من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۶

۳۳ بازديد


آبها آيينهٔ سرو خرامان تواند
بادها مشاطهٔ زلف پريشان تواند
رعدها آوازهٔ احسان عالمگير تو
ابرها چتر پريزاد سليمان تواند
سروها از طوق قمري سر بسر گرديده چشم
دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
شب‌نشينان عاشق افسانه‌هاي زلف تو
صبح خيزان واله چاك گريبان تواند
سبزپوشان فلك، چون سرو، با اين سركشي
سبزهٔ خوابيدهٔ طرف گلستان تواند
آتشين‌رويان كه مي‌بردند ازدلها قرار
چون سپند امروز يكسر پايكوبان تواند
چون صدف، جمعي كه گوهر مي‌فشاندند از دهن
حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
صائب افكار تو دل را زنده مي‌سازد به عشق
زين سبب صاحبدلان جوياي ديوان تواند


غزل شماره ۶۵

۳۳ بازديد


از جلوهٔ تو برگ ز پيوند بگسلد
نشو و نما ز نخل برومند بگسلد
طفل از نظارهٔ تو ز مادر شود جدا
مادر ز ديدن تو ز فرزند بگسلد
دامن كشان ز هر در باغي كه بگذري
از ريشه سرو رشتهٔ پيوند بگسلد
چون ني نوازشي به لب خويش كن مرا
زان پيشتر كه بند من از بند بگسلد
اين رشتهٔ حيات كه آخر گسستني است
تا كي گره به هم زنم و چند بگسلد؟
در جوش نوبهار كجا تن دهد به بند؟
ديوانه‌اي كه فصل خزان بند بگسلد
آدم به اختيار نيامد برون ز خلد
صائب چگونه از دل خرسند بگسلد؟


غزل شماره ۶۴

۳۱ بازديد
 

به زير چرخ دل شادمان نمي‌باشد
گل شكفته درين بوستان نمي‌باشد
خروش سيل حوادث بلند مي‌گويد
كه خواب امن درين خاكدان نمي‌باشد
به هر كه مي‌نگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسيم درين گلستان نمي‌باشد؟
به طاقت دل آزرده اعتماد مكن
كه تير آه به حكم كمان نمي‌باشد
به يك قرار بود آب، چون گهر گردد
بهار زنده‌دلان را خزان نمي‌باشد
كناره كردن از افتادگان مروت نيست
كسي به سايهٔ خود سرگران نمي‌باشد
مكن كناره ز عاشق، كه زود چيده شود
گلي كه در نظر باغبان نمي‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا
يكي چو صائب آتش‌زبان نمي‌باشد


غزل شماره ۶۹

۳۲ بازديد


هر كه در زنجير آن مشكين سلاسل ماند، ماند
عقده‌اي كز پيچ و تاب زلف در دل ماند، ماند
پاكشيدن مشكل است از خاك دامنگير عشق
هر كه را چون سرو اين‌جا پاي در گل ماند، ماند
ناقص است آن كس كه از فيض جنون كامل نشد
در چنين فصل بهاري هر كه عاقل ماند، ماند
مي‌برد عشق از زمين بر آسمان ارواح را
زين دليل آسماني هر كه غافل ماند، ماند
تشنهٔ آغوش دريا را تن‌آساني بلاست
چون صدف هر كس كه در دامان ساحل ماند، ماند
نيست ممكن، نقش پا را از زمين برخاستن
هر گرانجاني كه در دنبال محمل ماند، ماند
سيل هيهات است تا دريا كند جايي مقام
يك قدم هر كس كه از همراهي دل ماند، ماند
برنمي‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر
هر كه صائب محو آن شيرين شمايل ماند، ماند


غزل شماره ۶۸

۳۲ بازديد


دل را كجا به زلف رسا مي‌توان رساند؟
اين پا شكسته را به كجا مي‌توان رساند؟
سنگين دلي، وگرنه ازان لعل آبدار
صد تشنه را به آب بقا مي‌توان رساند
در كاروان بيخودي ما شتاب نيست
خود را به يك دو جام به ما مي‌توان رساند
از خود بريده بر سر آتش نشسته‌ايم
ما را به يك نگه به خدا مي‌توان رساند
دامان برق را نتواند گرفت خار
خود را به عمر رفته كجا مي‌توان رساند؟
صائب كمند بخت اگر نيست نارسا
دستي به آن دو زلف رسا مي‌توان رساند


غزل شماره ۶۷

۳۱ بازديد


نه آسمان سبوكش ميخانهٔ تواند
در حلقهٔ تصرف پيمانهٔ تواند
چندان كه چشم كار كند در سواد خاك
مردم خراب نرگس مستانهٔ تواند
گردنكشان شيشه و افتادگان جام
در زير دست ساقي ميخانهٔ تواند
آن خسروان كه روز بزرگي كنند خرج
چون شب شود، گداي در خانهٔ تواند
ما خود چه ذره‌ايم، كه خورشيد طلعتان
با روي آتشين همه پروانهٔ تواند
صائب بگو، كه پرده شناسان روزگار
از دل تمام گوش به افسانهٔ تواند


غزل شماره ۷۱

۳۱ بازديد


نه گل، نه لاله درين خارزار مي‌ماند
دويدني به نسيم بهار مي‌ماند
مل خنده بود گريهٔ پشيماني
گلاب تلخ ز گل يادگار مي‌ماند
مگر شهيد به اين تيغ كوه شد فرهاد؟
كه لاله‌اش به چراغ مزار مي‌ماند
مه تمام، هلال و هلال شد مه بدر
به يك قرار كه در روزگار مي‌ماند؟
چنين كه تنگ گرفته است بر صدف دريا
چه آب در گهر شاهوار مي‌ماند؟
ز لاله و گل اين باغ و بوستان صائب
به باغبان جگر داغدار مي‌ماند


غزل شماره ۷۰

۳۱ بازديد


طي شد زمان پيري و دل داغدار ماند
صيقل شكست و آينه‌ام در غبار ماند
چون ريشهٔ درخت كه ماند به جاي خويش
شد زندگي و طول امل برقرار ماند
خواهد گرفت دامن گل را به خون ما
اين آشيانه‌اي كه ز ما يادگار ماند
ناخن نزد كسي به دل سر به مهر ما
اين غنچه ناشكفته برين شاخسار ماند
دست من از رعونت آزادگي چو سرو
با صد هزار عقدهٔ مشكل ز كار ماند
نتوان ز من به عشرت روي زمين گرفت
گردي كه بر جبين من از كوي يار ماند
صائب ز اهل درد هم آواز من بس است
كوه غمي كه بر دلم از روزگار ماند


غزل شماره ۷۴

۳۲ بازديد


اين غافلان كه جود فراموش كرده‌اند
آرايش وجود فراموش كرده‌اند
آه اين چه غفلت است كه پيران عهد ما
با قد خم سجود فراموش كرده‌اند
آن نور غيب را كه جهان روشن است ازو
از غايت شهود فراموش كرده‌اند
از ما اثر مجوي كه رندان پاكباز
عنقاصفت، نمود فراموش كرده‌اند
جانها هواي عالم بالا نمي‌كنند
اين شعله‌ها صعود فراموش كرده‌اند
ياد جماعتي ز عزيزان بخير باد
كز ما به يادبود فراموش كرده‌اند
صائب خمش نشين كه درين عهد بلبلان
ز افسردگي سرود فراموش كرده‌اند


غزل شماره ۷۳

۳۲ بازديد


سبكروان به زميني كه پا گذاشته‌اند
بناي خانه‌بدوشي به جا گذاشته‌اند
خوش آن گروه كه چون موج دامن خود را
به دست آب روان قضا گذاشته‌اند
عنان سير تو چون موج در كف درياست
گمان مبر كه ترا با تو واگذاشته‌اند
مباش در پي مطلب، كه مطلب دو جهان
به دامن دل بي‌مدعا گذاشته‌اند
مگر فلاخن توفيق دست من گيرد
كه همچو سنگ نشانم به جا گذاشته‌اند
چو ني بجو نفس گرم ازان سبك‌روحان
كه برگ را ز براي نوا گذاشته‌اند
فغان كه در ره سيل سبك عنان حيات
ز خواب، بند گرانم به پا گذاشته‌اند
مباش محو اثرهاي خود، تماشا كن
كه پيشتر ز تو مردان چها گذاشته‌اند
دعاي صدرنشينان نمي‌رسد صائب
به محفلي كه ترا بي‌دعا گذاشته‌اند