من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۲

۳۲ بازديد


دل ز هر نقش گشته ساده مرا
دو جهان از نظر فتاده مرا
تا چو مجنون شدم بيابانگرد
مي‌گزد همچو مار، جاده مرا
صبر در مهد خاك چون طفلان
دست بر روي هم نهاده مرا
چون گهر قانعم به قطرهٔ خويش
نيست انديشهٔ زياده مرا
صد گره در دلم فتد چو صدف
يك گره گر شود گشاده مرا
تختهٔ مشق نقشها كرده است
همچو آيينه، لوح ساده مرا
هر قدر بيش باده مي‌نوشم
مي‌شود تشنگي زياده مرا
بيخودي همچو چشم قرباني
كرده آسوده از اراده مرا
مانع سير و دور شد صائب
صافي آب ايستاده مرا


غزل شماره ۱۶

۳۳ بازديد


هر كه دولت يافت، شست از لوح خاطر نام ما
اوج دولت، طاق نسيان است در ايام ما
مي‌خورد چون خون دل هر كس به قدر دستگاه
باش كوچكتر ز جام ديگران، گو جام ما
در نظر واكردني طي شد بساط زندگي
چون شرر در نقطهٔ آغاز بود انجام ما
طفل بازيگوش، آرام از معلم مي‌برد
تلخ دارد زندگي بر ما دل خودكام ما
نيست جام عيش ما صائب چو گل پا در ركاب
تا فلك گردان بود، در دور باشد جام ما


غزل شماره ۱۵

۳۳ بازديد


چو ديگران نه به ظاهر بود عبادت ما
حضور قلب نمازست در شريعت ما
ازان ز دامن مقصود كوته افتاده است
كه پيش خلق درازست دست حاجت ما
نكرده‌ايم چو شبنم بساطي از گل پهن
چو غنچه بر سر زانوست خواب راحت ما
نهال خوش ثمر رهگذار طفلانيم
كه بر گريز بود موسم فراغت ما
چراغ رهگذريم اوفتاده در ره باد
كه تا به سايهٔ دستي كند حمايت ما؟
درين حديقهٔ گل صائب از مروت نيست
كه غنچه ماند در جيب، دست رغبت ما


غزل شماره ۱۹

۳۱ بازديد


خجلت ز عشق پاك گهر مي‌بريم ما
از آفتاب دامن تر مي‌بريم ما
يك طفل شوخ نيست درين كشور خراب
ديوانگي به جاي دگر مي‌بريم ما
فيضي كه خضر يافت ز سرچشمهٔ حيات
دلهاي شب ز ديدهٔ تر مي‌بريم ما
حيرت مباد پردهٔ بينايي كسي!
در وصل، انتظار خبر مي‌بريم ما
با مشربي ز ملك سليمان وسيع‌تر
در چشم تنگ مور بسر مي‌بريم ما
هر كس به ما كند ستمي، همچو عاجزان
ديوان خود به آه سحر مي‌بريم ما
صائب ز بس تردد خاطر، كه نيست باد!
در خانه‌ايم و رنج سفر مي‌بريم ما


غزل شماره ۱۸

۳۳ بازديد


ياد رخسار ترا در دل نهان داريم ما
در دل دوزخ بهشت جاودان داريم ما
در چنين راهي كه مردان توشه از دل كرده‌اند
ساده لوحي بين كه فكر آب و نان داريم ما
منزل ما همركاب ماست هر جا مي‌رويم
در سفرها طالع ريگ روان داريم ما
چيست خاك تيره تا باشد تماشاگاه ما؟
سيرها در خويشتن چون آسمان داريم ما
قسمت ما چون كمان از صيد خود خميازه‌اي است
هر چه داريم از براي ديگران داريم ما
همت پيران دليل ماست هر جا مي‌رويم
قوت پرواز چون تيره از كمان داريم ما
گر چه غير از سايه ما را نيست ديگر ميوه‌اي
منت روي زمين بر باغبان داريم ما
گر چه صائب دست ما خالي است از نقد جهان
چون جرس آوازه‌اي در كاروان داريم ما


غزل شماره ۱۷

۳۵ بازديد


عمري است حلقهٔ در ميخانه‌ايم ما
در حلقهٔ تصرف پيمانه‌ايم ما
از نورسيدگان خرابات نيستيم
چون خشت، پا شكستهٔ ميخانه‌ايم ما
مقصود ما ز خوردن مي نيست بي غمي
از تشنگان گريهٔ مستانه‌ايم ما
در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست
سرگشته‌تر ز سبحهٔ صد دانه‌ايم ما
گر از ستاره سوختگان عمارتيم
چون جغد، خال گوشهٔ ويرانه‌ايم ما
از ما زبان خامهٔ تكليف كوته است
اين شكر چون كنيم كه ديوانه‌ايم ما؟
چون خواب اگر چه رخت اقامت فكنده‌ايم
تا چشم مي‌زني به هم، افسانه‌ايم ما
مهر بتان در آب و گل ما سرشته‌اند
صائب خميرمايهٔ بتخانه‌ايم ما


غزل شماره ۲۲

۳۱ بازديد


دايم ز خود سفر چو شرر مي‌كنيم ما
نقد حيات صرف سفر مي‌كنيم ما
سالي دو عيد مردم هشيار مي‌كنند
در هر پياله عيد دگر مي‌كنيم ما
در پاكي گهر ز صدف دست برده‌ايم
آبي كه مي‌خوريم گهر مي‌كنيم ما
چون گردباد، نيش دو صد خار مي‌خوريم
گر جامه از غبار به بر مي‌كنيم ما
وا مي‌كنيم غنچهٔ دل را به زور آه
خون در دل نسيم سحر مي‌كنيم ما
از رخنهٔ دل است، رهي گر به دوست هست
زين راه اختيار سفر مي‌كنيم ما
صائب فريب نعمت الوان نمي‌خوريم
روزي خود ز خون جگر مي‌كنيم ما


غزل شماره ۲۱

۳۴ بازديد


چشم مست يار شد مخمور و مدهوشيم ما
باده از جوش نشاط افتاد و در جوشيم ما
نالهٔ ما حلقه در گوش اجابت مي‌كشد
كز سحرخيزان آن صبح بناگوشيم ما
فتنهٔ صد انجمن، آشوب صد هنگامه‌ايم
گر به ظاهر چون شراب كهنه خاموشيم ما
نامهٔ پيچيده را چون آب خواندن حق ماست
كز سخن فهمان آن لبهاي خاموشيم ما
بي تامل چون عرق بر روي خوبان مي‌دويم
چون كمند زلف، گستاخ بر و دوشيم ما
از شراب مارگ خامي است صائب موج زن
گر چه عمري شد درين ميخانه در جوشيم ما


غزل شماره ۲۰

۳۱ بازديد


خار در پيراهن فرزانه مي‌ريزيم ما
گل به دامن بر سر ديوانه مي‌ريزيم ما
قطره گوهر مي‌شود در دامن بحر كرم
آبروي خويش در ميخانه مي‌ريزيم ما
در خطرگاه جهان فكر اقامت مي‌كنيم
در گذار سيل، رنگ خانه مي‌ريزيم ما
در دل ما شكوهٔ خونين نمي‌گردد گره
هر چه در شيشه است، در پيمانه مي‌ريزيم ما
انتظار قتل، نامردي است در آيين عشق
خون خود چون كوهكن مردانه مي‌ريزيم ما
هر چه نتوانيم با خود برد ازين عبرت‌سرا
هست تا فرصت، برون از خانه مي‌ريزيم ما
در حريم زلف اگر نگشايد از ما هيچ كار
آبي از مژگان به دست شانه مي‌ريزيم ما


غزل شماره ۲۴

۳۲ بازديد


هوا چكيدهٔ نورست در شب مهتاب
ستاره خندهٔ حورست در شب مهتاب
سپهر جام بلوري است پر مي روشن
زمين قلمرو نورست در شب مهتاب
زمين زخندهٔ لبريز مه نمكداني است
زمانه بر سر شورست در شب مهتاب
رسان به دامن صحراي بيخودي خود را
كه خانه ديدهٔ مورست در شب مهتاب
بغير بادهٔ روشن، نظر به هر چه كني
غبار چشم شعورست در شب مهتاب
براق راهروان است روشنايي راه
سفر ز خويش ضرورست در شب مهتاب