يك بار بي خبر به شبستان من درآ
چون بوي گل، نهفته به اين انجمن درآ
از دوريت چو شام غريبان گرفتهايم
از در گشادهروي چو صبح وطن درآ
مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را
بيرون در گذار و به اين انجمن درآ
دست و دلم ز ديدنت از كار رفته است
بند قبا گشوده به آغوش من درآ
آيينه را ز صحبت طوطي گزير نيست
اي سنگدل به صائب شيرينسخن درآ
اگر به بندگي ارشاد ميكنيم ترا
اشارهاي است كه آزاد ميكنيم ترا
تو با شكستگي پا قدم به راه گذار
كه ما به جاذبه امداد ميكنيم ترا
درين محيط، چو قصر حباب اگر صد بار
خراب ميشوي، آباد ميكنيم ترا
ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
كه از طلسم غم آزاد ميكنيم ترا
فرامشي ز فراموشي تو ميخيزد
اگر تو ياد كني، ياد ميكنيم ترا
اگر تو برگ علايق ز خود بيفشاني
بهار عالم ايجاد ميكنيم ترا
مساز رو ترش از گوشمال ما صائب
كه ما به تربيت استاد ميكنيم ترا
نداد عشق گريبان به دست كس ما را
گرفت اين مي پرزور، چون عسس ما را
به گرد خاطر ما آرزو نميگرديد
لب تو ريخت به دل، رنگ صد هوس ما را
خراب حالي ما لشكري نميخواهد
بس است آمدن و رفتن نفس ما را
تمام روز ازان همچو شمع خاموشيم
كه خرج آه سحر ميشود نفس ما را
غريب گشت چنان فكرهاي ما صائب
كه نيست چشم به تحسين هيچ كس ما را
نيستم بلبل كه بر گلشن نظر باشد مرا
باغهاي دلگشا در زير پر باشد مرا
سرمهٔ خاموشي من از سواد شهرهاست
چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
باده نتواند برون بردن مرا از فكر يار
دست دايم چون سبو در زير سر باشد مرا
در محيط رحمت حق، چون حباب شوخچشم
بادبان كشتي از دامان تر باشد مرا
منزل آسايش من محو در خود گشتن است
گردبادي ميتواند راهبر باشد مرا
از گرانسنگي نميجنبم ز جاي خويشتن
تيغ اگر چون كوه بر بالاي سر باشد مرا
ميگذارم دست خود را چون صدف بر روي هم
قطرهٔ آبي اگر همچون گهر باشد مرا
دانستهام غرور خريدار خويش را
خود همچو زلف ميشكنم كار خويش را
هر گوهري كه راحت بيقيمتي شناخت
شد آب سرد، گرمي بازار خويش را
در زير بار منت پرتو نميرويم
دانستهايم قدر شب تار خويش را
زندان بود به مردم بيدار، مهد خاك
در خواب كن دو ديدهٔ بيدار خويش را
هر دم چو تاك بار درختي نميشويم
چو سرو بستهايم به دل بار خويش را
از بينش بلند، به پستي رهاندهايم
صائب ز سيل حادثه ديوار خويش را
ساقي از رطل گرانسنگي سبكدل كن مرا
حلقهٔ بيرون اين دنياي باطل كن مرا
وادي سرگشتگي در من نفس نگذاشته است
پاي خواب آلودهٔ دامان منزل كن مرا
رفته است از كار چون زلف تو دستم عمرهاست
گه به دوش و گاه بر گردن حمايل كن مرا
از براي امتحان چندي مرا ديوانه كن
گر به از مجنون نباشم، باز عاقل كن مرا
جاي من خالي است در وحشت سراي آب و گل
بعد ازين صائب سراغ از گوشهٔ دل كن مرا
گر قابل ملال نيم، شاد كن مرا
ويران اگر نميكني آباد كن مرا
حيف است اگر چه كذب رود بر زبان تو
از وعدهٔ دروغ، دلي شاد كن مرا
پيوسته است سلسلهٔ خاكيان به هم
بر هر زمين كه سايه كني، ياد كن مرا
شايد به گرد قافلهٔ بيخودان رسم
اي پير دير، همتي امداد كن مرا
گشته است خون مرده جهان ز آرميدگي
ديوانهٔ قلمرو ايجاد كن مرا
بي حاصلي ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بيد ازثمر آزاد كن مرا
دارد به فكر صائب من گوش عالمي
يك ره تو نيز گوش به فرياد كن مرا
سودا به كوه و دشت صلا ميدهد مرا
هر لالهاي پياله جدا ميدهد مرا
باغ و بهار من نفس آرميده است
بيماري نسيم، شفا ميدهد مرا
سيرست چشم شبنم من، ورنه شاخ گل
آغوش باز كرده صلا ميدهد مرا
آن سبزهام كه سنگدليهاي روزگار
در زير سنگ نشو و نما ميدهد مرا
در گوش قدرداني من حلقهٔ زرست
هر كس كه گوشمال بجا ميدهد مرا
استادگي است قبله نما را دليل راه
حيرت نشان به راه خدا ميدهد مرا
اين گردني كه من چو هدف بركشيدهام
صائب نشان به تير قضا ميدهد مرا
طاقت كجاست روي عرقناك ديده را؟
آرام نيست كشتي طوفان رسيده را
بي حسن نيست خلوت آيينهمشربان
معشوق در كنار بود پاك ديده را
ياد بهشت، حلقهٔ بيرون در بود
در تنگناي گوشهٔ دل آرميده را
ما را مبر به باغ كه از سير لالهزار
يك داغ صد هزار شود داغديده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، كمان كشيده را
زندان جان پاك بود تنگناي جسم
در خم قرار نيست شراب رسيده را
شوخي كه دارد از دل سنگين به كوه پشت
ميديد كاش صائب در خون تپيده را
نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا
كه پيچ و تاب به زنجيرها كشيده مرا
چو جام اول مينا، سپهر سنگيندل
به خاك راهگذر ريخت ناچشيده مرا
چو آسيا كه ازو آب گرد انگيزد
غبار دل شود افزون ز آب ديده مرا
رهين وحشت خويشم كه ميبرد هر دم
به سير عالم ديگر، دل رميده مرا
نثار بوسهٔ او نقد جان چرا نكنم؟
كه تا رسيده به لب، جان به لب رسيده مرا
به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب
درين شكفته چمن، ديدهٔ نديده مرا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد