آن نرگس مست فتنهانگيز نگر
آن خنجر مژگان بلاخيز نگر
در عهد ملك كه باده مستي ندهد
اندر كف مست خنجر تيز نگر
تا دل به هواي وصل جانان دادم
لب بر لب او نهادم و جان دادم
خضر ار ز لب چشمهٔ حيوان جان يافت
من جان به لب چشمهٔ حيوان دادم
با آنكه هنوز از مي دوشين مستم
در مهد طرب به خواب نوشين هستم
اي دست خدا بگير لختي دستم
كز سختدلي و سستبختي رستم
گفتم به زن نظام كاي لولي شنگ
خواهم كه به چالهات فروكوبم دنگ
خياطصفت لباس الفت ببريم
من از گز كير و تو ز مقراض دو لنگ
گاهي هوس بادهٔ رنگين دارم
گاه آرزوي وصل نگارين دارم
گه سبحه به دست و گاه زنار به دوش
يارب چه كسم كيم چه آيين دارم
صدرا ديشب به باغ نواب شدم
امروز به حضرتت شرفياب شدم
آن باغ چو روي ناكسان آب نداشت
از خجلت بيآبي او آب شدم
تا دست ارادت به تو دادست دلم
دامان طرب زكف نهادست دلم
ره يافته در زلف دلاويز كجت
القصه به راه كج فتادست دلم
بگذار كه خويش را به خواري بكشم
مپسند كه بار شرمساري بكشم
چون دوست به مرگ من به هر حال خوشست
من نيز به مرگ خود به هر حال خوشم
شوخي كه بياض گردن روشن او
آغشته به صندل شده پيرامن او
صبحست و به سرخي شفق آلوده
يا خون خلايقست در گردن او
تاكي غم زيد و گه غم عمرو خوريم
آن به كه به جاي غم ز خم خمر خوريم
خوش باش به نيش و نوش كز نخل حيات
فرضست كه گه خار و گهي تمر خوريم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد