من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۴

۳۱ بازديد


باد بهار مرهم دلهاي خسته است
گل موميايي پر و بال شكسته است
شاخ از شكوفه پنبه سرانجام مي‌كند
از بهر داغ لاله كه در خون نشسته است
وقت است اگر ز پوست بر آيند غنچه‌ها
شير شكوفه زهر هوا را شكسته است
زنجيريي است ابر كه فرياد مي‌كند
ديوانه‌اي است برق كه از بند جسته است
پايي كه كوهسار به دامن شكسته بود
از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
افسانهٔ نسيم به خوابش نمي‌كند
از نالهٔ كه بوي گل از خواب جسته است؟
صائب بهوش باش كه داروي بيهشي
باد بهار در گره غنچه بسته است


غزل شماره ۳۳

۳۳ بازديد


مرگ سبكروان طلب، آرميدن است
چون نبض، زندگاني ما در تپيدن است
در شاهراه عشق ز افتادگي مترس
كز پا فتادن تو به منزل رسيدن است
از قاصدان شنيدن پيغام دوستان
گل را به دست ديگري از باغ چيدن است
نوميديي كه مژدهٔ اميد مي‌دهد
از روي ناز نامهٔ عاشق دريدن است
چون شير مادرست مهيا اگرچه رزق
اين جهد و كوشش تو به جاي مكيدن است
صائب ز اهل عقل شنيدن حديث عشق
اوصاف يوسف از لب اخوان شنيدن است


غزل شماره ۳۷

۳۳ بازديد


زان خرمن گل حاصل ما دامن چيده‌ست
زان سيب ذقن قسمت ما دست بريده‌ست
ما را ز شب وصل چه حاصل،كه تو از ناز
تا باز كني بند قبا، صبح دميده‌ست
چون خضر، شود سبز به هر جا كه نهد پاي
هر سوخته‌جاني كه عقيق تو مكيده‌ست
ما در چه شماريم، كه خورشيد جهانتاب
گردن به تماشاي تو از صبح كشيده‌ست
شد عمر و نشد سير دل ما ز تپيدن
اين قطرهٔ خون از سر تيغ كه چكيده‌ست؟
عمري است خبر از دل و دلدار ندارم
با شيشه پريزاد من از دست پريده‌ست
صائب چه كني پاي طلب آبله فرسود؟
هر كس به مقامي كه رسيده‌ست، رسيده‌ست


غزل شماره ۳۶

۳۳ بازديد


مهرباني از ميان خلق دامن چيده است
از تكلف، آشنايي برطرف گرديده است
وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
جامه‌ها پاكيزه و دل‌ها به خون غلتيده است
رحم و انصاف و مروت از جهان برخاسته است
روي دل از قبلهٔ مهر و وفا گرديده است
پردهٔ شرم و حيا، بال و پر عنقا شده است
صبر از دلها چو كوه قاف دامن چيده است
نيست غير از دست خالي پرده‌پوشي سرو را
خار چندين جامهٔ رنگين ز گل پوشيده است
گوهر و خرمهره در يك سلك جولان مي‌كنند
تار و پود انتظام از يكديگر پاشيده است
هر تهيدستي ز بي شرمي درين بازارگاه
در برابر ماه كنعان را دكاني چيده است
تر نگردد از زر قلبي كه در كارش كنند
يوسف بي‌طالع ما گرگ باران‌ديده است
در دل ما آرزوي دولت بيدار نيست
چشم ما بسيار ازين خواب پريشان ديده است
برزمين آن كس كه دامان مي‌كشيد از روي ناز
عمرها شد زير دامان زمين خوابيده است
گر جهان زير و زبر گردد، نمي‌جنبد ز جا
هر كه صائب پا به دامان رضا پيچيده است


غزل شماره ۴۰

۳۲ بازديد


آب خضر و مي شبانه يكي است
مستي و عمر جاودانه يكي است
بر دل ماست چشم، خوبان را
صد كماندار را نشانه يكي است
پيش آن چشمهاي خواب آلود
نالهٔ عاشق و فسانه يكي است
پلهٔ دين و كفر چون ميزان
دو نمايد، ولي زبانه يكي است
گر هزارست بلبل اين باغ
همه را نغمه و ترانه يكي است
خنده در چشم آب گرداند
ماتم و سور اين زمانه يكي است
پيش مرغ شكسته‌پر صائب
قفس و باغ و آشيانه يكي است


غزل شماره ۳۹

۳۲ بازديد


روي كار ديگران و پشت كار من يكي است
روز و شب در ديدهٔ شب‌زنده‌دار من يكي است
سنگ راه من نگردد سختي راه طلب
كوه و صحرا پيش سيل بيقرار من يكي است
نيست چون گل جوش من موقوف جوش نوبهار
خون منصورم، خزان و نوبهار من يكي است
گر چه در ظاهر عنان اختيارم داده‌اند
حيرتي دارم كه جبر و اختيار من يكي است
ساده‌لوحي فارغ از رد و قبولم كرده است
زشت و زيبا در دل آيينه‌وار من يكي است
مي‌برم چون چشم خوبان دل به هر حالت كه هست
خواب و بيداري و مستي و خمار من يكي است
بي‌تامل صائب از جا بر نمي‌دارم قدم
خار و گل ز آهستگي در رهگذار من يكي است


غزل شماره ۳۸

۳۶ بازديد


موج شراب و موجهٔ آب بقا يكي است
هر چند پرده‌هاست مخالف، نوا يكي است
خواهي به كعبه رو كن و خواهي به سومنات
از اختلاف راه چه غم، رهنما يكي است
اين ما و من نتيجهٔ بيگانگي بود
صد دل به يكدگر چو شود آشنا، يكي است
در چشم پاك بين نبود رسم امتياز
در آفتاب، سايهٔ شاه و گدا يكي است
بي ساقي و شراب، غم از دل نمي‌رود
اين درد را طبيب يكي و دوا يكي است
از حرف خود به تيغ نگرديم چون قلم
هر چند دل دو نيم بود، حرف ما يكي است
صائب شكايت از ستم يار چون كند؟
هر جا كه عشق هست، جفا و وفا يكي است


غزل شماره ۴۲

۳۱ بازديد


چون سرو بغير از كف افسوس، برم نيست
از توشه بجز دامن خود بر كمرم نيست
چون سيل درين دامن صحراي غريبي
غير از كشش بحر دگر راهبرم نيست
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند بجز درد طلب همسفرم نيست
چون آينه و آب نيم تشنهٔ هر عكس
نقشي كه ز دل محو شود در نظرم نيست
چون غنچهٔ تصوير، دلم جمع ز تنگي است
اميد گشايش ز نسيم سحرم نيست
زندان فراموشي من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزيزان خبرم نيست
صائب همه كس مي‌برد از شعر ترم فيض
استادگي بخل در آب گهرم نيست


غزل شماره ۴۱

۳۵ بازديد


مدتي شد كز حديث اهل دل گوشم تهي است
چون صدف زين گوهر شهوار آغوشم تهي است
از دل بيدار و اشك آتشين و آه گرم
دستگاه زندگي چون شمع خاموشم تهي است
خجلتي دارم كه خواهد پرده‌پوش من شدن
گر چه از سجادهٔ تقوي بر و دوشم تهي است
سرگذشت روزگار خوشدلي از من مپرس
صفحهٔ خاطر ازين خواب فراموشم تهي است
گفتگوي پوچ ناصح را نمي‌دانم كه چيست
اينقدر دانم كه جاي پنبه در گوشم تهي است!
گرچه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را
همچنان از شرم، جاي او در آغوشم تهي است


غزل شماره ۴۵

۳۳ بازديد


كنون كه از كمر كوه، موج لاله گذشت
بيار كشتي مي، نوبت پياله گذشت
درين محيط پر از خون، بهار عمر مرا
به جمع كردن دامن چو داغ لاله گذشت
من آن حريف تنك روزيم كه چون مه عيد
تمام دور نشاطم به يك پياله گذشت
مي دو ساله دم روح‌پروري دارد
كه مي‌توان ز صلاح هزار ساله گذشت
نشد ز نسخهٔ دل نقطه‌اي مرا معلوم
اگر چه عمر به تصحيح اين رساله گذشت
گداخت از ورق لاله، ديده‌ام صائب
كدام سوخته يارب برين رساله گذشت؟