دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۳ بازديد
گردنكشي به سرو سرافراز ميرسد
آزاده را به عالميان ناز ميرسد
هرچند بيصداست چو آيينه آب عمر
از رفتنش به گوش من آواز ميرسد
يعقوب چشم باخته را يافت عاقبت
آخر به كام خويش، نظر باز مي رسد
خون گريه ميكند در و ديوار روزگار
ديگر كدام خانه برانداز ميرسد؟
از دوستان باغ، درين گوشهٔ قفس
گاهي نسيم صبح به من باز ميرسد
اين شيشه پارهها كه درين خاك ريخته است
در بوتهٔ گداز به هم باز ميرسد
آن روز ميشويم ز سرگشتگي خلاص
كانجام ما به نقطهٔ آغاز ميرسد
صائب خمش نشين كه درين روزگار، حرف
از لب برون نرفته به غماز ميرسد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد