به چشم من همه آفاق پر كاهي نيست
سرم خوشست بحمدالله ار كلاهي نيست
فضاي ملك خداوند جايگاه منست
مرا از آن چه كه در شهر جايگاهي نيست
به غير رزق مقدر كه ميخورم شب و روز
مرا ز ملك جهان بهره جز نگاهي نيست
هرآنچه ميرسد از غيب مينهم به حضور
خداي غيب بود حاضر ار گواهي نيست
وراي عالم جانم حواله گاهي هست
گرم ز عامل ديوان حوالهگاهي نيست
حصار عقل مسخر كنم به همت عشق
كه زلف و خال نكويان كم از سپاهي نيست
نصيحتي كنمت هرگز از بلا مگريز
كه از بلا به جهان امنتر پناهي نيست
به گرد صحبت هر دل بگرد و نكته مگير
محققست كه بيخاصيت گياهي نيست
قبول باطني دوست تا چه فرمايد
كه در مخالفت ظاهر اشتباهي نيست
به اختيار نخواهد كسي كه زشت شود
چو نيك درنگري زشت را گناهي نيست
نه ز آرزوست هر آنچ آدمي كه ميبيند
ازوست اين همه بيداد دادخواهي نيست
ميان ما و تو ره اي رفيق بسيارست
ميان عاشق و معشوق هيچ راهي نيست
يگانه بار خدايا منم دوگانهپرست
تو آگهي كه بهغير از توام گواهي نيست
دري كه بسته نگردد رهي كه گم نشود
بهغير ملك تو در ملك پادشاهي نيست
نماند جز دل و چشمي اثر ز قاآني
چو نيك درنگري غير اشك و آهي نيست
دل شكسته من آهش ار اثر دارد
دعاكنم كه خدايش شكستهتر دارد
ز سيم اشك و زر چهرهام توان دانست
كه شهر عشق گدايان معتبر دارد
مراست خانه بيابان و دل ز خون دريا
تو عشق بين كه مرا مير بحر و بر دارد
دلم به زلف تو آهي كشيد و جانم سوخت
درست شدكه به شب آه دل اثر دارد
به چشم سرمه كشد يارب اين بلاي سياه
ز بهر مردم مسكين چه در نظر دارد
بدين اميد دلم در رهت به خاك افتاد
كه خم شود سر زلفت ز خاك بر دارد
چنين كه زلف تو از ناز سر فكنده به پيش
محققست كه بس فتنه زير سر دارد
سخن ز سنبل و نرگس مگوي قاآني
كه زلف و چشم بتان حالت دگر دارد
سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد
به ميان بار دگر خون سياوش افتاد
گشت يكسان شب و روزم كه ترا از رخ و زلف
صبح با شام سيه باز همآغوش افتاد
آنچنان در رخ نيكوي تو حيران ماندم
كه مرا كعبه و بتخانه فراموش افتاد
مر مرا هيچ به شيريني دشنام تو نيست
نوش جانست هر آن نيش كه با نوش افتاد
شاه حسنت به جفا شيوهٔ ضحاك گرفت
افعي زلف كجت تا به سر دوش افتاد
پيرهن چاك زنم دمبدم از غم چكنم
كه مرا كار بدان سرو قباپوش افتاد
با همه زهد كه قاآني ما ميورزد
عاقبت در سر خم مي زد و مدهوش افتاد
دوش رندي خلوتي خوش خالي از اغيار داشت
حورش از فردوس و غلمانش ز جنت عار داشت
شاهدش خوشتر ز غلمان زانكه غلمان دربهشت
ذكر استغفار و آن الحان موسيقار داشت
حورالقدوس والقدوس و آن زيبا سرشت
الصبوح والصبوح اوراد در اسحار داشت
اندر افتادند حالي آندو سيمين تن بهم
كاين شغب بسيار و آن ديگر شبق بسيار داشت
لب همي سودند برهم آري آن را اين سزد
كاين بهلبشنگرف وآن برپشتلبزنگار داشت
نغمهاي آوخ آوخ خاست زان حورا سرشت
كانچنان دلكش نوايي زخمهٔ مزمار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوهٔ معشوق در اين كار داشت
الغرض با آب غلمان چشمهسار حور را
شيوهٔ جنات تجري تحتهاالانهار داشت
غم عشق تو آزادم ز غمهاي جهان دارد
بدان غم كردهاي شادم خدايت شادمان دارد
شبي گفتم ز شريني دهانت طعم جان دارد
بگفت ار بوسيش بيني حلاوت بيش از آن دارد
مرا دارد بلاي عشقت از رنج جهان ايمن
به فضل خويش ايزد آن بلا را در امان دارد
مرا كز عشق ميسوزم ز دوزخ چند ترساني
كسي از مرگ ميترسد كه در دل خوف جان دارد
مرا شوخيست شيرينلب كه رنگ نيشكر دارد
جمال مهر و حس حور و خوبي قمر دارد
مُحلّق مشك تبّت را به برگ ياسمن سازد
معلق ماه نخشب را به سرو كاشمر دارد
به رنگ نيشكر ماند رخش ليكن عجب دارم
كه لعل دلفريبش از چه طعم نيشكر دارد
مگمر اكسير طنازيست حس عالم افمروزش
كه از تاثير آن اكسير رويش رنگ زر دارد
هميگويند صندل دردسر را مي كند زايل
چهشد كان چهرصندل گون مرابا دردسر دارد
نه آخر جوهري گويد كه مرواريد رخشان را
به زردي چون گرايد رنگ قيمت بيشتر دارد
رفتند دوستان و كم از بيش و كم نماند
روزم سياه گشت و برم سايه هم نماند
چون صبح از آن سبب نفس سرد مي كشم
كان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند
با من ستم نميكند ار يار من رواست
چندان ستم نمودكه ديگر ستم نماند
گويي دلت چرا نشد از هجر من غمين
آن قدر تنگ شدكه درو جاي غم نماند
چون ابر در فراق تو از بس گريستم
در چشم من چو چشمهٔ خورشيد نم نماند
مي ده كه وقت آمدن و رفتن از جهان
كس محتشم نيامد وكس محتشم نماند
اي خواجه عمر جام سفالين دراز باد
كاو بهر باده هست اگر جام جم نماند
قاآنيا دل تو حرم خانهٔ خداست
منت خداي راكه بتي در حرم نماند
دل تو خاره و جسمت حرير را ماند
رخت ستاره و زلفت عبير را ماند
رخم چو زلف تو پرچين شدست و شادم ازين
كه موي يار جوان روي پير را ماند
چنين كه روي تو در شام زلف جلوه كند
مسلمست كه ماه منير را ماند
بدين صفت كه سر افكنده زلف پيش رخت
ستاده پيش توانگر فقير را ماند
تو شاه لشكر حسني و سينه و دل من
به بارگاه تو طبل و نفير را ماند
چسان ز دست غمت صيد دل خلاص شود
كه مژههاي تو يك جعبه تير را ماند
سرير عاج كه گويند داشت خسرو هند
سرين سيمبران آن سرير را ماند
ز خندهٔ گل و از رقص سرو معلومست
كه باد صبح به بستان بشير را ماند
ز بس در آن تن نازك فرو رود انگشت
گمان بري كه سراپا خمير را ماند
لطيفههاي وي از بس كه چرب و شيرينست
اگر غلط نكنم شهد و شير را ماند
اي رفيقان امشب اسماعيل غوغا ميكند
چنگ را ز آواز شورانگيز رسوا مي كند
آسمان امشب ز حيراني سراپا گشته چشم
صنع حق را در وجود او تماشا مي كند
راه گوش عاشقان از لحن دلكش ميزند
صيد چشم ناظران از روي زيبا مي كند
نغمهٔ شيرين او گويي غذاي روح ماست
كز لطافت در دل و مغز و جگر جا مي كند
حلق داودست گويي درگلويش تعبيه
زان مزاميرش اثر در سنگ خارا مي كند
چشم در خميازه ميافتد ز شوق روي او
خاصه آن دم كز پي خواندن دهن وا ميكند
سخت ميترسد ز تنهايي دلش گردد ملول
زان سبب در كشتن عاشق مدارا كند
گرد او آشفتگان جمعند و گويي ساحريست
كز بناتالنعش تركيب ثريا مي كند
چون لب ساغر لب شيرين شورانگيز او
بس كه جان بخش است بوسيدن تقاضا مي كند
شاهد و شمع و شراب و شهد و شكر گو مباش
كار آن هر پنج را او خود به تنها مي كند
وقتخواندن گرلب شيرين اوبيند مگس
بر لب او مينشيند ترك حلوا مي كند
بس كه سرتا پاي شيرينست اگر آيد به باغ
باغبان او را خيال نخل خرما مي كند
گر فلاطون الهي آيد از يونان به فارس
او به يك لحن عراقش مست و شيدا مي كند
گر بدانم در بهشتم اينچنين غلمان دهند
خاطرم پيش از اجل مردن تمنا مي كند
هر كجا كآواز شورانگيز او گردد بلند
شادي از دنيا و عقبي رو بدانجا مي كند
در وجودش از هجوم حسن هرسو محشرست
با چنين زيبايي از محشر چه پروا مي كند
گر خردمندي به كاود تا قيامت زلف او
زير هر چينش دلي ديوانه پيدا ميكند
هركه از اهل وطن روزي صداي او شنيد
روز ديگر چون مسافر سر به صحرا مي كد
وين عجبتر گر مسافر بيندش در ملك فارس
از وطن دل مي كند در فارس ماوا مي كند
سر به دوش همنشينان چون نهد وقت سرود
ماه را ماندكه جا در برج جوزا مي كند
بار منت مينهد بر دوش ياران زان سبب
وقت خواندن تكيه بر دوش احبا مي كغد
سينهٔ او چون به درد آيد به درد آيد دلم
كز احبا رو چرا سوي اطبا مي كند
روز مردم تي*راهد ورنه چشمت تار نيست
سرمه در چشم سياه خود به عمدا مي كند
هيچ كحالي نديدم بهتر از رخسار او
زانكه چشمش هركجا كوريست بينا مي كند
دل به مستي يك شب از دستم به عياري ربود
هرچه مي گويم بده امروز و فردا مي كند
بوسهٔ جانبخش و چشم جانستانش هر نفس
كار عزرائيل و اعجاز مسيحا ميكند
زان خداي عاشقان دارد لقب كز چشم و لب
مي كشد هر لحظه خلقي را و احيا مي كند
از جمال او شرف دارد زمين و آسمان
حس او گويي جهان را زير و بالا مي كند
گو نشيند ترش و گويد تلخ و گردد تند و تيز
شور بختست آنكه با شيرين معادا مي كند
جوشن داود دزديدست كاين موي منست
با وجود آنكه از دزدي تبرا مي كند
ماه را در مشك پنهان كرده كاين روي منست
ور كسي گويد كه اين ماهست، حاشا ميكند
بس عجبدارم كهزلف او چرا ديوانه است
با وجود آنكه عقل و هوش يغما ميكند
در جمال اوست قاآني چنين شيرين زبان
جلوهٔ آيينه طوطي را شكرخا ميكند
لحن اسماعيل آشوبي كه در دستان كند
كافرم چنگيز اگر با جيش تركستان كند
ساز دستان چون نمايد شور آوازش به بزم
هوش هشياران ربايد تا چه با مستان كند
هم گل بويا بود هم بلبل گويا بود
زان گهي دستان كند گه جلوه چون بستان كند
خود بود هشيار و چشمش مست ميخواهد به مكر
صيد هشياران و مستان هردو زين دستان كند
كودكي شيرين زبانست او كه لحن دلكشش
دايهٔ عيش و طرب را شير در پستان كند
لالهٔ روي نكويش لال سازد عقل را
پس به هر معني كه خواهي بزم لالستان كند
در پس دف چون كند پنهان رخ رخشان خويش
ماه را ماندكه جا در كفهٔ ميزان كند
گرچه ميخواهد كه حسن خود بپوشاند ولي
حس او پيداترست از آنكه او پنهان كند
اين كه ميگويند اسماعيل قربان شد خطاست
كاوست اسماعيل و مردم را همي قربان كند
اين كه مي گويند يوسف شد به زندان منكرم
او اگر يوسف دل خلق از چه در زندان كند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد