بار غم از دلم مي گلرنگ برنداشت
اين سيل هرگز از ره من سنگ برنداشت
از شور عشق، سلسلهجنبان عالمم
مرغي مرا نديد كه آهنگ برنداشت
شد كهربا به خون جگر لعل آبدار
از مي خزان چهرهٔ ما رنگ برنداشت
يارب شود چو دست سبو، خشك زير سر!
دستي كه در شكستن من سنگ برنداشت
چون برگ لاله گرچه به خون غوطهها زديم
بخت سيه ز دامن ما چنگ برنداشت
صائب ز بزم عقدهگشايان كناره كرد
ناز نسيم، غنچهٔ دلتنگ برنداشت
مبند دل به حياتي كه جاوداني نيست
كه زندگاني ده روزه زندگاني نيست
به چشم هر كه سيه شد جهان ز رنج خمار
شراب تلخ كم از آب زندگاني نيست
ز شرم موي سفيدست هوشياري من
وگرنه نشاهٔ مستي كم از جواني نيست
جدا بود شكر و شير، همچو روغن و آب
درين زمانه كه آثار مهرباني نيست
ز صبح صادق پيري چه فيض خواهم برد؟
مرا كه بهره بجز غفلت از جواني نيست
برون ميار سر از زير بال خود صائب
كه تنگناي فلك جاي پرفشاني نيست
دنبال دل كمند نگاه كسي مباد
اين برق در كمين گياه كسي مباد
از انتظار، ديدهٔ يعقوب شد سفيد
هيچ آفريده چشم به راه كسي مباد
از توبهٔ شكسته، زمين گير خجلتم
اين شيشهٔ شكسته به راه كسي مباد
يا رب كه هيچ ديده ز پرواز بي محل
منتپذير از پر كاه كسي مباد
لرزد دلم ز قامت خم همچو برگ بيد
ديوار پيگسسته پناه كسي مباد
در حيرتم كه توبه كنم از كدام جرم
بيش از شمار، جرم و گناه كسي مباد
صائب دلم سياه شد از كثرت گناه
اين ابر تيره پردهٔ ماه كسي مباد
تابه فكر خود فتادم، روزگار از دست رفت
تا شدم از كار واقف، وقت كار از دست رفت
تا كمر بستم، غبار از كاروان بر جا نبود
از كمين تا سر برآوردم، شكار از دست رفت
داغهاي نااميدي يادگار از خود گذاشت
خردهٔ عمرم كه چون نقد شرار از دست رفت
تا نفس را راست كردم، ريخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پي به عيب خود نبردم تا بصيرت داشتم
خويش را نشناختم، آيينهدار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختيار
تا عنان آمد به دستم، اختيار از دست رفت
عمر باقي مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به كي گويي كه روز و روزگار از دست رفت؟
از سر خردهٔ جان سخت دليرانه گذشت
آفرين باد به پروانه كه مردانه گذشت
در شبستان جهان، عمر گرانمايهٔ ما
هر چه در خواب نشد صرف، به افسانه گذشت
منه انگشت به حرف من مجنون زنهار
كه قلم، بسته لب از نامهٔ ديوانه گذشت
دل آزاد من و گرد تعلق، هيهات
بارها سيل تهيدست ازين خانه گذشت
عقل از آب و گل تقليد نيامد بيرون
عشق اول قدم از كعبه و بتخانه گذشت
مايهٔ عشرت ايام كهنسالي شد
آنچه از عمر به بازيچهٔ طفلانه گذشت
يك دم از خلوت انديشه نيامد بيرون
عمر صائب همه در سير پريخانه گذشت
خوش آن كه از دو جهان گوشهٔ غمي دارد
هميشه سر به گريبان ماتمي دارد
تو مرد صحبت دل نيستي، چه ميداني
كه سر به جيب كشيدن چه عالمي دارد
هزار جان مقدس فداي تيغ تو باد
كه در گشايش دلها عجب دمي دارد!
لب پياله نميآيد از نشاط به هم
زمين ميكده خوش خاك بيغمي دارد!
تو محو عالم فكر خودي، نميداني
كه فكر صائب ما نيز عالمي دارد
هر ذره ازو در سر، سوداي دگر دارد
هر قطره ازو در دل، درياي دگر دارد
در حلقهٔ زلف او، دل راست عجب شوري
در سلسله ديوانه، غوغاي دگر دارد
در سينهٔ خم هر چند، بي جوش نميباشد
در كاسهٔ سرها مي غوغاي دگر دارد
نبض دل بيتابان، زين دست نميجنبد
اين موج سبك جولان، درياي دگر دارد
در دايرهٔ امكان، اين نشاه نميباشد
پيمانهٔ چشم او، صهباي دگر دارد
در شيشهٔ گردون نيست، كيفيت چشم او
اين ساغر مردافكن، ميناي دگر دارد
شوخي كه دلم خون كرد، از وعده خلافيها
فرداي قيامت هم، فرداي دگر دارد
اي خواجهٔ كوته بين، بيداد مكن چندين
كاين بندهٔ نافرمان، مولاي دگر دارد
از گفتهٔ مولانا، مدهوش شدم صائب
اين ساغر روحاني، صهباي دگر دارد
از فسون عالم اسباب خوابم ميبرد
پيش پاي يك جهان سيلاب خوابم ميبرد
سبزهٔ خوابيده را بيدار سازد آب و من
چون شوم مست از شراب ناب خوابم ميبرد
از سرم تا نگذرد مي، كم نگردد رعشهام
همچو ماهي در ميان آب خوابم ميبرد
در مقام فيض، غفلت زور ميآرد به من
بيشتر در گوشهٔ محراب خوابم ميبرد
نيست غير از گوشهٔ عزلت مرا جايي قرار
در صدف چون گوهر سيراب خوابم ميبرد
غفلت من از شتاب زندگي خواهد فزود
رفته رفته زين صداي آب خوابم ميبرد
دارد از لغزش مرا صائب گراني بينصيب
در كف آيينه چون سيماب خوابم ميبرد
جوياي تو با كعبهٔ گل كار ندارد
آيينهٔ ما روي به ديوار ندارد
يك داغ جگرسوز درين لالهستان نيست
اين ميكده يك ساغر سرشار ندارد
از ديدن رويت دل آيينه فرو ريخت
هر شيشه دلي طاقت ديدار ندارد
از گرد كسادي گهرم مهرهٔ گل شد
رحم است به جنسي كه خريدار ندارد
ما گوشه نشينان، چمنآراي خياليم
در خلوت ما نكهت گل بار ندارد
بلبل ز نظر بازي شبنم گلهمندست
مسكين خبر از رخنهٔ ديوار ندارد
آزادهٔ ما برگ سفر هيچ ندارد
جز دامن خالي به كمر هيچ ندارد
از سنگ بود بيثمري دست حمايت
آسوده درختي كه ثمر هيچ ندارد
از عالم پرشور مجو گوهر راحت
كاين بحر بجز موج خطر هيچ ندارد
بيهوده مسوزان نفس خويش چو غواص
كاين نه صدف پوچ، گهر هيچ ندارد
خرسند به فرمان قضا باش كه اين تيغ
غير از سرتسليم، سپر هيچ ندارد
آسوده درين غمكده از شورش ايام
مستي است كه از خويش خبر هيچ ندارد
يك چشم زدن غافل ازان جان جهان نيست
هر چند دل از خويش خبر هيچ ندارد
خواري به عزيزان بود از مرگ گرانتر
انديشهٔ سر شمع سحر هيچ ندارد
هر چند ز پيوند شود نخل برومند
پيوند درين عهدهٔ ثمر هيچ ندارد
صائب ز نظر بازي خورشيد عذاران
حاصل بجز از ديدهٔتر هيچ ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد