نميرسد
آه من است در دل شبهاي انتظار
طومار شكوهاي كه به پايان نميرسد
هر چند صبح عيد ز دل زنگ ميبرد
صائب به فيض چاك گريبان نميرسد
گردنكشي به سرو سرافراز ميرسد
آزاده را به عالميان ناز ميرسد
هرچند بيصداست چو آيينه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز ميرسد
يعقوب چشم باخته را يافت عاقبت
آخر به كام خويش، نظر باز مي رسد
خون گريه ميكند در و ديوار روزگار
ديگر كدام خانه برانداز ميرسد؟
از دوستان باغ، درين گوشهٔ قفس
گاهي نسيم صبح به من باز ميرسد
اين شيشه پارهها كه درين خاك ريخته است
در بوتهٔ گداز به هم باز ميرسد
آن روز ميشويم ز سرگشتگي خلاص
كانجام ما به نقطهٔ آغاز ميرسد
صائب خمش نشين كه درين روزگار، حرف
از لب برون نرفته به غماز ميرسد
جذبهٔ شوق اگر از جانب كنعان نرسد
بوي پيراهن يوسف به گريبان نرسد
در مقامي كه ضعيفان كمر كين بندند
آه اگر مور به فرياد سليمان نرسد!
تو و چشمي كه ز دلها گذرد مژگانش
من و دزديده نگاهي كه به مژگان نرسد
هر كه از دامن او دست مرا كوته كرد
دارم اميد كه دستش به گريبان نرسد!
شعلهٔ شوق من از پا ننشيند صائب
تا دل تشنه به آن چاه زنخدان نرسد
زان سفله حذر كن كه توانگر شده باشد
زان موم بينديش كه عنبر شده باشد
اميد گشايش نبود در گره بخل
زان قطره مجو آب كه گوهر شده باشد
بنشين كه چو پروانه به گرد تو زند بال
از روز ازل آنچه مقدر شده باشد
موقوف به يك جلوهٔ مستانهٔ ساقي است
گر توبهٔ من سد سكندر شده باشد
جايي كه چكد باده ز سجادهٔ تقوي
سهل است اگر دامن ما تر شده باشد
خواهند سبك ساخت به سر گوشي تيغش
از گوهر اگر گوش صدف كر شده باشد
زندان غريبي شمرد دوش پدر را
طفلي كه بدآموز به مادر شده باشد
لبهاي ميآلود بلاي دل و جان است
زان تيغ حذر كن كه به خون تر شده باشد
هر جا نبود شرم، به تاراج رود حسن
ويران شد آن باغ كه بيدر شده باشد
در ديدهٔ ارباب قناعت مه عيدست
صائب لب ناني كه به خون تر شده باشد
شوق مي از بهار گلاندام تازه شد
پيوند بوسهها به لب جام تازه شد
از چهرهٔ گشادهٔ سيمينبران باغ
آغوشسازي طمع خام تازه شد
زان بوسههايتر كه به شبنم ز گل رسيد
اميد من به بوسه و پيغام تازه شد
ميلي كه داشتند حريفان به نقل و مي
از چشمك شكوفهٔ بادام تازه شد
از نوبهار، سبزهٔ مينا كشيد قد
از آ ب تلخ مي جگر جام تازه شد
داغي كه به به خون جگر كرده بود دل
از روي گرم لالهٔ گلفام تازه شد
شب از شكوفه روز شد و روز شب ز ابر
هنگامهٔ مكرر ايام تازه شد
حاجت به رفتن چمن از كنج خانه نيست
زينسان كه از بهار در و بام تازه شد
صائب ترا ز سردي دوران خزان مباد
كز نوبهار طبع تو ايام تازه شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد