غزل شماره ۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۸

۳۲ بازديد


نه پشت پاي بر انديشه مي‌توانم زد
نه اين درخت غم از ريشه مي‌توانم زد
به خصم گل زدن از دست من نمي‌آيد
وگرنه بر سر خود تيشه مي توانم زد
خوشم به زندگي تلخ همچو مي، ورنه
برون چو رنگ ازين شيشه مي‌توانم زد
اگر ز طعنهٔ عاجز كشي نينديشم
به قلب چرخ جفاپيشه مي‌توانم زد
ازان ز خنده نيايد لبم به هم چون جام
كه بوسه بر دهن شيشه مي‌توانم زد
نديده است جگرگاه بيستون در خواب
گلي كه من به سر تيشه مي‌توانم زد
خوش است پيش فتادن ز همرهان صائب
وگرنه گام به انديشه مي‌توانم زد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد